درواقع از تنها نبودن خیلی بیشتر حالم بهم میخوره. میل کثیفی در من، من رو سوق میده به انزوایی عمیق و وسوسهانگیز.
تنهایی، چیزی که از هرچه در این دنیا هست برام واجبتره، حتی اگه باعث بشه یه عوضی گوشهگیر به نظر بیام.
زندگی میگذرد و به مرور نسیم ملایمی از نخواستن بر وجودت مینشیند و حتی آنچه را که بیشتر از همه میخواهی، دیگر نمیخواهی و این نخواستن به عادتی مداوم در قلبت تبدیل میشود.
بسیار سخت است که آدمی بداند این حادثه مقصرهای دیگری نیز دارد، اما فقط زورَش به خودش بچربد. تنها یقهی خودَش را بگیرد و بیخِ دیوارِ غم بچسباند، تنها خودَش را روی میز بازجویی بنشاند و به باد ملامت بگیرد.
هنوز نفهمیدهام این من هستم که بیش از اندازه اهمیت میدهم، یا دیگران هستند که بیش از اندازه ساده میگیرند.
به خود گفتم خوشا اقبال انسانِ محکوم به مرگ که در شب پیش از اعدامش لااقل از داشتن یک شبِ خوش اطمینان دارد.
رنجهایی که شبهای پیاپی کشیدهام، دوزخی از شکنجههای رنگارنگ برایم به ارمغان آورده.
حس میکنم دیگر یک انسان تنها نیستم؛ بلکه بیشمار آدمام که نیمی از آنها مردهاند و نیمی دیگر باید برای آنها زنده بمانند.