مرا دردیست اندر دل
که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم
ترسم که مغز استخوان سوزد..
آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است؟هرگز.
چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد،وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچک ترین ارزش را داشته باشد؟
آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام.گذاشتم و خواستم که از دستم برود
و بعد از آن که من رفتم، به درک.
کسی مثل من هیچوقت بنا نیست به ارائهی راهکار بپردازه،،،صرفن غرولند میکنه.
چرا که از منظر من، وجود انسان از اساس ناکارامد بحساب میاد و هیچ روند اصلاحاتی را برای حصول بهزیستی موثر نمیدونم..
یادمه میگفت «همهی ما مهاجریم. مهاجرهایی که تو خونهی خودشونم مهاجرن. پیوندی برای آدمهای از جا کنده شده که مدام دنبال باز تولیدن. نسبت معناداری با خونه نداشتن؛ آدمهای پا در هوا.»
انسان مدرن معنای سکوت را از یاد برده، پس به ناچار در وقفههای مابین کنش ورزی هایش به سکون دچار میشه.
ناگهان فهمید آنچه حسرتش را میخورد گذشته نیست
بلکه آینده ای بود که میتوانست داشته باشد و حال از دست رفته است.
بوی تفعنِ برآمده از فکرم دیگه برای تنم رنجزا نیست.
«فساد» بعنوان بخشی اجتنابناپذیر از رویه ذهنم پذیرفته شده.