انسان مدرن معنای سکوت را از یاد برده، پس به ناچار در وقفههای مابین کنش ورزی هایش به سکون دچار میشه.
ناگهان فهمید آنچه حسرتش را میخورد گذشته نیست
بلکه آینده ای بود که میتوانست داشته باشد و حال از دست رفته است.
بوی تفعنِ برآمده از فکرم دیگه برای تنم رنجزا نیست.
«فساد» بعنوان بخشی اجتنابناپذیر از رویه ذهنم پذیرفته شده.
همه غذاها برام بیمزن، آهنگام گوش خراش شدن، فیلم و سریالا حوصله سربرن، آدمای اطرافم بیش از حد مزخرف شدن، فحشها حق مطلبو ادا نمیکنن، خونه دلگیره، بیرون زیادی شلوغه، انگار زمان برام داخل یک سیاهچاله متوقف شده...
-
مشکل از منه
نمیتونم ببینم، بشنوم، بفهمم و بپذیرم که آدما واسه کسی جز خودشون زندگی کنن!
نمیفهمم دیگه، نفهمم. دستِ خودمم نیست.
اینطوری بزرگ شدم، تربیتم اشتباه بوده احتمالا.
کشتم خودمو واسه به دست آوردن هرچیزی که میخواستم. جسمی نه، ذهنی!
اینکه معنیِ "هرگز" رو هیچوقت یاد نگرفتم مشکل منه.
اینکه جا نزدم و نمیذارم آدمایی که واسم مهمَن بزنن هم مشکل منه.
"اینکه جمعِ همهی این دردا توی من یه روزی تبدیل به یه سرطانِ ریهی بزرگ میشن هم مشکل منه"
منو اینطوری بزرگ کردن!.
به من گفتن خودت نباش! به من گفتن این یکی باش، اون یکی باش ولی خودت نباش.
ولی من هم نظر نبودم باهاشون
هم راه نشدم باهاشون
خواستم چه بد چه خوب خودم باشم.
طرد شدم. تبعید شدم. سخت شدم. بی رحم شدم. از دیدشون محو شدم، ولی یکی دیگه نشدم.
توام نشو، تهش هیچی نیست.
خیالت راحت.
هدایت شده از قهوهی دیازپام
حس میکنم دیگه توان اینکه بخوام چیزی باشم که اونا میخوان ندارم
هیچ وقت هم نداشتما ولی بعضی وقتا حداقلش اینه که سعیمو کردم
سعیمو کردم اون چیزی باشم که اونا دوست دارن ..
ولی دیگه نمیتونم دیگه واقعا نه مغزم میکشه نه اعصاب فیلم بازی کردن رو دارم
نه حوصله اینو دارم که ببینم خودشونو سانسور میکنن بخاطر اینکه فامیل چی میگه به خاطر اینکه دوست چی میگه به خاطر آشنا چی میگه به خاطر اینکه تو چرا فلان ویدیو رو پست کردی که الان خاله فلانی داره فلان حرفو میزنه الان عمه فلانی داره فلان حرفو میزنه تو چرا رفتی فلان جا فلان حرفو زدی که فلان طور اتفاق داره میفته
من دیگه مغزم نمیکشه این چیزا رو
من خسته شدم از اینکه هی بخوام نان استاپ بهشون بگم
من دارم درست زندگی میکنم
من دارم خود واقعیمو نشون میدم
من دارم اون چیزی که هستم و ابراز میکنم
که دیگران بدونن آقا من این بدیو دارم این خوبی رو دارم
من توی اون الگوریتم کوفتی که همتون واسه خودتون چیدین جا نمیگیرم!
جای من توی اون دایره نیست
هیچ وقت نبوده .......
چرا نبوده به خاطر اینکه من همیشه از بچگی دوست داشتم خودم باشم..
دوست داشتم اگه یکی از من بدش بیاد به خاطر اینکه اخلاق واقعی من یه چیز بدی توش بوده بدش بیاد
به خاطر اینکه خود واقعیم یه جوری بوده بدش بیاد.
یا اگه یکی از من خوشش میاد به خاطر اون چیزی که واقعاً هستم خوشش بیاد!
هیچ حدس نمیزدند که من چه احساسی دارم. نه نگاهم را میخواندند، نه قیافهام را، نه حالتها و حرکتهایم را، در حالی که همهی اینها حرف میزدند.
گاها فکر میکنم که اگر در کنج خانه ام بسیار غریبانه جان دهم..در نهایت پس از چند روز از شدت بوی تعفن جنازه ام خواهند فهمید که مرده ام.