سیگاری نیستم
ولی بعد تو با سیگار همه خاطراتمونو دود کردم،،دود کردم تا شاید در بیام از این قفس...تا شاید با هر پک توهم بپری از سرم،،نپریدی!
سیگار نکشیدم..!
ولی خودم دود شدم و خاکسترم ریخته روی همین فرش های کهنه.
در میانهی خلأ ای منبسط،،او میخواست که وجودیت خود را به هر نحوی ثابت کند..حماقتی درون زا.
جنس این غم از جنس غم هایی که تابهحال حس کردم نیست؛ با کافه و مهمونی و سفر رفتن، با خرید و معاشرت و معاشقه کردن، با قدم و ساز و حرف زدن، با عشق و موسیقی و فیلم و رقص و کتاب و حتی نوشتن، کم نمیشه .
این غم با هیچچیز کم نمیشه .
سخت است همزیستی دائم با کسانی که
دغدغه هایت را نمیفهمند اما عزیزان تو هستند.