𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
2:30 If my tears fall down in my universe Turns into a new world Time to find my way back home
خیلی دوستش دارم. مال یکی از کیدراماهاییه که دراپ کردم. اگه برگردم از اول ببینمش همچنان نصفه ولش میکنم؟
به قول سو رفتیم شمال to شمال. رفتیم خونه خاله ام، جای خاصی نیست ولی اینکه بعد چند ماه از شهر و استان زدیم بیرون خوشحالم. و باورم نمیشه این منم. همونی که از مسافرت متنفر بود و دلش نمیخواست جایی بیاد. منتها، به لطف دانشگاه و سفر با آدمهای خوب همهچیز تغییر کرد.*نگاه کردن به دوربین خیالی*
تو اتاق یه پوستر از آقا و شهید رئیسی بود. یادم امد آخرین بار که امدم اینجا هم این عکس بود. اون ور تر، روی طاقچهٔ پذیرایی، همون جایی که عکس پدربزرگ و مادربزرگ فوت شدهی دخترخاله هام هست یه قاب جدیدم هست. این یکی رو مطمئنم جدیده. قبلا ندیده بودم. عکس حضرت آقا. آقای شهیدمون. از قضا، روز نُهم ماه هم بود.
حس میکنم هنوز زمستونه. صادقانه، بهار و تابستون سردی بود. انگار هنوز زمستونه و حتی فصل پیش رو هم زمستونه. ماه قبلی انگار دی یا بهمن بود و هنوز بهار نشده.