eitaa logo
小猫|شائومائو‌‌゚⁠+⁩*⁠.✯
77 دنبال‌کننده
670 عکس
241 ویدیو
1 فایل
[من فقط یک انسان معمولی هستم.] وین نغمه محبّت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران؛ [شفیعی کدکنی🎐] " https://daigo.ir/secret/1282206606 ~☆ دلتنگ امام رضا/محو جنگلای شمال/محمل اسکچ‌بوک های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
شرمنده من خیلی ادایی ام باید سر ساعت تولد بگیرم 🗿
بسم رب الشهدا روز آخر است.عموما خاطرات را از روز اول شروع به نوشتن میکنند اما این بار بگذارید از آخر بنویسم. نامه را از آخر بخوانید چون مهم نیست اول این سفر کی بودم و چه کردم و چه فکر می‌کردم؛ مهم این است که الان و در این لحظه کیستم. در راه برگشت از طلائیه مینوسم. خاک آنجا برخلاف فکه، سخت و سرد بود. فرو رفتن پاهایم در خاک های گرم و نرم فکه را به یاد دارم، درد پاهایم از سنگریزه های طلائیه را بیشتر. اظهار پشیمانی نمیکنم اما تفاوت نوعِ شهادتِ شهدا مرا به فکر فرو میبرد. در گرمی و نرمی خاک به زیر فرو میروی یا روی سختی و سردی خاک می‌مانی تا خاکستر شوی و یا در شفافیت و زلالی آب فرو میروی. به سمت هویزه می‌رویم. بچه‌ها در اتوبوس در حال گفتگو اند.میدانم پشت خنده ها و گفتگوهای دوستانه شان رابطه عمیقی با شهدا پیدا کردند. به چهره هایشان به هنگام روایت نگاه میکردم. اینجا هرکس یه جور تغییر می‌کند.اصلا ما برای همین اینجا ایم.می آییم، یاد میگیرم،می نویسم، از گذشته پشیمان میشویم و می‌رویم.حالا شاید لا‌به‌لای این‌ها کسی عکسی از ما بگیرد و برود در فلان کانال و فلان فضا پخش کند و یه سری ها به‌به چه‌چه کنند ولی واقعیت اینطور نیست.ما آمده ایم دنبال مهدی فاطمه. همین و بس اگر هم فلان جا اسم‌مان ثبت شد یا عکسی گرفته شد از فروعترین فروع هاست. اصل همان است که عرض کردم. حال خوب ما در عکس هم به خاطر -او-ست.بر روی نوشته های تابلوهای فتح المبین و فکه و کانال کمیل، بر روی قتلگاه شهدا و بین کلمات حاج حسین یکتا در بله برون، رو پرچم ها و... همه ما به دنبال نشانی از مهدی بودیم. تا کربلا فقط یک سلام. بر روی تابلویی در نزدیکی مرز عراق نوشته بود. نمیدانم تو هم آنجا بودی و سلام کردی یا نه، دستت را بر روی تابلو گذاشتی یا نه، جای پایت را رو خاک را لمس کردم یا نه، میشنوی یا نه. نمیدانم اما اینجا هرکس تو حال خودش است. فقط این را خوب میدانم که همه ما می‌خواهیم حال خوشمان را با امام زمان مان تقسیم کنیم. صدای بچه‌ها را میشنوم.اما صدا ها واضح نیست دقیق متوجه نمیشم. فقط لابه لای کلمات شان واژهٔ "شهید" را میشنوم. مدتی که در اردوگاه بودیم استاد خوشنویسی بود که صلواتی برای بچه‌ها می‌نوشت. او هم یک خادم بود.اینجا هرکس هرچی می‌تواند می آورد تقدیم شهدا میکند این هم سهم او.می روم و درخواست میکنم برایم بنویسد همان جمله معروف "به یمن آمدنت تازه کن جهان مرا". بعدها، بچه‌ها یکی یکی میروند و چقدر خوشحال میشوم که میبینم یکی دیگر هم می نویسد "اللهم عجل لولیک الفرج" یا کسی از من میپرسد یه جمله راجع به امام زمان بگو. خوشحالم از اینکه امام زمان تمام فکر و ذکر ماست.
نظر مرا بخواهید امام زمان از اولش هم با ما بود. در زمان سفر معمولاً احساس غربت به من دست میدهد. یکجور دلتنگی قبل از ایجاد هرگونه فاصله مسافتی اما بچه ها با گل های نرگس می آیند. برای من نوشته بود قدم هایت را نذر مهدی کن. تا چشمم به نام مهدی می‌افتاد آرام میشوم. حالا میبینم بالا سرمان سربند های یا صاحب الزمان وصل است و یکی می‌دهند هم ببیندم دور مچمان. هر اتفاقی که بیوفتد میدانم او آنجا بود. فقط افسوس از چشم های پرگناه ما که امام زمان خویش را نمی‌بینم. مهدی مولایی در یکی نوشته هایش می‌گفت:« گاه فراموشم می‌شود که تو مردی هستی در قامت مردان دیگر؛ در لباس آدمی؛ میان جمعیت.  چقدر عجیب است نه؟ که تو بین جمعیت در میدان ولیعصر تهران از کنار من رد می‌شوی و می‌پیچی توی بلوار کشاورز. یا در میدان شهرداری رشت؛ پایین‌شهر مشهد؛ یا چهارراه تربیت تبریز در پی خانه‌ی دوستی که هیچ‌کس انتظار ندارد او دوست تو باشد. چقدر عجیب است عزیزم..... چقدر عجیب است نه؟ تو مردی هستی در قامت مردان دیگر؛ از کنار من می‌پیچی و در مسیر مخالف من از کنار کاروانی که برای عمویت سینه میزنند رد می‌شوی. حاج حسین یکتا می‌گفت جایی که برای عمویت بخوانند تو هستی. در داستان تشرفی دیگر که خواندم میدانم پشت خیمه ای که برای عمویت میخواندند بودی و گریه میکردی و الان یادم آمد هرکسی حضور تو را متوجه نمیشود. الان که دارم مینوسم به این جزییات دقت میکنم. ما همیشه یک قدم عقب تریم. می‌بینی؟ قرار بود خاطرات شود و انگاری که شد دلنوشته. تهِ تهِ تهِ همه ماجرا تویی. انتهای هر نامه‌ای تویی. بحث خاطرات بود باید می‌نوشتم فلان ساعت ناهار و صبحانه خوردیم و فلان جا عکس گرفتیم یا مثلاً آقای فلانی در روایتگری چی گفت اما در حال حاضر، به چیز دیگری جز تو نمیتوانم فکر کنم. فردا تولدم است و شمع بیست و یک را باید فوت کنم. شروع یک سال دیگر در دهه سوم. میدانی چرا بحث تولدم را پیش کشیدم؟ چون از تو هدیه ای می‌خواهم هرچند که لایقش نیستم. فردا مرا سری به جمکران ببر. ببر و بعد از بیست و یک سال مرا کمی عشق بنوشان. بگو مهر زدی بر لیست خواسته ها و تعهد هایم روی خاک های سرزمین نور و میروم خانه. هرچند خانه آنجایی ست که تو باشی؛ میروم از خانه ای به خانه ای دیگر و قلبم را در جمکران پیش تو به امانت میگذارم. هر وقت فکر کردی از راه منحرف شدم آدرس را میدانی بیا به خانه مسکونی مان و یادم بیاور قلبم مال کس و جای دیگری ست. شاید آدم شدم.امید است که بشوم. باید به یاد بیاورم مرتضی آوینی راجع به تو چی گفت باید یادم باشد درد استخوان شهدای غواص برای پس گرفتن مرزهای شیعه خانه تو را. نباید یادم برود بر روی اروند رود برای خدای خود چی نوشتم و رها کردم در آن رود و با هم در آب های وحشی بلند فریاد زدیم یا زهرا. چیزی که مطمئنم این است که "یا زهرا" هیچ وقت بی‌جواب نمی‌ماند. حالا وقت رفتن است. باید ببینم هویزه برایم چه برنامه ای دارد و آخرین روز ۲۰ سالگی مرا چگونه رقم میزنی.
۲۱ سالگی اینطوری که انگار هزار و یک شب قصه گفتم.یا مثلا یک قرن و یک روز از ورودم به جهان میگذره.یا مثلا هفته مال همه هفت روزه مال من هشت روز. یک ساعت اضافه کاری دارم یا دنیا واسم کلاس جبرانی گذاشته.
۲۰ سالگی پر از پلات توییست بود. تا خوده آخرین لحظه. مشتاقانه منتظرم ۲۱ چی تو چنته داره.
اشتباه نکنین من هیچ وقت ۲۱ سالم نشده.بنده آلویز ۱۹ +۲ هستم 🗿
دست خطم کاملا مبتنی بر نوع خودکاره وگرنه هیچ اختیاری از خودم ندارم.
تکبر واقعا آدم و میکشه بچه‌ها.
اگه از فصل اول محفل شروع به حفظ میکردین الان حافظ کل بودین😔
از خوبی‌های ماه رمضون هم اینه که حواسم بیشتر به اینه که دروغ نگم، راحت میتونم بگم غیبت نکنین روزه م باطل میشه و با خوابم عبادت کنم.
روزه هاتون قبول ^^