نظر مرا بخواهید امام زمان از اولش هم با ما بود. در زمان سفر معمولاً احساس غربت به من دست میدهد. یکجور دلتنگی قبل از ایجاد هرگونه فاصله مسافتی اما بچه ها با گل های نرگس می آیند. برای من نوشته بود قدم هایت را نذر مهدی کن. تا چشمم به نام مهدی میافتاد آرام میشوم. حالا میبینم بالا سرمان سربند های یا صاحب الزمان وصل است و یکی میدهند هم ببیندم دور مچمان. هر اتفاقی که بیوفتد میدانم او آنجا بود. فقط افسوس از چشم های پرگناه ما که امام زمان خویش را نمیبینم. مهدی مولایی در یکی نوشته هایش میگفت:«
گاه فراموشم میشود که تو مردی هستی در قامت مردان دیگر؛ در لباس آدمی؛ میان جمعیت. چقدر عجیب است نه؟ که تو بین جمعیت در میدان ولیعصر تهران از کنار من رد میشوی و میپیچی توی بلوار کشاورز. یا در میدان شهرداری رشت؛ پایینشهر مشهد؛ یا چهارراه تربیت تبریز در پی خانهی دوستی که هیچکس انتظار ندارد او دوست تو باشد. چقدر عجیب است عزیزم..... چقدر عجیب است نه؟ تو مردی هستی در قامت مردان دیگر؛ از کنار من میپیچی و در مسیر مخالف من از کنار کاروانی که برای عمویت سینه میزنند رد میشوی. حاج حسین یکتا میگفت جایی که برای عمویت بخوانند تو هستی. در داستان تشرفی دیگر که خواندم میدانم پشت خیمه ای که برای عمویت میخواندند بودی و گریه میکردی و الان یادم آمد هرکسی حضور تو را متوجه نمیشود. الان که دارم مینوسم به این جزییات دقت میکنم. ما همیشه یک قدم عقب تریم. میبینی؟ قرار بود خاطرات شود و انگاری که شد دلنوشته. تهِ تهِ تهِ همه ماجرا تویی. انتهای هر نامهای تویی. بحث خاطرات بود باید مینوشتم فلان ساعت ناهار و صبحانه خوردیم و فلان جا عکس گرفتیم یا مثلاً آقای فلانی در روایتگری چی گفت اما در حال حاضر، به چیز دیگری جز تو نمیتوانم فکر کنم. فردا تولدم است و شمع بیست و یک را باید فوت کنم. شروع یک سال دیگر در دهه سوم. میدانی چرا بحث تولدم را پیش کشیدم؟ چون از تو هدیه ای میخواهم هرچند که لایقش نیستم. فردا مرا سری به جمکران ببر. ببر و بعد از بیست و یک سال مرا کمی عشق بنوشان. بگو مهر زدی بر لیست خواسته ها و تعهد هایم روی خاک های سرزمین نور و میروم خانه. هرچند خانه آنجایی ست که تو باشی؛ میروم از خانه ای به خانه ای دیگر و قلبم را در جمکران پیش تو به امانت میگذارم. هر وقت فکر کردی از راه منحرف شدم آدرس را میدانی بیا به خانه مسکونی مان و یادم بیاور قلبم مال کس و جای دیگری ست. شاید آدم شدم.امید است که بشوم. باید به یاد بیاورم مرتضی آوینی راجع به تو چی گفت باید یادم باشد درد استخوان شهدای غواص برای پس گرفتن مرزهای شیعه خانه تو را. نباید یادم برود بر روی اروند رود برای خدای خود چی نوشتم و رها کردم در آن رود و با هم در آب های وحشی بلند فریاد زدیم یا زهرا. چیزی که مطمئنم این است که "یا زهرا" هیچ وقت بیجواب نمیماند. حالا وقت رفتن است. باید ببینم هویزه برایم چه برنامه ای دارد و آخرین روز ۲۰ سالگی مرا چگونه رقم میزنی.
小猫|شائومائو゚+*.✯
نظر مرا بخواهید امام زمان از اولش هم با ما بود. در زمان سفر معمولاً احساس غربت به من دست میدهد. یکجو
خاطره ای که باید تو راه برگشت می نوشتیم و یهو شد دلنوشته.
#صاحبدل
۲۱ سالگی اینطوری که انگار هزار و یک شب قصه گفتم.یا مثلا یک قرن و یک روز از ورودم به جهان میگذره.یا مثلا هفته مال همه هفت روزه مال من هشت روز. یک ساعت اضافه کاری دارم یا دنیا واسم کلاس جبرانی گذاشته.
۲۰ سالگی پر از پلات توییست بود. تا خوده آخرین لحظه. مشتاقانه منتظرم ۲۱ چی تو چنته داره.
از خوبیهای ماه رمضون هم اینه که حواسم بیشتر به اینه که دروغ نگم، راحت میتونم بگم غیبت نکنین روزه م باطل میشه و با خوابم عبادت کنم.