𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
قرار بود این هفته روزمرگی بنویسم. فعلا وقت نشد سعی میکنم فردا راجع به امشب بنویسم.
بالاخره نوشتم. وضعیت مساعد نیست اما بد نوشتن بهتر از ننوشتنه.
جدیداً تایپ کردن بهتر از نوشتن دستیه. وقتی تایپ میکنم، انرژی کمتری ازم میره، بیشتر به جزییات میپردازم و موقع ویرایش کارم راحت تره. وقتی با دست می نویسم، بعد از دو سه صفحه دستم خسته میشه و مغزم به خاطر فشار طاقت فرسایی که رو دسته جزییات اون حادثه رو فراموش میکنه تا دست بیشتر از این خسته نشه. اینم از نوع محافظت مغز از دستم. هیچ منبع علمی برای اثباتش ندارم و صرفاً برای قانع کردن خودم و بلغور کردن چیزی گفتمش. یا خیلی بخوام راجع بهش فکر کنم، یکم رمانتیک میشه... قضیه مغز و بقیه اعضای بدن... بگذریم. و من دیگه نمیتونم چیزی که میخوام و بنویسم -حتی به یاد بیارم.- به هرحال، اسم نوشتهٔ امروز "یه یکشنبهٔ نحس دیگه" ست.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
جدیداً تایپ کردن بهتر از نوشتن دستیه. وقتی تایپ میکنم، انرژی کمتری ازم میره، بیشتر به جزییات میپردا
بعد از نماز صبح خوابم برد. اما خیلی نخوابیدم، شاید یک ساعت و نیم یا دوساعت اونم با کابوس. کابوس هایی که، صدای وحشتناک مردی که حالا یادم نمیاد دقیقا چی گفت و به یادم میاره.
ساعت نزدیک ۶ بود و طبق آلارمی که گذاشتم باید ۸ پا میشدم. هرچقدر اینطرف اون طرف کردم، هرچقدر خیالپردازی کردم و به خودم گفتم:« فقط دو ساعت فقططططط دو ساااعت» بازم خوابم نبرد. رفتم تو یوتیوب و ویدیوهای اموزش نقاشی دیدم. این شکل ویدیو ها و ولاگ های کوچیک از آدم های سخت کوش همیشه برام جالب بود. هدفم از گشتن تو یوتیوب سنگین شدن چشمام بود که جواب نداد. برای سرحال بودن تو کل روز به این دوساعت خواب نیاز داشتم. عاقبت پا شدم، صبحانه خوردم و ورزش کردم. باید بدنم گرم میشد پس تمرین هایی که خیلی وقت بود ازشون غفلت کرده بودم رو هم انجام دادم. حس بهتری داشتم. حالا نشستم کارمو آماده کنم تا بعد بفرستم برای استاد. تایپ کردن شون خیلی طول نکشید اما باز کار داشتم. "اما"یِ بعدی اینکه، چشمام دیگه باز نمی موند. ساعت ۹:۱۰ دوباره خوابیدم تا ۲. وقتی بیدار شدم پیام خشک و مسخره استاد باعث شد فکر کنم: «هیچکس تو دنیا اندازه خودم به خودم اهمیت نمیده و در آخر جز خدا و سلاح دعا کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.» کاش میتونستم به این استادها مثل نظرسنجی یه فیلم فقط یه ستاره بدم و کاملا ناشناس بنویسم:« اگه مجبور نبودم هیچ وقت باهاش کلاس بر نمیداشتم.» بماند که این خواب باعث شد اثر ورزش صبحم از بین بره.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
بعد از نماز صبح خوابم برد. اما خیلی نخوابیدم، شاید یک ساعت و نیم یا دوساعت اونم با کابوس. کابوس هایی
تنم کوفته بود. ایستادم، تا خواستم کاری کنم برق رفت. حتی نماز هم نخونده بودم. امشب مهمون داشتیم. فکر میکردم روز قبل و قبلترش به کارام میرسم اما اشتباه میکردم. کارهام روی هم تلنبار، وقت در حال گذر، بدن درد و چشمی که باز نمیشد به همراه گرمای تابستون. اتاق مو مرتب کردم. باید جارو هم میکردم ولی باید تا ۴ صبر میکردم. گوشیم شارژ نداشت و باید ۴ و نیم میرفتم هیئت. یهو یه صدایی او ذهنم گفت:« اگه کار داری خونه بمون. چه اجباریه بری هیئت؟!» و صدا، برنده شد. موندم. برق امد. گوشیمو زدم به شارژ. اتاق و جارو کردم. دوباره حس بسته شدن چشمام. پس خوابیدم تا ۵ و خورده ای. وقتی بیدار شدم حس سرزنش آمیزِ «هیئت رفتن بهتر از خوابیدن نبود؟» امد سراغم اما وقت نشد خیلی راجع بهش غصه بخورم. رفتم طبقه پایین. عصبانی و ناراحت از فکر های زیاد و حرف های نزده. کار خاصی نکردم. فقط کمک تو پوست کندن سیبزمینی ها، ریز کردن خیارشور ها و تمیز کردن و شستن گوجه ریزها. همه چیز برای مهمون ما آماده بود فقط من آماده نبودم. تقریباً اکثر مواقع آمادگی روحی پذیرش مهمون و ندارم چون تو ذهنم بیشتر از صدتا مهمون ناخونده رفت و آمد میکنن به نام فکر که فقط نشخوار میکنن.
تا مهمون بیاد نماز خوندم و لباس هایی که خیلی قبلتر باید اتو میشد و اتو کرد. چندتاش که لک داشت و دوباره باید شسته میشد و گذاشتم کنار. مهمون امد. شام خورده و سیر. لباس هاشو عوض کرد و شروع کردیم حرف زدن. یکم راجع به کتابها حرف زدیم؛ کمی غرغر کردم از پیشنهادِ کتاب قبلی اش و هدر رفتن پولم و تاکید بر اینکه فلان کتابِ معروف اصلا قشنگ نیست و گول جلد ترسناک و خفنش را نخور. بعد یک دست اسپلندر -کهربا- بازی کردیم. گفتم از بهار سال قبل تا حالا دست به این بازی نزدم و باید کتاب راهنما رو دوباره بخونم اما اون اصرار داشت که حافظ ام مثل ماهی است و ربطی به زمان ندارد. همزمان که بازی میکردم لاک های صورتی ام را امتحان میکرد.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
تنم کوفته بود. ایستادم، تا خواستم کاری کنم برق رفت. حتی نماز هم نخونده بودم. امشب مهمون داشتیم. فکر
۸۷ بر ۸۰ بُرد. اگر فقط قانون برداشتن کارت های اشراف زاده رو بهش نمیگفتم یا کمی زودتر یا حتی دیرتر میگفتم، الان برنده خوردم بود. ولی کلمات از دهانم دیر امدند بیرون و حالا کارت های اشراف زاده زیادی رو از جعبه درآورده بودم. بازی که تمام شد شام خوردیم. من ماست هم خوردم و فکر میکنم جایی خواندم یا از کسی شنیدم که که لبنیات خواب آورند پس رفتن به رختخواب با شکم پُر و ماست خورده شاید به ساعت خوابم کمک کند. مهمان ما فردا شب هم میآید. ساعت خواب منظمی دارد. ۱۱-۱۲ شب تا ۸ صبح. بهش حسودی ام میشود. قبل خواب کمی حرف زدیم. چیزی درست نشد. هیچ حس بهتری ایجاد نشد. ترس از آینده و احساس کافینبودن. موضوع را عوض کردیم؛ رفتیم سراغ بازی اسپانیا و آرژانتین. تا آخرین لحظه صفر صفر بودند. پرسیدم:« اگه بازی مساوی تمام شود چی؟» و او سعی کرد برایم توضیح دهد بدون اینکه اسم پنالتی را بداند. این بین دخترها خیلی رایج است.
ساعت نزدیک ۱۲ گفت بخوابیم. حالا هر دو رو زمینیم. فکر که میکنم تا حالا از این زاویه از اتاقم نخوابیده بودم. و آخرین باری که این ساعت برق را خاموش کردم هم به یاد ندارم. امشب تجمع خیابانی نرفتم. مهمان باعث شد ساعت از دستم در برود و اصلا فراموش کنم که باید جایی میرفتم. شاید اگر یکی دو شب دیگر هم نروم و تا دیروقت بیرون نباشم ساعت خوابم بهتر شود. الان میخواهم برای فردا برنامه بچینم؛ امیدوارم دوشنبه خوبی باشد آخر روزهای زوج همیشه بهتر از روزهای فرد اند. و برای فرار از کمالگرایی و ایدهآلگرایی و نشخوار فکری و وسواس فکری روزم را با نقل قولی از هایکیو تمام میکنم تا برای فردا انگیزه داشته باشم: "ما برای عالی شدن، فقط به یک مسیر محدود نیستیم." پس مهم نیست امشب چه بحثی داشتیم. ما دو زندگی و دو مسیر متفاوت داریم. فردا یه روز تازه ست🌟
پ.ن: آخرین باری که این حرف را زدم واقعاً روزِ زوجِ بدی بود. شاید چون یادم رفت بنویسم "انشالله".
پیروزی جبهه حق بر باطل بر تمام مردم جهان به جز طرفدارای آرژانتین مبارک🇪🇸
ترامپ فقط بازی رو ندید. آینده خودش و دید که مثلا دروازهی آرژانتین قراره سوراخ شه.
هدایت شده از آنـٰہشرلیباموهاےرنگیپنگی ࣫͝
الان میتونم با خوشحالی بخوابم
هدایت شده از ابوالاخبار
🔴 امشب یامال بود که مسی رو شست.
از #ابوالاخبار بشنوید👇
https://eitaa.com/joinchat/113508352C724c2b2142