eitaa logo
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
66 دنبال‌کننده
964 عکس
336 ویدیو
9 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز دوم: یه بسته بدون اسم فرستنده جلو در ظاهر میشه. ساعت ۷:۰۴ دقیقهٔ صبح پنجشنبه ست. روزهای تعطیل، خیلی زود از خواب پا نمیشم. امروز هم هیچ فرقی با بقیه روزها نداشت. درسته خیلی کار داشتم اما خوابم برام مهم بود و هیچ احدالناسی نمی‌تونست جلو خوابمو بگیره. منتها امروز، صدای ممتد زنگ آیفون بود که بیدارم کرد. بلند شدم و رو تخت نشستم. با چشمای نیمه باز طرف پنجره رفتم. کی میتونه این وقت صبح باشه؟ هوا هنوز کامل روشن نشده بود و خونه تاریک بود. انگار از دیشب تا حالا فقط یک دقیقه خوابیدم. از پنجره بیرون و نگاه کردم اما، خیلی به ورودی در، دید نداشت. مسیر اتاق خواب تا در رو فکر کردم:«یعنی مامانمه؟ نه اون که کلید داره.»، «خالمه؟ این وقت صبح؟»، «بسته ای داشتم؟ ممکنه کسی چیزی برام فرستاده باشه؟ آخه هیچ مناسبت خاصی نیست.» رسیدم به حیاط. دمپایی مو پوشیدم و جوری رو زمین کشیدم که مطمئن شم طرف مقابل هم صدا رو میشنوه و بفهمه دارم به سمت در میام. در و باز کردم؛ کسی نبود. از اینکه یکی صبح به این زودی سرکارم گذاشت اصلا خوشم نیومد و اخم هام تو هم رفت. یک لحظه بعد فکر کردم:«شاید توهم زدم؟ همه اون زنگ آیفون ها شاید خواب بود!» سمت چپ و راست و نگاه کردم. بالا و پایین هم، که یهو نگاهم افتاد به پایین سمت چپ. بسته ای تقریباً نارنجی رنگ به در تیکه داده بود. برش داشتم. روش هیچ اثری و نشونی از فرستنده نبود. فقط نوشته بود: «به خانم فلانی» و مهر قرمزِ «خطر شکستن.» دوباره یه نگاه به دور و برم کردم. حتی کمی جلوتر تا سر کوچه رفتم. صبح به اون زودی کسی اون اطراف نبود. حالا یکم صدای آواز پرنده ها می امد. رفتم داخل. بسته رو گذاشتم رو میز و با کاتر، بازش کردم. محافظ آنچنانی نداشت. سریع ازش رد شدم؛ یه ساعت بود. یه ساعت رو میزی معمولی. ساعت ۷:۰۴ دقیقه بود. به ساعت خودم نگاه کردم، درست بود، دقیق ۷:۰۴ بود. عقربه آلارمِ ساعت روی ۷:۰۵ دقیقه بود. یعنی یک دقیقه دیگه زنگ می‌خورد. رفتم تو تختم و ساعت و گذاشتم کنارم. گفتم:« یک دقیقه می‌خوابم و بعد بیدار میشم به کارام میرسم.» چشمام و بستم. صدای زنگ آیفون امد. بلند شدم و رو تخت نشستم. با چشمای نیمه باز طرف پنجره رفتم. کی میتونه این وقت صبح باشه؟ هوا هنوز کامل روشن نشده بود و خونه تاریک بود.انگار از دیشب تا حالا فقط یک دقیقه خوابیدم. از پنجره بیرون و نگاه کردم اما، خیلی به ورودی در، دید نداشت. مسیر اتاق خواب تا در رو فکر کردم:«یعنی مامانمه؟ نه اون که کلید داره.»، «خالمه؟ این وقت صبح؟»، «بسته ای داشتم؟ ممکنه کسی چیزی برام فرستاده باشه؟ آخه هیچ مناسبت خاصی نیست.» رسیدم به حیاط. دمپایی مو پوشیدم و جوری رو زمین کشیدم که مطمئن شم طرف مقابل هم صدا رو میشنوه و بفهمه دارم به سمت در میام. در و باز کردم؛ کسی نبود. از اینکه یکی صبح به این زودی سرکارم گذاشت اصلا خوشم نیومد و اخم هام تو هم رفت. و بعد، یک لحظه فکر کردم:«شاید توهم زدم؟ همه اون زنگ آیفون ها شاید خواب بود!» سمت چپ و راست و نگاه کردم. بالا و پایین هم، که یهو نگاهم افتاد به پایین سمت چپ. بسته ای تقریباً نارنجی رنگ به در تیکه داده بود. برش داشتم. روش هیچ اثری و نشونی از فرستنده نبود. فقط نوشته بود: «به خانم فلانی» و مهر قرمزِ «خطر شکستن.» دوباره یه نگاه به دور و برم کردم. حتی کمی جلوتر تا سر کوچه رفتم. صبح به اون زودی کسی اون اطراف نبود. حالا یکم صدای آواز پرنده ها می امد. رفتم داخل. بسته رو گذاشتم رو میز و با کاتر، بازش کردم. محافظ آنچنانی نداشت. سریع ازش رد شدم؛ یه ساعت بود. یه ساعت رو میزی معمولی. ساعت ۷:۰۵ دقیقه بود. به ساعت خودم نگاه کردم، درست بود، دقیق ۷:۰۵ بود. عقربه آلارمِ ساعت روی ۷:۰۶ دقیقه بود. یعنی یک دقیقه دیگه زنگ می‌خورد. رفتم تو تختم و ساعت و گذاشتم کنارم. گفتم:« یک دقیقه می‌خوابم و بعد بیدار میشم به کارام میرسم.» چشمام و بستم. صدای زنگ آیفون امد. کی میتونه این وقت صبح باشه؟
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
روز دوم: یه بسته بدون اسم فرستنده جلو در ظاهر میشه. ساعت ۷:۰۴ دقیقهٔ صبح پنجشنبه ست. روزهای تعطیل، خ
شاید اواسطش یکم گیج بشین اما امیدوارم خیلی بد نباشه. کلا معنا و مفهوم از اون یک دقیقه، این آلارم گذاشتن خودمونه که پنج دقیقه دیگه، نیم ساعت دیگه بیدار میشم و کارهامو و می‌کنم و وقت مون همینجوری میره:(
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
سه روز به شما بدهکارم و فکر نکنین چیزی ننوشتم فقط اینکه فهمیدم واقعا هم غرب زده ام هم شرق زده:::::)
نقاشی رو عکس هارو خیلی دوست دارم 🧃
وقتی یه صدایی بهت میگه "بعدازظهر پاشو برو شهر کتاب دور بزن و همه جا رو زیر و رو کن و آخرم بی کتاب برگرد خونه" خیلی مهمه که به حرفش گوش بدی.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز اول؛ یه داستان از آهنگ مورد علاقه؛ بچه که بودم تو یه خونه کوچیک ویلایی زندگی میکردیم. یکم قدیمی بود اما، بچه‌ها واقعاً به این چیزا اهمیت نمیدن. همین که جای کافی برای بازی و شب، جایی برای خواب داشته باشن کافیه. بعداً، بابا تونست با پولی که جور کرده بود یه خونه بهتر بخره؛ یه واحد تو‌ یه آپارتمان.من هنوز اون خونه مون و یادمه. بردارم شاید نه، چون از من کوچیک تره ولی من خوب یادمه؛ به خاطر "اون". اون زمان، هر روز تو حیاط با داداشم بازی می‌کردیم و شب ها از فرط خستگی بیهوش می‌شدیم. یک روز که هوا بارونی بود و حسابی گِلی شده بودیم، مامان تصمیم گرفت مارو ببره حموم. اول من و برد و بعد داداشم. با همون موهای خیس که روشون حوله بود، جلوی در حموم دراز کشیدم. خیلی خوابم می‌امد تا اینکه، نگاهم افتاد به گوشهٔ در؛ پایین درِ حموم ما یه سوراخ داشت که موش کنده بودش. بابا می‌گفت:« اگه بچه های خوبی نباشین موش ها شما رو از اونجا میدزدن و میبرن پیش خودشون.» ما هم باور میکردیم و فکر میکردیم اونجا واقعاً موش زندگی میکنه. سرمو کردم تو سوراخ و داخل و نگاه کردم. اون موقع تصورم این بود که موش ها مثل ما اسباب و اثاثیه زندگی دارن و از مبل و اجاق گاز و تخت و کمد استفاده میکنن و یه جایی از آشپزخونه شون پر از پنیره. اما من جز چند تا تیکه اشغال و تار عنکبوت چیزی پیدا نکردم. تو همون حالت زل زدن به سوراخ خوابم برد. یکم بعد متوجه شدم برق خاموش شد و بابا زیر سرم بالشت و روم پتو گذاشت تا همونجا بخوابم. اواسط شب بیدار شدم. داشتم دوباره به اون سوراخ نگاه میکردم. شاید ۱ شب بود شایدم ۳ شب. من، تو هال، کنار در حموم تنها بودم و بقیه تو اتاق خواب هاشون. از توری، می‌تونستی حیاط و راحت ببینی. صدای وزیدن باد و تکون خوردن برگ درخت ها می‌امد که "اون" و دیدم. اولش یه سایه کوچیک بود، بعد، نزدیک و نزدیک تر شد. یهو یه دایناسور سرشو از سوراخ زیر حموم کرد بیرون و به طرف من غُرش کرد. همزمان که غرش کرد من جیغ کشیدم و محکم با دوتا پام کوبیدم به زمین. مامان سریع از اتاق دوید به سمت من و بغلم کرد. من گریه میکردم و اون می‌گفت:«چیزی نیست، چیزی نیست.» بابام برق هارو روشن کرد و کم کم همه جا روشن شد. روز بعد، تلویزیون داشت برنامه ای راجع به دایناسور هارو پخش میکرد. هیچکدوم شبیه اونی نبودن که من شب قبل دیده بودم. یه لحظه برگشتم سمت پنجره، و فکر کردم "اون"، اونجا رو طاقچه نشسته. با خودم گفتم:« اگه ایندفعه ببینمت و بخوای غرش کنی من بلند تر جیغ میزنم که توهم بترسی.» و شب عزمم و جزم کردم و دوباره، همونجا منتظر موندم تا سر و کلش پیدا بشه. اما نیومد. کل شب رو نخوابیدم و به اون سوراخ زل زدم اما هیچ اثری ازش نبود. فردا بابا،با خوشحالی و یه کاغذ تو دستش امد خونه و به مامان گفت باید وسایل مون جمع کنیم. ما داشتیم از اون خونه می‌رفتیم ولی من هرچقدر تلاش کردم دیگه "اون" و ندیدم. فکر کردم شاید اگه جاهای دیگه دنبالش بگردم پیداش کنم. باید سرش داد بکشم. با داداشم دوتایی دنبالش گشتیم.زیر تخت، تو گونی برنج، کابینت ها، تو جوب و حتی سطل آشغال. روز آخر که داشتیم می‌رفتیم با ناامیدی براش یه نامه نوشتم و گذاشتم تو همون سوراخ زیر حموم. نامه به این شرح بود:«امیدوارم به خونه جدید مون نیای چون اگه بیای من بلند تر از تو جیغ میکشم و میخورمت. دوستدار شما .... » و به خونه جدید مون نیومد چون می‌ترسید بخورمش.
و باید بگم cringe ترین چیز ممکن و نوشتم.