eitaa logo
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
66 دنبال‌کننده
964 عکس
336 ویدیو
9 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
روز دوم: یه بسته بدون اسم فرستنده جلو در ظاهر میشه. ساعت ۷:۰۴ دقیقهٔ صبح پنجشنبه ست. روزهای تعطیل، خ
شاید اواسطش یکم گیج بشین اما امیدوارم خیلی بد نباشه. کلا معنا و مفهوم از اون یک دقیقه، این آلارم گذاشتن خودمونه که پنج دقیقه دیگه، نیم ساعت دیگه بیدار میشم و کارهامو و می‌کنم و وقت مون همینجوری میره:(
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
سه روز به شما بدهکارم و فکر نکنین چیزی ننوشتم فقط اینکه فهمیدم واقعا هم غرب زده ام هم شرق زده:::::)
نقاشی رو عکس هارو خیلی دوست دارم 🧃
وقتی یه صدایی بهت میگه "بعدازظهر پاشو برو شهر کتاب دور بزن و همه جا رو زیر و رو کن و آخرم بی کتاب برگرد خونه" خیلی مهمه که به حرفش گوش بدی.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز اول؛ یه داستان از آهنگ مورد علاقه؛ بچه که بودم تو یه خونه کوچیک ویلایی زندگی میکردیم. یکم قدیمی بود اما، بچه‌ها واقعاً به این چیزا اهمیت نمیدن. همین که جای کافی برای بازی و شب، جایی برای خواب داشته باشن کافیه. بعداً، بابا تونست با پولی که جور کرده بود یه خونه بهتر بخره؛ یه واحد تو‌ یه آپارتمان.من هنوز اون خونه مون و یادمه. بردارم شاید نه، چون از من کوچیک تره ولی من خوب یادمه؛ به خاطر "اون". اون زمان، هر روز تو حیاط با داداشم بازی می‌کردیم و شب ها از فرط خستگی بیهوش می‌شدیم. یک روز که هوا بارونی بود و حسابی گِلی شده بودیم، مامان تصمیم گرفت مارو ببره حموم. اول من و برد و بعد داداشم. با همون موهای خیس که روشون حوله بود، جلوی در حموم دراز کشیدم. خیلی خوابم می‌امد تا اینکه، نگاهم افتاد به گوشهٔ در؛ پایین درِ حموم ما یه سوراخ داشت که موش کنده بودش. بابا می‌گفت:« اگه بچه های خوبی نباشین موش ها شما رو از اونجا میدزدن و میبرن پیش خودشون.» ما هم باور میکردیم و فکر میکردیم اونجا واقعاً موش زندگی میکنه. سرمو کردم تو سوراخ و داخل و نگاه کردم. اون موقع تصورم این بود که موش ها مثل ما اسباب و اثاثیه زندگی دارن و از مبل و اجاق گاز و تخت و کمد استفاده میکنن و یه جایی از آشپزخونه شون پر از پنیره. اما من جز چند تا تیکه اشغال و تار عنکبوت چیزی پیدا نکردم. تو همون حالت زل زدن به سوراخ خوابم برد. یکم بعد متوجه شدم برق خاموش شد و بابا زیر سرم بالشت و روم پتو گذاشت تا همونجا بخوابم. اواسط شب بیدار شدم. داشتم دوباره به اون سوراخ نگاه میکردم. شاید ۱ شب بود شایدم ۳ شب. من، تو هال، کنار در حموم تنها بودم و بقیه تو اتاق خواب هاشون. از توری، می‌تونستی حیاط و راحت ببینی. صدای وزیدن باد و تکون خوردن برگ درخت ها می‌امد که "اون" و دیدم. اولش یه سایه کوچیک بود، بعد، نزدیک و نزدیک تر شد. یهو یه دایناسور سرشو از سوراخ زیر حموم کرد بیرون و به طرف من غُرش کرد. همزمان که غرش کرد من جیغ کشیدم و محکم با دوتا پام کوبیدم به زمین. مامان سریع از اتاق دوید به سمت من و بغلم کرد. من گریه میکردم و اون می‌گفت:«چیزی نیست، چیزی نیست.» بابام برق هارو روشن کرد و کم کم همه جا روشن شد. روز بعد، تلویزیون داشت برنامه ای راجع به دایناسور هارو پخش میکرد. هیچکدوم شبیه اونی نبودن که من شب قبل دیده بودم. یه لحظه برگشتم سمت پنجره، و فکر کردم "اون"، اونجا رو طاقچه نشسته. با خودم گفتم:« اگه ایندفعه ببینمت و بخوای غرش کنی من بلند تر جیغ میزنم که توهم بترسی.» و شب عزمم و جزم کردم و دوباره، همونجا منتظر موندم تا سر و کلش پیدا بشه. اما نیومد. کل شب رو نخوابیدم و به اون سوراخ زل زدم اما هیچ اثری ازش نبود. فردا بابا،با خوشحالی و یه کاغذ تو دستش امد خونه و به مامان گفت باید وسایل مون جمع کنیم. ما داشتیم از اون خونه می‌رفتیم ولی من هرچقدر تلاش کردم دیگه "اون" و ندیدم. فکر کردم شاید اگه جاهای دیگه دنبالش بگردم پیداش کنم. باید سرش داد بکشم. با داداشم دوتایی دنبالش گشتیم.زیر تخت، تو گونی برنج، کابینت ها، تو جوب و حتی سطل آشغال. روز آخر که داشتیم می‌رفتیم با ناامیدی براش یه نامه نوشتم و گذاشتم تو همون سوراخ زیر حموم. نامه به این شرح بود:«امیدوارم به خونه جدید مون نیای چون اگه بیای من بلند تر از تو جیغ میکشم و میخورمت. دوستدار شما .... » و به خونه جدید مون نیومد چون می‌ترسید بخورمش.
و باید بگم cringe ترین چیز ممکن و نوشتم.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز چهارم: یه بچه، که فقط وقتی بارون میاد صدای افکار بقیه رو میشنوه. اواخر تابستون، ساعت حدود ۴ بعد از ظهر، داشتم روی تختم کتاب می‌خوندم. از دیروز ظهر، هوا ابری بود و همه انتظار داشتن به زودی بارون بیاد؛ برای همین می‌خواستم تا وقتی هنوز بارون شروع به باریدن نکرده از این سکوت استفاده کنم. روی شکم دراز کشیده بودم و کتاب می‌خوندم. همزمان، با انگشت اشاره ام رو تخت ضربه میزدم. زیر لب آروم گفتم:«امممم جالبه». ۱۰ صفحه تا آخر کتاب بیشتر نمونده بود که بارون شروع به باریدن کرد. به سمت پنجره رفتم و نگاهی اجمالی به بیرون انداختم. همه جا خیس بود. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم. بعد با هدفونم از اتاق بیرون رفتم. تو راه‌پله صدای مادرم رو شنیدم. یعنی صدای افکارش رو. چون مطمئن بودم حرف نمیزنه. «شام چی بپزم، فردا شب لباس چی بپوشم، باید به فلانی زنگ بزنم و.....» هدفونم رو گذاشتم و رفتم پارک روبه ی خونه. اونجا معمولاً پر از بچه ست اما به لطف بارون، الان همشون رفتن خونه. هدفون و یک لحظه در میارم تا مطمئن شم صدایی نمی شنوم. ماشینی با سرعتِ کند رد میشه و بیشتر از یک دقیقه افکار مزخرف راننده رو میشنوم. و تقریباً بعدش سکوت شد. درحالی که کلاه هودی مو رو سرم میذاشتم، رو یکی از تاب ها نشستم و چشم هامو بستم. چند دقیقه تو همین حالت بودم. وقتی چشمامو باز کردم یه جفت چشم کنجکاو داشت نگاهم میکرد. از ترس از جام پریدم اونم متقابلاً ترسید و چند قدم عقب رفت. روی زمین افتاده بودم، لباس هام گلی و خیس شده بود و هدفونم پرت شده بود اون طرف. عصبانی از جام پریدم و داد زدم:«چیکار می‌کنی؟»حرفی نزد، به جاش به گوش هاش اشاره کرد و من صدایی شنیدم که گفت:«نمیشنوم چی میگی.» گفتم:«چی؟» و صدایی دوباره امد که:« نمیشنوم» و آرنج هاشو به حالت ضربدری بهم نشون داد. «اوه...» خنده‌ی الکی کردم و گفتم:«معذرت.» خم شدم تا هدفونم و بگیرم. خانمی از پشت سر اسمی رو صدا زد.گفتم:« فکر میکنم مادرته.» و صدا امد:«می‌دونم، اما می‌خوام اینجا بمونم.» دیدم که اون زن، بعد از چند بار صدا زدن انگار که ناامید شده باشه برگشت سمت مجتمعی که نزدیک مال ما بود. همونطوری که نگاهش می‌کردم صدا آمد:«اسم من ....ـه از آشنایی باهات خوشحالم.» «اوه.... منم...... ام» و بدون اینکه سوالی بپرسم انگار که ذهنمو خوندن باشه صدا امد:«همون طوری که تو صدای من و می‌شنوی.» می‌خواستم بپرسم چطور متوجه میشه چی میگم وقتی همین الان با ایما و اشاره بهم گفت نمی‌شنوه. «تو میتونی صدای افکار مو....» «بله، البته فقط روزهای بارونی. تو هم همینطور ؟» «آره.» و بعد، بدون اینکه واقعا یه کلمه حرف بزنیم، باهم طولانی حرف زدیم و بازی کردیم. متوجه نگاه های مادرش از پنجره میشدم. همینطور که داشتیم بازی میکردیم و افکارش می‌گفتن:« تاب و محکم تر هلم بده....» یهو صدا قطع شد. سرم و گرفتم رو به آسمون، بارون قطع شده بود.وقتی برگشتم سمتش، با قیافه غمگین نگاهم کرد. دیگه نمی‌تونستم بفهمم چی میگه. بعد از اون قرار ما شد روزهای بارونی. این قضیه ادامه داشت تا یک سال. ما هر بار که بارون می‌امد، با هم بازی میکردیم. تا اون روز. وقتی متوجه شدم قراره بارون بیاد، مثل همیشه تندی پریدم سمت پارک تا اولین نفر رسیده باشم.اون، از قبل اونجا منتظرم بود. گفت دارن از این شهر میرن. مادر و پدرش یه مرکز درمانی تو یه شهر بزرگتر پیدا کردن و داره میره اونجا. گفتم:«ولی...ولی... اینجوری دیگه...» امد جلوتر و دستامو گرفت. لبخند زد. صدای افکارش امد که:« بیا دفعه بعد، تو یه روز آفتابی بازی کنیم.» کنار ماشین باهم خداحافظی کردیم. و وقتی در و بست، از پشت شیشه برام دست تکون داد. صدای ذهنش می‌امد که:«.....» چند سال بعد، یه روز آفتابیِ اواسط تابستون، در حالی که با توپ بسکتبالم بازی میکردم ماشینی کنار مجتمع کناری پارک کرد. خانم و آقایی از صندلی جلو پیاده شدن. چند ثانیه بعد یکی از عقب ماشین پیاده شد و با دست جلوی چشماشو گرفت تا نور اذیتش نکنه. نسیم آرومی می‌وزید و موهاش و تکون میداد. دور و برش رو نگاه کرد تا اینکه چرخید سمت من. باهم چشم تو چشم شدیم. برام دست تکون داد. و دوید سمت پارک. گفت: روز آفتابی قشنگی برای بازیه، نه؟»