Just because I'm doing what I love doesn't mean it's always going to be fun.
Yatora;
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز سوم: ساعت شهر برای اولین بار تو صد سال اخیر می ایسته.
پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بخورم. همه چیز مرتب بود. کارها، دقیق و منظم روی میز کار، چیده شده بود. شب بیداری دیشب ارزشش رو داشت.
ساعت ۲ قرار ملاقات داشتم. بعدش، مستقیم از همونجا میتونستم برم...تلفن زنگ خورد. «از دفتر آقای.... تماس میگیرم، با عرض معذرت به اطلاع شما میرسونم قرار ملاقات شما به تعویق افتاد و ملاقات بعدی راس ساعت ۴ شروع میشه. مشکلی که ندارید؟»
"مشکلی که ندارید؟" کی گفته مشکلی ندارم؟ جماعتی که فکر میکنن فقط زمان برای اونا مهمه و بقیه یه مشت علاف ان که باید خودشون و با اونا تطبیق بدن مدام این سوال و ازت میپرسن. ساعت پنج قرار داشتم. به گل های کنار طاقچه نگاه کردم که حالا به خاطر آفتاب ظهر زیباتر بودن. لب هامو به هم فشار دادم و گفتم:« نه مشکلی نیست.» و چون نمیخواستم چیز دیگه ای بشنوم سریع تلفن و گذاشتم سر جاش. باید انتخاب میکردم.
قبل از ساعت ۴ خودمو رسوندم دفترش. کمی منتظر موندم اما نیومد. از پنجره، ساعت شهر و دیدم که از ۴ گذشته بود. حالا آفتاب رفته بود و هوا ابری بود. منشی، فقط یکبار برای تأخیرش تماس گرفت و گفت جلسه قبلی بیشتر از حد انتظار طول کشید. وقتی ازش خواستم دوباره تماس بگیره بنظر نمی امد جرعتش رو داشته باشه. پوزخند زدم. «جلسه قبلی؟ حتی وقتی دوساعت از زمان قبلی کار و عقب انداخت خودشو نرسوند.» پالتمو پوشیدم و گفتم:«از قول من بهشون سلام برسون، و بگو دفعه بعد خودشون به دیدنم بیان.»
راه افتادم تو خیابونا تا قدم بزنم. به شدت نیاز داشتم سیگار بکشم اما یادم امد ترک کردم.
رو نیمکت پارک نشستم و سرمو رو به آسمون گرفتم. برام مهم نبود که دیر کرد؛ چیز دیگه ای این وسط اذیتم میکرد. همش تقصیر خودم بود.
صدای پچ پچ از دور و نزدیک می امد. همه به یه قسمت خیره شده بودن و میتونستم صدای رهگذرهایی که از کنارم رد میشن و بشنوم. موضوع بحث همه یکی بود. میدونستم ساعت نزدیک ۵ دفتر و ترک کردم و الان بیشتر از نیم ساعته بیرونم اما ساعت شهر، تنها ساعت شهر، ساعت ۴:۵۵ دقیقه رو نشون میداد. در شهری که درش زندگی میکنم اجازه ساخت و ساز هیچ ساختمون بلندی داده نمیشه. فقط یک استثنا هست؛ همون ساختمون بلند وسط شهر که نمای بیرونیش ساعت بزرگی رو نشون میده و کل شهر بهش دید دارن. فکر کردم شاید من گذر زمان و کُند حس کردم و چند دقیقه بیشتر نیست که بیرونم. "..." یهو سر و کلش پیدا شد. پالتوی زخیمی تنش بود و کنارم رو نیمکت لم داد. بی مقدمه گفت:«تو چی فکر میکنی؟» گفتم:« راجع به چی؟ اینکه ساعت ایستاده؟»
تو بچگی شنیده بودم که ساعت شهر هر صده یا چند صده میایسته تا "به یکی یا بعضی ها فرصت دوباره بده" اما کی باور میکرد؟ هیچکس هم بیشتر از صد سال اینجا عمر نکرده که راست یا درغشو تایید کنه.
«از کی اینجوری شده؟»
«چمیدونم. شاید نزدیک به یه ساعت؟ بچه خواهرم داره از فرصت استفاده میکنه مشقای عقب مونده شو بنویسه که معلمش دعواش نکنه. خودمم امدم قدم بزنم وسط کلی کار. البته برای آدم مثل تویی که هیچ فرصتی رو از دست نمیده و همه چیز طبق برنامهاش پیش میره این چیزا مهم نیست.» و بلند خندید.
"فرصتی رو از دست نمیده" از سر جام بلند شدم. گفتم:«باید برم.»
«کجا؟»
وقت جواب دادن نداشتم، باید عجله میکردم. رفتم خونه، گل هارو برداشتم و دویدم سمت مکانی که یک ساعت پیش باید می بودم. هنوز اونجا منتظر بود... نه؟ قرار مون رأس ساعت پنج بود.
رسیدم رو پل. نفس نفس میزدم. دور و بر و نگاه کردم. هنوز اونجا بود. کنار پله ها، به ماهی ها غذا میداد. متوجه من که شد بلند شد. گفت:« رسیدی؟دعا میکردم دیر نکنی ولی مثل اینکه قبل از پنج رسیدی.» لبخند زد.
و ساعت شهر صدا کرد. صدای قرار گرفتن دقیقه شمار رو عدد ۱۲. ساعت ۵ بود.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تصور میکنم. تصور میکنم پسرک قبل از جشن، آرایشگاهش را رفته. موهایش را حالت داده. کتوشلواری را که از چندماه قبل اصرار به خریدنش داشته و پدرش بالاخره توانسته برایش بخرد، پوشیده. خودش که ادکلن شخصی ندارد. از ادکلن پدرش چند پاف، طوری به کتش زده که لک نشود. پسرک جلوی آینه، وجنات مردانه خودش را که دیده لبخند زده. لپهایش گل انداخته. شبیه آدمبزرگها شده. مرد شده. پسرها با کتشلوار، خیلی آقا میشوند. مخصوصا با اولین کتوشلواری که در عمرشان میپوشند. مادرش قربان صدقه پسرک رفته. وان یکاد برایش فوت کرده و گفته ماشالا هفتقرآن به میان، ایشالا دامادیتو ببینوم. پسرک طوری راه میرود که خدای ناکرده غباری به کتوشلوار تازهاش ننشیند. لک به پیراهنش نیفتد. یک تار مویش جابجا نشود. او خوشحالترین مرد مراسم امشب است. گو که سور و سات مرد شدن او برپاست. چند لحظه بعد، حالا پسرک افتاده. کتوشلوار تازهاش، چاکچاک ترکشهاست. خونین و خاکی و پاره. لپهای گلانداختهاش مثل برف سفید شده و موهایش به هم ریخته. پسرک، شهید شده. مردتر شده. مردتر از خیلیها. و زنی میان جمعیت جیغ میکشد که پسری با کتوشلوار تازه مشکی ندیدید؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز پنجم: یه کتابفروشی که راهپلهای به دنیای دیگه رو مخفی میکنه.
وارد کتابفروشی شدم و بادزنگ بالای در "جیرینگ" صدا کرد. کسی پشت پیشخوان نبود. سرم را چرخواندم، لابهلای قفسه ها و حتی کمی آن طرفتر روی چهارپایهی بلند هم، کسی نبود. با خودم فکر کردم:«عجیبه. در که باز بود. تابلوی پشت در هم که نوشته "باز است" پس چرا کسی نیست؟»
شروع کردم صدا کردن:«ببخشید... کسی نیست؟!...آهاااایی» جوابی نیامد.
بیخیال شدم و شروع کردم دور و بر را گشتن، نمیتوانستم کتابی که میخواهم را پیدا کنم. برای خرید کتاب درسی امده بودم و کتب درسی معمولاً قفسه های بالاتر بودند که برای گرفتن شان نیاز به چهارپایه های بلند بود. روی سه پایهٔ کوچکی که کنار قفسه بود نشستم. کمی زمان گذشت. از بیکاری پاهای آویزانم را تکان میدادم.«مگه میشه یکی اینجوری فروشگاه و ول کنه و بره؟ آدم برای رفع حاجت هم بره انقدر اون تو نمی مونه.» ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد« دستشویی!!!»
«اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟» به لطف دفعاتی که اینجا امده بودم میدانستم راه پلهٔ کنار میزِ پیشخوان میرسد به دستشویی. خودم را تندی رساندم آنجا و پله ها را دوتا یکی دویدم. دوتا در بود. یکی آلومینیومی بود و رویش، علامت سنگ توالت داشت و در دیگری چوبی بود. فرضیه هایم دوتا شد. یا این یکی یا اون یکی. در آلومینیومی را کوبیدم. جوابی نیامد. با بلندترین صدای ممکن فریاد زدم:« ببخشید! دارم میام تو.» و با چشمهای بسته در را هل دادم. وقتی جرعت کردم چشمانم را باز کنم دیدم کسی داخل نیست. رد فرضیه اول. هر اتفاقی افتاده باشد، باید پشت آن یکی در باشد.
دستم را روی دستگیره گذاشتم اما، قبل از انکه فشاری وارد کنم در باز شد و نورهایی از طیف رنگهای بنفش و زد و یاسی دورم حلقه زدند و من را به داخل کشیدند. صدای "تق" بسته شدن در را شنیدم.
یک جایی بین زمین و آسمان؛ یک جایی که انگار زمین نبود اما کف و جاذبه داشت. تمام سقف و دیوار ها پر بودند از نورهایی با طیف رنگ های مختلف و این نورها، انگار عین رود جریان داشتند. می رفتند و می امدند. و من، درست وسط یه فضای بی انتها که دور و برش را این نورها احاطه کرده باشند افتاده بودم.
می ترسیدم تکان بخورم، جایی بروم یا حتی سرم را بالا بگیرم. همه جا ساکت بود انگار فقط صدای آمد و شد نورها میآمد. از پشت سر، صدای قدم های شخصی به گوش میرسید. جرئتش را نداشتم به عقب برگردم. صدای قدم ها متوقف شد. حالا پشت سرم ایستاده بود. نفسم را حبس کردم و صدای ضربان قلبم انگار در کل اتاق میپیچید.
«هی تو. برگرد این طرف ببینم.» میتوانستم نافرمانی کنم؟صدا البته، کمی جوان و خنده دار بود. برگشتم سمتش. یک کتاب، با قد و قواره ی شاید ۷۰ سانت جلویم ایستاده بود. رویش نوشته بود "شنگول و منگول".
صدایش را صاف کرد. «خودم و معرفی میکنم. من، اولین کتابی هست که تو، توی تمام زندگیت خوندی، یعنی... یعنی مادرت برات خونده چون اون موقع بیسواد بودی.» و دست به کمر خندید.
«خیلی وقت بودن ندیده بودمت چقدر بزرگ شدی.» محکم بغل کرد. نمیدانستم داشت چه اتفاقی می افتاد اما بوی گرد و غبار میداد. داشت عطسه ام میگرفت. از پشت سرم دوباره صدای قدمهای شخصی آمد. بی درنگ برگشتم. کتابی به همان حد و اندازه با جلد سیاه که نوشتهٔ رویش تار بود به سمتم امد. دستم را گرفت و گفت:« از آشنایی باهات خوشبختم مرد جوان؛ من آخرین کتابی هستم که میخونی. خوبه که تو سن کم هم، همو ملاقات کردیم.» از اطرافش هاله های خاکستری میآمد. حس کردم سرم دارد گیج میرود که دوتایی من را از دو طرف گرفتند. «اینجا نمیتونی بیهوش شی پسر جون اینجا جای انتخابه.» به سختی جواب دادم:«انتخاب چی؟»
«اینکه با کدوم مون بیای.» نور زیادی تابید و من وارد دنیای دیگه ای شدم. انگار که از جای بلندی سقوط کرده باشم سرم درد میکرد. همان صدای جوان و خندهدار امد:«اینجا برات آشنا نیست؟» به دور و برم نگاه کردم؛ انجا فقط جنگل بود. کمی دورتر خانه کوچکی دیدم. گرگی، پنجه هایش را با آرد سفید میکرد و از زیر در ، رد میکرد. میخواستم بروم نزدیک. میدانستم وارد کدام داستان شدم، که صدا امد:« بهتره نزدیک نشی. واسه خودت میگم.اولا، روند داستان بهم میخوره، دوما اون گرگه و تو آدم، معلوم نیست زنده بمونی یا نه.البته اگه برات مهم باشه.» اینو گفت و گودالی باز شد و برگشتم به راهروی قبلی. بازم حس میکردم از جایی سقوط کردم. حالا، بازم جلویم ایستاده بودند. «خب نظرت چیه؟ دوست داری با من بیای؟» از هیجان روی پاهایش می پرید. گفتم:«چی؟ کجا بیام؟ اون تو-»
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
«معلومه که نمیاد. این چه داستان مسخره ایه که توش بخواد زندگی کنه؟»
«نه پس میخوای با تو بیاد؟یا پیشنهادت اینکه بره تو یکی از کتابهای درسی جای ایکس و ایگرگ بایسته؟»
«نه! با من میاد تا یه چیز جدید-»
راجع به چی صحبت میکردن؟ دستامو بین شون گرفتم و گفتم:«صبر کنین!» رو به کتاب شنگول و منگول گفتم:« چرا باید تو یکی از کتاب ها زندگی کنم؟ چرا یکدفعه ای امدم اینجا؟ اگه با تو بیام نقش من تو داستان شنگول و منگول چیه؟ اونجا که نیازی به من نیست. و تو...» رویم را کردم سمت کتابی که اسمش را نمیدانستم. «چجوری بهت اعتماد کنم؟ اصلا چه جور کتابی هستی؟»
«من؟ میتونم بهت نشون بدم.»
«البته.ممنون میشم. ولی لطفاً جوری این کار و نکن که حس کنم سقوط کردم. به اندازه کافی کشیدم.»
"شنگول و منگول" دستش را گذاشت رو شانه ام و گفت:«تو... نمیخواستی بیای اینجا؟ پس چرا اون در و باز کردی؟ ما فکر کردیم از کتابهای درسی خسته شدی و میخوای بیای پیش ما. اما اگه میخوای وارد اون داستان بشی راه برگشتی نیست. تو منو خوندی اما تا خوندن اون خیلی مونده.»
کتاب باز شد. هاله خاکستری دور و برش حالا بیشتر بود. گمان کردم دارد من را میبلعد. اسمم را شنیدم. صدای فروشنده بود. هاله ها بیشتر شد و حالا تمام راهرو را گرفته بود. داشتم وارد کتاب میشدم که دستی تا آرنج از قسمت بالا، یعنی سقف وارد شد، دستم را گرفت و کشید بیرون.
چشمانم را که باز کردم هنوز رو چهارپایه نشسته بودم. سرم درد میکرد و حس میکردم از جایی سقوط کردم. خانم فروشنده دستش را گذاشته بود روی شانه ام. بهم گفت خوابم برده بود. کتابی که میخواستم را بهم داد و پولش را حساب کردم. همه چیز عادی بود. انگار نه انگار همین چند لحظه پیش در دنیایی کاملا متفاوت بودم. موقع رفتن، فروشنده صدایم کرد. لبخندی زد و گفت:«حواست باشه. هرجایی قابل تجسس نیست. هر کتابی هم اونقدر مهربون نیست که تجربه خوبی برات بسازه.» و جرعت نکردم بپرسم چرا اون ساعت تو کتابفروشی نبود.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
«معلومه که نمیاد. این چه داستان مسخره ایه که توش بخواد زندگی کنه؟» «نه پس میخوای با تو بیاد؟یا پیشن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا