eitaa logo
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
62 دنبال‌کننده
972 عکس
341 ویدیو
10 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 𝘣𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘣𝘰𝘳𝘯 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ོ -𝘌𝘳𝘦𝘯 𝘠𝘢𝘦𝘨𝘦𝘳 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
دوسش داشتم. از همون چاپ اول در جریان این کمیک بودم اما چندسال طول کشید بخرمش. اوایلش برام خسته کننده بود اما دیگه جَوِش من و گرفت با اینکه خیلی آدم جنایی پسندی نیستم. رنگی نبودن(قهوه ایه تمام صفحات) بنظرم خیلی به وایب داستان می‌خورد اما چشم هامو اذیت کرد. یه سری واژه های رایج دوره قاجار به متن و داستان کمک کرد اما بازم میتونست بهتر باشه. در آخر به نظرم قیمت به تعداد صفحات می ارزید. میتونین از انتشاراتش یا ترب پیدا کنین بخرین:)
و اینکه سیاوش خیلی جذاب بود حیف که شخصیت اصلی نیست 😭🤣
خدا داره مدام برام امید میفرسته:)
شما میتونی فکر کنی عجب روز خوبی داشتم و آفرین به خودم امیدوارم فردا هم همینقدر بترکونم یهو یکی یه banger میندازه تو سوشال مدیا و باعث میشه احساس ناکافی بودن بکنی.
کاش یه آقا پسری تو زندگی من بود که آخر شبا باهم می‌رفتیم قدم می‌زدیم.
چالش و فراموش نکردم راستش یه مدت یه اتفاقی افتاد نتونستم ادامه بدم ‌(⁠ᗒ⁠ᗩ⁠ᗕ⁠)‌
لحظه‌ای سرشار از امید و لحظه‌ای تهی از هر حس مثبتی.
راستش Maturing یعنی دختر امپراتور ببینی، در حالی که بدونی سوریا ویلن نیست.
هدایت شده از Tweety
مسائلی که روزا ازشون میگذرم، شبا از روم میگذرن.
مدتی ست عسل نداریم. در یخچال را باز میکنم. با خود میگویم:«‌چقدر امروز هوس عسل کرده ام.» سرم را بالا میگیرم. نمیدانم در خانه های دیگر هم همین است یا نه اما در یخچال ما، تقریباً همه چیز جای مخصوص به خود را دارد. عسل هم همیشه، طبقه آخر ردیف اول یا دوم بود. کنار شیشهٔ رب انار یا سس مایونز. به جای خالی اش نگاه میکنم. سوال‌ها به ذهنم هجوم می آورند. «چند وقت است عسل نداریم؟»، «علت اینکه این مدت عسل نخریدیم چی بود؟»، «ما که خیلی عسل دوست داریم؛ پدرم هیچ وقت چیزای مورد علاقه ما را فراموش نمی‌کرد.»، «چه کسی تا این موقع عسل می خرید که حالا فراموش کرده؟» یادم آمد. شخصی را که برایمان عسل می‌خرید. پشیمان میشوم از انتخاب عسل و چشم و دستم می‌روند طبقه سوم، ظرف مربا را برمیدارند. ذهنم اما دنبال جواب برای سوالاتش میگردد. «چند وقت است عسل نخوردیم؟» «تقریباً هفت ماهی میشود.» «چرا هفت ماه؟ مگر آن زمان چه اتفاقی افتاد؟» نمیخواهم به این سوال جواب بدهم اما ذهن خود به خود جواب خود را می‌یابد. «چون شخصی که هربار برایمان عسل می خرید و به خاصیت و فایده اش اصرار داشت، هفت ماهی ست یک گوشه از بهشت زهرا را مال خود کرده.»