𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
اگر تراپی نیاز دارین ثبت نام طلیعه شروع شده از دستش ندین:)
جوری که تبلیغ کردم:
https://eitaa.com/ft_mehrmahi/29029
این پیام مهرماهی رو دیدم و اینجوری بودم که چه جالب امده "وقتی زندگی بهت لیمو میده، باهاش لیموناد درست کن" یا هرچیز دیگهای رو اینجوری با خلاقیت خودش درست کرده:)
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
https://eitaa.com/ft_mehrmahi/29029 این پیام مهرماهی رو دیدم و اینجوری بودم که چه جالب امده "وقتی زن
بعدم امدم خودم یه چنین چیزی بسازم و اولین چیزی که امد به ذهنم این بود:وقتی زندگی بهت پاک کن میده، باهاش خودتو از زندگی پاک کن:))))))))))))))))))
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجیها 🚩
من واقعا اینایی که میگن وای پاییز افسردگی میاره رو درک نمیکنم؛ مثلا تابستون افسرده نبودیم؟ حداقل الان وقتی اشکامو پاک میکنم گرمم نیست..
✓ درجستجوی نمو
@Ekhrajiha
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
من واقعا اینایی که میگن وای پاییز افسردگی میاره رو درک نمیکنم؛ مثلا تابستون افسرده نبودیم؟ حداقل الا
صرفاً برای هیت بیشتر به تابستون فنا.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ششم: تو مکانی که هیچ وقت نبودی، یه عکس از خودت پیدا میکنی.
نفس نفس زنان پله ها را بالا میروم. «پنج تا دیگه.... سه تا دیگه....دو...یک و تمام.» روی پلهٔ آخر نشستم. وقتهایی که آسانسور شلوغ است و میدانی به این زودی ها نوبتت نمیشود، مجبوری از پله ها استفاده کنی. ولی سوال اصلی اینجاست که چرا کتابخانهٔ دانشگاه باید طبقهٔ یکی مانده به آخر باشد؟ شاید دلیل اینکه اکثر دانشجو ها به اینجا سر نمیزنند همین باشه. حتی خود من. در این دوسال، این اولین باری ست که میآیم اینجا. راه رو، خلوت و تاریک است. فقط لامپ انتهای سالن که میپیچد سمت چپ، روشن است. تقریباً پنجره ای ندارد اما درِ پله های خروج اضطراری باز است. در کتابخانه را آرام باز میکنم. خانم جوانی پشت میز نشسته و با لبخند خوش آمد میگوید. انتظار دارم ازم کارت کتابخونه، کارت دانشجویی یا هرچیز دیگری بخواهد ولی فقط سرش را کرد تو کامپیوترش و به کارش ادامه داد.
رفتم سراغ قفسهٔ کتابها. قفسه های چوبی زرد رنگ یک جورایی مثل باغ های پیچ در پیچ ساخته شده بودند. جاهایی به بن بست میرسیدم و جاهایی به چند راهی. قفسهٔ ادبیات زبان انگلیسی را پیدا کردم.
انگشت اشاره ام را لای قفسه ها می چرخاندم. از هر اسمی که خوشم میامد برش میداشتم و چند صفحهاش را میخواندم. سومین کتاب بود یا چهارمین؟! یادم نمیآید. وقتی داشتم صفحات را ورق میزدم حس کردم چیزی لای صفحات است. شاید کاغذی تا خورده بود. شایدم بوک مارکی از خواننده قبلی جامانده بود. ورق زدم. یک عکس بود. دقت که کردم دیدم خودم هستم. یک عکس از من، در حالی که داشتم لابه لای قفسه ها میگشتم. چشمانم را به هم مالیدم شاید اشتباه شده باشد. شاید من نبودم. ولی چرا! این من بودم، و دقیقا همین قفسه و من، دست روی همین کتاب گذاشته بودم. کی این عکس را گرفته و کی گذاشتتش اینجا؟ من که تمام مدت اینجا بودم. جز من کس دیگری نبود... آن لحظه فهمیدم که بدر ورود، اصلا دقت نکردم که کس دیگری در کتابخانه هست یا نه میز و صندلی ها کاملا آن طرف سالن اند و از اینجا دید ندارند.
صدای ریزِ دویدن آمد. برگشتم پشت سرم، کسی نبود. فکر کردم خیالاتی شدم. مسیر مستقیم را پیش گرفتم، حالا رسیده بودم به سه راهی، وسطی را انتخاب کردم و رفتم جلو. خودِ این مسیر، از اواسط راه، به دو قسمت چپ و راست راه پیدا میکرد. صدا انگار از سمت راست میامد. میخواستم بدوم دنبالش اما یادم آمد تو چه وضعیتی هستم. غروب بود، کتابخانه خلوت، راهروی های پیچ در پیچ و یه عکس از من. حالا انگار مسیر خیلی تاریک بود. با خود گفتم:« میرم و اگه گم شدم خانم کتابدار و صدا میکنم.» دویدم توی راهروی راست. صدا ضربهٔ پاها به زمین آرام، اما سرعت قدم ها تند بود. از ردیف های بالا یک چیزی افتاد روی زمین. خیلی نزدیک بود. آنقدر نزدیک که احتمال داشت بیوفتد رو سرم. کتاب نبود...آلبوم عکسی وسط راه، روی زمین افتاده بود و تعدادی عکس روی زمین پخش شده بودند. عکس ها را دانه به دانه برداشتم. خودم بودم و این آلبوم عکسهای بچگیام. سرم را آوردم بالا حالا یه جفت چشم از پشت کتاب ها نگاهم میکردند.
یه بچه؟ دویدم سمتش. سریع میدوید و شاید حتی پرواز میکرد. برق بالا سرم جیریز صدا کرد و به یکباره خاموش شد. حالا نمیدانستم کدام طرفی بروم و آن کوچولوی شیطون را هم گم کرده بودم. اگر تا الان شوکه بودم از الان به بعد، عصبانی بودم.
گوشی ام را از جیبم در آوردم تا چراغ قوه اش را روشن کنم که برخورد تنی به تنم را حس کردم. جیغ کشیدم. صدایی گفت:« هییییسسس!» و نور چراغ را گرفت روی صورتش. کتابدار بود. با انگشت اشارهٔ روی دماغش گفت:« بچه ها دارن درس میخونن.» پس کسان دیگری هم در کتابخانه بودند. گفتم:«تو تاریکی؟» سرش را کج کرد و آروم ادامه داد:« اون طرف لامپ داره. کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتم. الان برق هارو درست میکنن.» پشت سرش راه افتادم. نگاه هایی و از این طرف و آن طرف حس میکردم. یه چیزی به سرعت از این ور پرواز کرد امد این ور. بالا،پایین، چپ، راست.
«شما هم شنیدین؟»
«چیو؟»
«یه صدایی شبیه بال زدن»
«وا! بال چی؟ پرنده؟ اینجا؟»
برق وصل شد. حالا در سکوت به راه رفتن در مسیر ادامه دادیم. مسیر پیچ در پیچی که درش گم شده بودم حالا صاف صاف بود. مطمئن بودم همان مسیر است اما تا اینجا هیچ آلبومی آن وسط، روی زمین نبود. وقتی به قفسه ادبیات انگلیسی رسیدیم کتاب باز بود اما عکسم دیگر آنجا نبود. از سمت پنجره صدایی امد. سرم را چرخاندم، یکی برایم دست تکان میدهد و چشمک میزند. یک موجودی شبیه آدم کوچولو که از قضا بالم داشت و یک عکس دستش بود. عکس من.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۱۵ اُم انتخاب سه تا آهنگ برای پسزمینهٔ زندگیم بود. ولی به خاطر قوانین ایتا نمیتونم بزارمشون. میگذریم ازش.
هدایت شده از 𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
هرچند که رسم است بگویند
تبریک پسر را به پدرها
میلادِ پدر بر تو مبارک
ای آمدنت، رأسِ خبرها
اللهم عجل لولیک الفرج؛🇮🇷🇵🇸🇱🇧
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
💓
روز ۱۲ ام؛ توصیف کن قدرت از نظر تو چه معنایی داره:
بنظرم هرکی در هر جایگاهی میتونه دارای قدرت یا قدرتمند باشه. قدرت و در توان جسمی نمیبینم. البته این هم یه نوعشه اما، بهش محدود نمیشه. نگاهِ چپ مامان یه قدرته. سخنوری و اقناع بقیه، یه قدرته. متن های یک نویسنده، تبلیغ یک شبکه اجتماعی، یه فیلمبرداری خوب و تاثیرگذار، بچهای که روحیات پدر و مادرش و کنترل میکنه، چراغ راهنمایی و رانندگی برای جلوگیری از تصادف، یه طراحی دکور خوب، یه عکس پرمفهوم، تولید یک دارو، ساخت یک اپلیکیشن خوبِ ملی، یه توییت از یه سیاستمدار، علم و تحصیلات کلا... حرفهای بودن تو هر حرفهای، قدرته. وقتی میتونی تاثیر گذار باشی یعنی قدرت داری. حتی بنظرم آدمایی که تو مسیر رسیدن هستن و هنوز کاملا به هدف شون نرسیدن هم قدرتمندن چون مقاومت میکنن. این سعی در رها نکردن به مراتب سختتر از چیزای دیگه ست.