𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
روز دوم پاییز و گوش دادن به یه آهنگی به اسم «عشق اول» از هیکارو اوتادا در حالی که اصلا نمیدونم عشق
وقتشه بس کنم/
سعی میکنم رو به جلو حرکت کنم/
چیزهای زیادی هست که هرگز نمیخوام فراموش کنم/
تا همین موقعِ فردا،
احتمالاً دارم گریه میکنم/
و به تو فکر میکنم/
همیشه در قلبم خواهی بود/
چون همیشه جایی فقط برای تو وجود داره/
و امیدوارم من هم جایی در قلب تو داشته باشم
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
وقتشه بس کنم/ سعی میکنم رو به جلو حرکت کنم/ چیزهای زیادی هست که هرگز نمیخوام فراموش کنم/ تا همین مو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ریحون.
قیمت لباس زمستونی هارو که میبینم بنظرم وقتشه که پتو پوشیدن ترند بشه.
𝘮𝘢𝘰𝘣𝘦𝘳𝘳𝘺🥢🍜‧₊˚ ⋅
قیمت لباس زمستونی هارو که میبینم بنظرم وقتشه که پتو پوشیدن ترند بشه.
این قضیه که تا پولدار نشم نمیتونم بوت بپوشم ناراحتم میکنه.
هدایت شده از لانچر8
ولی الان باید میزدم شبکهٔ یک و منتظر میموندم تا سخنرانی آقا رو به مناسبت هفتهٔ دفاع مقدس برای بار چندم ببینم..
فیلم خروجی ۸ رو دیدم. ژانرش ترسناک بود اما ترسناک نه به اون معنا. خبری از روح و خونه های تسخیر شده و صحنه های تاریک و... نبود. ترسناک روانشناختی بیشتر. یه مردی که حتی اسم نداره توی فیلم یکی از ترس های من و آنلاک کرد و توی راهرو های مترو گم شد (آسم هم داره). باید به خروجی شماره هشت برسه اما هرچی جلو میره برمیگرده سرجای اولش تا اینکه دستور عمل و پیدا میکنه(فیلم از یک بازی الهام گرفته شده).
یه جورایی مفهومش غیرمستقیم به زندگی آدمها اشاره داشت. یه جا گم شدی، نمیتونی برگردی، مجبوری ادامه بدی تا به چیزی که میخوای برسی. اگر خراب کردی دوباره از اول باید شروع کنی. این وسط تو فیلم، انسان بودن خیلی مهمه. شخصیت اصلی خودش و سرزنش میکنه که نتونست از یه خانم تو مترو دفاع کنه و مثل بقیه سکوت کرد. یه جای فیلم من فکر کردم کسایی که بهم کمک نمیکنن و فقط به فکر خودشونن انسانیت ازشون گرفته میشه (و فکر کنم برای همیشه تو اون راهرو گیر میکنن) ولی خب تو دنیای واقعی کنار مان و فیلم به صورت استعارهای اینطور نشونش داد.
داستان ترسناک نیست ولی تیک پا داشتم موقع دیدنش و حس کردم تا مغز استخوان دارم فشار میخورم 😭😂 ذره ذره بدون اینکه مخاطب بفهمه ترس و بهش القا میکنه.