بچه بود 👧🏻چادرسر می کرد...😇
همه گفتند:
بچه است نمی فهمد...😶
بزرگتر شد بازهم چادر بر سر داشت ...😎
همه گفتند:مادرش مجبورش می کند...😑
ازدواج کرد👰🏼 باز هم چـادر برسر داشت...😋
بازهم همه گفتند:
از ترس همسرش😥 چـادر سر میکند ...😟
همیشه دنبال دلیلی براے تخریبش بودند...😒💔
ولے هیچ گاه نفهمیدند : ( عاشـــــ❤️ـــــق استـ )
عـاشــــــــق حجاب حضرت مــــــــــــــــــــادر (س)❤️❤️❤️
نفهمیدند تمام عمرش را وقف این عشـــــــــــق کرد...😍
چـــــــادر همان حـجابی بود که پشت در سوخـــــــت...😣😖
اما از سرحضرت زهرا"س"نیفتـــــــــاد...❤️❤️❤️
حقیقت ایـــــــن است چــــ❣ــــادر حجاب کامل ایستـ ...💜💙💚💛❤️
حداقل اگرهم چادرے نیستیم این حقیقت را کتمان نکنیم...🙄
پرچم باحجاب هاپیش اون بالایی، بالاست...😍
#ݪݕیڪیازیڹݕ✨
❥✿°↷
●「@yadegar_mqdar
پاک نگهشان دار،
#چشمهایت را میگویم؛👀
این چشم ها ،
فرش زیر پای #مهدی است👣
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
یعنی: دیگر #گناه_نکنیم✋
#یامهدی❤️🍃
دوستان سلام✋
وقتتون بخیر☺️🌹
فقط ۱۷نفر دیگه میخوام تا چله رو شروع کنیم
نمیخواین تو ثوابش سهیم باشین؟🤔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صدای دلنشین شهید مدافع حرم
"شهید حمید سیاهکالی مرادی"❤️
۲روز مانده به چهارمین سال اسمانی شدنش.
تاریخ شهادت:۱۳۹۴/۹/۵
🍃🍂🍃🍂🍃🌹
#دلنوشته
برادر اسمونی من
یادت باشه...
بدجوری حالم بده
نمی خوای به دادم برسی؟😭
@yadegar_madar
‹ یادگاࢪ مادࢪ ›
#با سلام خدمت همه ی بزرگواران و عزیزان💛 🔰چهارمین سالگرد شهادت مدافع حرم حضرت زینب س 🔶شهید حمید س
دوستان قزوینی یا اونایی که نزدیک قزوین هستن حتما برن
ما که لیاقت نداریم😭
ولی اگه رفتید به داداش حمید بگید مارو خیلیییی دعا کنه😔😭
🍂🍃🍂🍃
#التماس_دعا
#خادم_نوشت
پارت3
قرب غریب
از جا خوردن😳مادرم👵متوجه شدم نباید قضیه را این قدر بی مقدمه مطرح می کردم،امّا خودش را کنترل کردو با این که می دانستم حتی فکر جدایی از من،او را اذیت می کند
با حالتی نگران گفت:
👵_خوب است،امّا تو خودت بزرگ شده ای و یک سال دیگر دتحصیلت هم تمام می شود،بهتر است خودت برای زندگی ات تصمیم بگیری.
فردای ان روز،از محمد دعوت کردم که برای اشنایی بیشتر،ناهار🥗🍢 ،به محمد منزل🏠 ما بیاید،او هم با کمال میل قبول کرد.
در راه خانه با همان جسارتی که در خواستش را گفته بود سر صحبت🗣را باز کرد.
وقتی با او حرف می زدم صدای تپش قلبم❤️شنیده می شد.
چیزی نمانده بود که هرچه در دل❤️مخفی کرده بودم فاش کنم و بگویم که مطمئن باش جواب من مثبت است.
مادرم👵با نگاه اول،از محمّد خوشش امد و وقتی نظرش را پرسیدم،
گفت:من حرفی ندارم اما اقای دکتر👨⚕می خواهند شما را به ایران🇮🇷ببرند
یا همین جا میمانید؟
محمّد خیلی صمیمانه☺️به مادرم👵گفت:
👱_با اجازه شما،به ایران🇮🇷می رویم ولی حتماً به شما سر می زنیم و شما را تنها نمی گذاریم.
ادامه دارد...
نویسنده:پورسیّد اقایی
@yadegar_madar
پارت4
قرب غریب
بعد از تمام شدن مهمانی،من محمّد را تا قسمتی از خیابان همراهی کردم👱♀👱.
در این فاصله برای اشنایی بیشتر با هم صحبت🗣 می کردیم و من در خیالاتم،
خودم را در سایهُ حمایتِ مرد ارزوهایم
می دیدم که ناگهان محمّد ایستاد،
و پردهُ خیالم را پاره کرد؛رو به من کرد و
گفت:
ببخشید خانم ونوس!
مطلب مهمی هست که باید برای شما توضیح دهم.
همان طور که می دانید من مسلمانم و مذهبم تشیّع است و با احترامی که برای دین و پیامبر شما حضرت مسیح(ع)
قائل هستم،باید بگویم که دین من،اجازه نمیدهد که با شما ازدواج💑💍کنم.
مگر این که شما هم مسلمان شوید.
البته همان طور که گفتیم: دین ما،مسیحیت را به رسمیت شناخته و در کتاب اسمانی ما قران،
سوره ای به اسم مریم(ع) امده،امّا خداوند،اسلام را به عنوان کامل ترین دین معرفی نموده است.
محمّد ان قدر منطقی و زیبا صحبت می کرد که اصلا راضی نمی شدم بدون فکر به او جواب منفی بدهم؛ولی او حسّاس ترین پذیرفته هایم انگشت👉گذاشته بود.
و ادامه داد:
شرط ازدواج💑💍ما،شیعه شدن شماست و البته من از شما نمی خواهم که چشم👁و گوش👂بسته،دین من را قبول کنید،
بلکه از شما تقاضای دارم که تحقیقی روی مکتب اسلام و مذهب تشعیّع داشته باشید،
ان وقت اگر پذیرفتید و اسلام روی اوردید،می توانیم زندگی مشترک💑خوبی را شروع کنیم.
ادامه دارد...
نویسنده:پورسیّد اقایی
@yadegar_madar