eitaa logo
‹ یادگاࢪ مادࢪ ›
680 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
443 ویدیو
194 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
غذای نذری🍽😋 سه شنبه نهار:به نیت باقرالعلوم،امام محمدباقر(ع)(دورود خدا براو باد) شام:به نیت شیخ الائمه،امام صادق(ع)(درود خدا بر او باد) @yadegar_madar 😋😉نذریاتون قبول
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️ تسبیح اسرار آمیز دایی 🗣 دایی رضا به این مضمون گفت: "تسبیحم پاره شد! احتمالا سفره‌ی جهاد و شهادت داره جمع می‌شه". طولی نکشید که جنگ تموم شد. رزمنده‌ها به این تسبیح اعتقاد داشتن. تقریبا همه‌ی اونایی که با تسبیح دایی ذکر گفته بودن، شهید شدن!! ✍️ سال چهارم طلبگی بود که رد دایی رضا رو از خیابون شهید دل‌آذر گرفتم. یکی از محله‌های قدیمی قم. اون موقع بچه‌سال‌تر بودم و هنوز صورتم مو نداشت. قدم‌زنان به خونه‌ی کلنگی‌ای رسیدم که ابتدای کوچه بود. 🏠 درِ خونه رو که باز کرد دایی، خیلی گرم به آغوش کشید منو؛ انگار نه انگار که این اولین ملاقاتمونه! وقتی فهمید سیدم و اسمم "محمد مهدیه" دیگه نام‌خانودگی‌مو جدی نگرفت و خیلی شیرین "سید مهدی" صدام می‌زد. 🗣 می‌گفت: سید مهدی جان! همت بلند دار که مردان روزگار / از همت بلند به جایی رسیده اند. خیلی شعر می‌خوند دائی رضا. من نه قریحه‌ی شعری دارم و نه حافظه‌ی قوی؛ خیلی یادم نمی‌یاد شعرای قشنگشو. توی دلم می‌گفتم دایی چن تا دیوان شعر رو قورت داده؟! 🔫 رزمنده‌ها دایی رضا رو بیشتر به شعرهایی می‌شناسن که شبْ هنگام، زمزمه می‌کرد و بچه‌ها یکی یکی آماده‌ی تهجد و شب‌زنده‌داری می‌شدن. اما وقتی از دایی در مورد جبهه می‌پرسی، متواضعانه می‌گه: "ما به یاد نداریم شب عملیات چطور بوده، ما تماشاگر بودیم". 📣 بچه‌های شاهرود دایی رضا رو خوب می‌شناسن. رضا بسطامی، روحانی گردان سیدالشهدای تیپ قائم؛ رزمنده‌ها انقدر دوسش داشتن که "دایی"صدا می‌زدن اونو. 👌 عموها و دایی‌های جبهه‌ها هم رنگ و بوی دیگه‌ای داشتن. اونا جوون‌ها رو با قرآن، نماز و تهجد سرگرم می‌کردن؛ نه با موسیقی، حرکات موزون، جلف‌بازی و نازک کردن صدا. ✅ خروجی آموزش‌گاه عموها و دائی‌های جبهه، امثال شهید همت‌ها بودند و خروجی خاله‌های روزافزونِ امروزینِ صداوسیما، یه مشت بچه‌ی پفکیِ غرغرو و سوسول. 📿 اصلی‌ترین هدفم از دیدار با دایی رضا، "تسبیح" بود؛ دایی همونطور که چهار زانو نشسته بود، دونه‌های آبی رنگ تسبیح رو خیلی آروم با انگشت شصتش هل می‌داد؛ متقابلا چشمای من هم با اون دونه‌ها چپ و راست می‌رفتن. ابوالفضل کنارم نشسته بود و مرتب چشم و ابرو می نداخت! یعنی حواست به دایی باشه، نه تسبیح!! 👀 چند باری که نگاه‌های معنادار ابوالفضل تکرار شد، دل به دریا زدم و مصمم شدم که بحث تسبیح رو پیش بکشم؛ اما باز هم نشد؛ انگار شعرهای دایی تمومی نداشت. با لهجه‌ی شیرین شاهرودی میگفت باید درس بخونی‌ها. بعد دوباره شروع کرد به خوندن شعر... . ⏰ هر چی زمان می‌گذشت، اضطرابم بیشتر می‌شد. دایی، جانباز بود و شیمیائی؛ بخاطر همین خیلی نباید مزاحمش می‌شدیم. نمی‌دونم چی شد که یه دفعه دایی تسبیحش‌رو گرفت طرفم. گفت: مال تو باشه. چشام گِرد شد!!😍 ابوالفضل هم از نتیجه دادن شیطنتم بهت‌زده شد! ☝️در کمال ناباوری سرمو بلند کردم، به محاسن سپید دایی خیره شدم؛ و بعد چشماش. چقدر زیر عمامه‌ی سفید، نورانی شده بود چهره‌ی دایی! گویا از ابتدای دیدار، به این نکته دقت نداشتم. ➕این‌چهره، بعد از سپری شدن این همه سال، هنوز توی ذهنم مونده. بعدِ اون دیگه هیچ‌وقت دائی رو ندیدم. تسبیح هم بعد از چند روز ناپدید شد!! ✍️ پ.ن: زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده عشق تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند... و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ "سید مرتضی آوینی" @yadegar_madar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ دایی رضا 🗣 روایتگریِ دایی رضا بسطامی از رزمِ شبانه در عملیاتِ و الفجر چهارِ لشکر علی بن ابی طالب. @yadegar_madar
امام علی(ع) می فرمایند: با اخلاق خوش😊است که، زندگی خوش و خرّم می شود. #همسرانه💑 🍂🍁🍂🍁🍂🍁 📚منبع:غررالحکم @yadegar_madar
خط وصله؟! شهدا انقدر پشت خط ماندند... تا خدا جوابشان را داد...! @yadegar_madar
#پروفایل #دخملونه😍 @yadegar_madar
#پروفایل #پسرونه👱 #شهادت @yadegar_madar
#پروفایل #ارزوی_شهادت @yadegar_madar
#پروفایل #کربلا #عشق_منی❤️😊 @yadegar_madar
••🌱•• تبِ دلتنگی ات افتاده به جانِ نَفَسَم... یابن‌الحسن @yadegar_madar