eitaa logo
یادحُسین علیه السلام💙یادخدا
179 دنبال‌کننده
19هزار عکس
5.1هزار ویدیو
53 فایل
🔴حُسین (ع) کسی را از کشتی اش پیاده نمی کند مگر اینکه خودمان پیاده شویم! https://eitaa.com/yadehossein خادم الحُسین گمنام
مشاهده در ایتا
دانلود
؛ آموزش نماز به سبک شهید ستاری👌 🌺 نماز و قرآن را به سبک شهید ستاری به فرزندان خود آموزش دهیم. همسر شهید ستاری با بیان خاطره ای می گوید: یک بار با عصبانیت ایستادم بالای سر منصور و نمازش که تموم شد، گفتم: «منصور جان! مگه جا قحطیه که می‌آیی و می‌ایستی وسط بچه‌ها نماز؟!! خُب برو یه اتاق دیگه که منم مجبور نشم کارم رو ول کنم و بیام دنبال مهر تو بگردم.» تسبیح رو برداشت و همان طور که می‌چرخوندش، گفت: «این کار فلسفه داره. من جلوی این‌ها به نماز می‌ایستم که از همین بچگی با نماز خوندن آشنا بشوند. ◇ مهر رو دست بگیرن و لمس کنند، من اگه برم اتاق دیگه و این‌ها نماز خواندن من رو نبینند، چه طور بعداً به‌ اونها بگم بیایید نماز بخونید!؟» ◇ قرآن هم که می‌خواست بخونه، همین طور بود. ماه رمضان­ها بعد از سحر کنار بچه‌ها می نشست و با صدای بلند و لحن خوش قرآن می‌خوند. همه دورش جمع می‌شدیم. من هم قرآن دستم می گرفتم و خط به خط با او می­خوندم. ◇ اصلاً اهل نصیحت کردن نبود. می‌گفت: به جای این که چیزی رو با حرف زدن به بچه یاد بدهیم، باید با عمل خودمان نشانش بدهیم... 📚 منبع: (ابر و باد،خاطرات شهدا) 🌼🌼🌼🌼🌼
؛ دفتر خود سازی شهیده زینب کمایی 14 ساله که به دست به 🌹 رسید. 🎙مادر شهید کمایی درباره خودسازی دختر خود این‌گونه روایت می‌کند: «زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که ۲۰ مورد داشت، نماز به‌موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، ، نماز امام زمان (عج)،ورزش صبحگاهی، خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم ،دعا کردن در صبح و ظهر و شب،کمتر گناه کردن تا کم خوردن صبحانه ناهار و شام دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت می زد.» 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
؛ فرود برای معراج✈️🛩 ✅ سوار بر هلیکوپتر، در آسمان کردستان بودیم. دیدم صیاد مدام به ساعتش نگاه می‌کند. وقتی علت کارش را پرسیدم، گفت: الان موقع نمازه. بعدش هم به خلبان اشاره کرد که همین جا فرود بیا! ✅ خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست؛ اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم. گفت: اشکالی نداره؛ ما باید همین جا نماز بخونیم! هلیکوپتر نشست. صیاد با آب قمقمه‌ای که داشت، وضو گرفت و به نماز ایستاد؛ ما هم به او اقتدا کردیم. 📚 برگرفته از: احمد دهقان، ناگفته‌های جنگ 🌹🌹🌹🌹🌹
شیران بیشه و عابدان شب❤️هستند... 🌷مناسبت شهادت خلبان عباس بابایی🌷 🔹 بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد، به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به قرارگاه، ایستِ شبانه بدهند. 🔹یکی از شب‌ها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداری اش از ساعت دو الی چهار صبح بود سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد و گفت: در ضلع جنوبی قرارگاه شخصی هست که فکر می کنم برایش مشکلی پیش آمده. 🔹 پرسیدم: مگر چه کار می کند؟ گفت: او خودش را روی خاک‌ ها انداخته و پیوسته گریه می کند. 🔹من بی درنگ لباس پوشیدم و همراه سرباز به طرف محلی که او نشان می داد رفتم. به او گفتم که تو همین جا بمان. 🔹 سپس آهسته به طرف صدا نزدیک شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزدیکتر که رفتم او را شناختم. شهید تیمسار عباس بابایی، فرمانده قرارگاه بود. 🔹 او به بیابان خشک پناه برده بود و در دل شب آنچنان غرق در مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند♥️ بود، که به اطراف خود توجهی نداشت. من به خودم اجازه ندادم که خلوت او را برهم بزنم. 📚 پرواز تا بی نهایت، ص 233.
؛ نیمه شب ها برای شهادت 🌹 🎙همسر شهید مدافع حرم سید حمید طباطبایی مهر به هر شکلي متوسل مي شد شهادت قسمتش شود. در نيمه هاي شب خيلي زود براي بيدار مي شد.من ساعت را کوک مي کردم. قبل از آن يکي دو ساعت زودتر بيدار مي شد. مي گفتم چه خبر است بخواب که فردا مي خواهي بروي سرکار، خسته اي. مي گفت: خدا گدا می خواهد و من باید گیرهایم را برطرف کنم . تا خداوند توفیق خدمت خالصانه و رزق شهادت را نصیب من کند.  گاهی اوقات با صداي گريه ايشان بيدار مي شدم. حس مي کنم که اين ارتباط دو طرفه شده بود و خداوند بسيار ايشان را دوست مي داشت.  مي گفت خدا راحت وصل مي کند. ما هستيم که سيم مان گير دارد و نمي توانيم خوب اين ارتباط را برقرار کنيم. 🌹🌹🌹🌹🌹
محمود زیر پتو نبود😍 انتشار به مناسبت 11 شهریور سالگرد شهادت یکی از نیروها به نماز خواندن کاوه حساس می شود. می بیند زیر پتو خوابیده و اذان که می گویند برای بلند نشد. تا طلوع آفتاب می بیند باز از زیر پتو بیرون نیامد. خیلی ناراحت می شود. یک شب دیگر زودتر می رود قضیه را چک کند می بیند محمود ساعت 12 شب از خواب بلند شد و لباس هایش را به شکل انسانی درست کرد و زیر پتو گذاشت. بخاطر اینکه کسی متوجه نشود که محمود زیر پتو خواب نیست و از آسایشگاه خارج شد. ابتدا به بعضی از چادرها سرکشی کرد و به نقطه ای دورتر از چادرها رفت و به راز و نیاز با خدا مشغول شد. 📚 اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳ هزار شهید استانهای خراسان.
مجید خسته نمی شد... مرا همیشه برای نماز از خواب بیدار می کرد و خودش تا طلوع آفتاب در حال دعا و مناجات بود یک بار به او گفتم: «تو خسته نمی شوی؟ خواب نداری؟» شهید مجید جلوئی با آرامش و رویی باز گفت: «تو نمی دانی که وقتی آدم با محبوب خود در دل شب راز و نیاز می کند چه صفایی دارد.... روح آدم به پرواز درمی آید و احساس آرامش می کند؟» 📒 کتاب سیرت شهیدان، ص 52، شهید مجید جلوئی
نوجوان های آن روز😍 🎙 : نوجوان بود پشت سرش می ایستادیم به . رفتارش آنقدر بزرگتر از سنش بود که بعد از شهادت فکر می کردم آیا آن سال هایی که ما پشت سرش نماز می خواندیم او اصلا به سن تکلیف رسیده بود یا نه؟! 🌷روایت حاج قاسم از شهید
اتوبوس فهمید‼️ 🚌 در یکی از روزهای آبان ماه سال 1359و چند روز قبل از شهادت 🌷شهید عبدالمحمد دباغ پور🌷 وی با 🌷شهید دکتر چمران🌷 که از جبهه سوسنگرد به اهواز آمده بود، همراه شد. او از مرحوم شهید چمران تقاضای مرخصی کرد تا چند ساعتی به دزفول برود و پدر و مادر و خانواده اش ملاقات کند. آن روز من هم اهواز بودم و با هم به سمت دزفول حرکت کردیم در بین راه زمانی که ماشین نزدیک به مرقد سید عباس رسیده بود در حد فاصله بین اهواز و دزفول ،عبدالمحمد نگاهی به ساعت خود کرد و متوجه شد نزدیک ظهر و وقت نماز است. از راننده خواست تا برای زیارت و اقامه نماز چند دقیقه ای بایستد اما راننده به حرف او توجهی نکرد و به مسیرش ادامه داد. ایشان برای بار دوم از راننده خواست تا برای نماز بایستد، راننده پاسخ داد:«اگر نماز خوان هستی دزفول نماز بخوان و لطفا برای من تعیین تکلیف نکن.» از این حرف شهید عبدالمحمد دباغ پور سخت خجالت کشید و در عین حال دلش شکست، در آن لحظه حس کردیم سرعت ماشین در حال کم شدن است و کم کم در حال ایستادن می باشد، ماشین از جاده پایین رفت و ایستاد، راننده که سخت اوقاتش تلخ شده بود از ماشین پیاده شد و شروع به بازدید از ماشین کرد و اتفاقا دو نفر از مسافرین که تعمیرکار ماشین بودند به او کمک کردند و هر چه تلاش کردند عیبی در ماشین نیافتند ولی حدود نیم ساعت معطل شدیم و در این مدت همه همراه من و شهید به زیارت رفتیم و نماز خواندیم موقعی که آمدیم خدا می داند راننده سوار شد و با اولین استارت که زد ماشین روشن شد، در این فاصله هر چه گشتند نقص و عیب ماشین را پیدا نکردند. 📚 نوید شاهد
👌حل فرمول غنی سازی 20 درصد و 💪
امام جماعت خوبِ من😍 🎙همسر شهید حمید باکری: بهترین لحظه هام را با حمید گذرانده ام و بهترین نمازهام را به او اقتدا کرده ام. مجبور می شدم راهی اش کنم برود و دعاش کنم برگردد، بیاید پیش من، تا باز با اطمینان خاطر مقتدای نماز من بشود. 👇👇👇👇 نمازمان را اهواز می رفتیم روی تراس پشت بام با هم می خواندیم. یک بار گفت:«می آیی نماز شب بخوانیم؟» گفتم: «اوهوم.» او رفت ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد. من خسته شدم خوابم گرفت گفتم تو هم با این خواندنت، چقدر طولش می دهی؟ من که خوابم گرفت مومن خدا. گفت: «سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات انسان را به خدا نزدیک تر می کند». تکیه کلامش بود که «بهشت را به مستحبات میدهند نه به واجبات». 📚 به مجنون گفتم زنده بمان؛ ص 18