شهیده میترا در سال 1347 در آبادان متولد شد. مادرم نام #میترا را برای او انتخاب کرد. اما بعدها که میترا بزرگ شد، به اسمش اعتراض داشت. بارها به مادرم گفت «مادربزرگ، این هم اسم بود برای من انتخاب کردی؟ اگر در آن دنیا از شما بپرسند که چرا اسم مرا میترا گذاشتهاید، چه جوابی میدهید؟😔
من دوست دارم اسمم #زینب🌷 باشه. من میخواهم مثل زینب (س) باشم.»
میترا همه ما را هم وادار کرد که به جای میترا به او زینب بگوییم😊 البته یک روز، روزه گرفت و برای افطاری دوستانش را دعوت کرد و نامش را تغییر داد❤️
🔶🔸خب حالا ببینیم مادرشهیده در رابطه با خصوصیات زینب چه حرفی باما دارند😊👇
تَوَسُّلبِه امامزَمٰانوَشهدا🇵🇸
🕊زنـدگـینامـه 🌷نام: میترا (زینب) کمایی 🌷سن: 14 سال 🌷تاریخ تولد:1346/3/8 🌷محل تولد: آبـادان 🌷تار
#مادرشهیده_زینب_کمایی:
زینب در دوران کودکی دو بار بیماری سختی گرفت😔 که در بیمارستان بستری شد و #خدا زینب را دوباره به من داد🤲🏻
زینب بین بچههایم (7 بچه، 4 دختر و سه پسر) از همه #سازگارتر بود. از هیچ چیز #ایراد_نمیگرفت.زینب از همه بچههایم به خودم شبیهتر بود☺️ #صبور اما #فعال بود. از بچهگی به من در #کارهای_خانه کمک میکرد😍🌷 زینب بیشتر از اینکه دنبال لباس و خوردن و بازی میباشد، دنبال #نماز و #روزه و #قرآن بود. همیشه به شوهرم میگفتم از هفت تا بچهام، زینب سهم من است انگار قلبمان را با هم تقسیم کرده بودیم💘 زینب اهل #دل بود از دوران بچهگی خوابهای عجیبی میدید. در چهار یا پنج سالگی خواب دید که همه ستارهها🌟 در آسمان به یک ستاره #تعظیم میکنند. وقتی از خواب بیدار شد به من گفت: من فهمیدم که آن ستاره پرنور که همه به او تعظیم میکردند کی بود؟ و آن #حضرت_فاطمه (س) بود❤️
زینب بسیار #درسخوان و خیلی #مؤمن بود. دوران دبستان به #کلاسهای_قرآن میرفت. زینب بعد از شرکت در این کلاس قرآن علاقه شدیدی به #حجاب پیدا کرد. کلاس چهارم دبستان با حجاب شد👌🏼♥️مادرم سه تا روسری برایش خرید و زینب با روسری به مدرسه📚میرفت. در مدرسه او را مسخره میکردند و #اُمّل صدایش میزدند🙂از همان دوران روزه میگرفت با وجود گرمای زیاد و شرجی آبادان و لاغری جسمی که داشت. اولین سالی که روزه گرفت ده روز قبل از رمضان پیشواز رفت و روزه میگرفت
زینب کوچکترین دخترم بود، در همه #راهپیماییهای زمان انقلاب شرکت میکرد. فعالیتهای انقلابیاش را در مدرسه راهنمایی شهرزاد آبادان شروع کرد
زینب بعد از انقلاب به خاطر پیام حضرت امام خمینی (ره)؛ هر هفته دوشنبه و پنجشنبه #روزه بود و خیلی مقید به انجام برنامههای #خودسازی بود. زینب بعد از انقلاب، تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به #حوزه_علمیه بره و طلبه بشه. اون میگفت «ما باید دینمان را خوب بشناسیم تا بتوانیم از آن دفاع کنیم✌️🏼
زینب علاقه زیادی به #شهدا داشت. هر بار که برای تشییع آنجا به گلزار شهیدان اصفهان میرفت. مقداری از خاک قبر شهید را میآورد و تبرکی نگه میداشت.هفت تا میوه کاج و هفت خاک تبرکی شهید را در بین وسایلش نگه میداشت. یک روز وقتی برای زیارت شهدا به تکیه شهدا در اصفهان رفتیم، مرا سر قبر #شهیده_زهره_بنیانیان(یکی از شهدای انقلاب) برد و گفت مامان، نگاه کن، فقط مردها شهید نمیشوند. #زنها هم شهید میشوند.»
زینب همیشه ساعتها سر قبر زهره بنیانیان مینشست و قرآن میخواند.
تَوَسُّلبِه امامزَمٰانوَشهدا🇵🇸
#مادرشهیده_زینب_کمایی: زینب در دوران کودکی دو بار بیماری سختی گرفت😔 که در بیمارستان بستری شد و #خدا
#دستنوشته_های_شهیده:
رویِ همهیِ صفحات دفترش
نوشته بود..
..او میبیند..
با این کار میخواست هیچوقت
خدا را فراموش نکند..
❤️ایشون واقعا اهل دل بودند وچه قشنگ با خداوند عشق بازی میکردند..
بعضی از آدمها عجیب بوی خدا رو میدن درست مثل #شـهـدا....
#دفتر_خودسازی_شهیده:
مادر زينب دربارۀ دفتر خودسازی📖دختر نوجوان خود، این گونه روایت میکند: «زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان (عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سورههای قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کم خوردن صبحانه، ناهار و شام. دخترم جلوی این موارد ستونهایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبۀ کارهایش جدول را علامت میزد✔️ من وقتی جدول را دیدم به یاد #سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم، به یاد آن اندام لاغر و نحیفش که چند تکه استخوان بود، به یاد آن روزههای مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شبهای طولانی و بیصدایش، به یاد گریههای او در سجدههایش😭و دعاهایی که در حق امام خمینی (ره) داشت. زینب در #عمل، تک تک موارد آن جدول خودسازی و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود را رعایت میکرد
تَوَسُّلبِه امامزَمٰانوَشهدا🇵🇸
#دفتر_خودسازی_شهیده: مادر زينب دربارۀ دفتر خودسازی📖دختر نوجوان خود، این گونه روایت میکند: «زینب در
🔶🔸خدا وکیلی چندنفر مون دفتر حساب وکتاب دینی برای خودمون درست کردیم؟؟؟
اصلا برامون مهمه؟؟
چقد غبطه میخورم به این عشق بازی زینب با پروردگار😔😔
+بریم سراغ فعالیت های شهیده زینب کمایی👇
تَوَسُّلبِه امامزَمٰانوَشهدا🇵🇸
شهیده میترا در سال 1347 در آبادان متولد شد. مادرم نام #میترا را برای او انتخاب کرد. اما بعدها که میت
زینب تصمیم گرفت به رشته علوم انسانی برود و سپس قصد داشت در آینده به قم برود و درس #حوزه_علمیه را برای #طلبه شدن بخواند.
او در شاهینشهر فعالیتهای #فرهنگی میکرد. و علاوه بر فعالیت در دبیرستان به #جامعه_زنان و #بسیج میرفت.
در دبیرستان #گروه_سرود🎶و #گروه_تئاتر🎭به نام «گروه سرود و تئاتر زینب» تشکیل میداد.
دبیرستان او از خانه ما فاصله داشت.من هر ماه #پولی بابت کرایه ماشین به او میدادم که با تاکسی رفت و آمد کند اما زینب پیاده به مدرسه میرفت، و با پولش #کتاب📚برای #مجروحین میخرید و هفتهای یکی دوبار به بیمارستان عیسی بن مریم یا بیمارستان شهدا میرفت و کتابها را به مجروحین هدیه🎁میکرد. چند بار هم با مجروحین مصاحبه کرد🎙 و نوار مصاحبه را توی مدرسه سر صف برای دانشآموزان پخش میکرد.🌷
تا آنجا بفهمند و بشنوند که مجروحین و رزمندهها از آنها چه #توقعی دارند، مخصوصاً سفارش مجروحین را درباره #حجاب♥️ پخش میکرد
در زمستان❄️اصفهان که وسیله گرمکننده درست و حسابی نداشتیم و همگی در یک اتاق که با یک تکه موکت فرش شده بود میخوابیدیم. یک شب که هوا #خیلی_سرد بود بیدار شدم دیدم زینب در جایش نخوابیده. آرام بلند شدم و دیدم رفته در اتاق خالی در آن سرما مشغول خواندن #نماز_شب است. بعد از نماز وقتی مرا دید با بغض به من نگاه کرد💔 دلش نمیخواست که من در حال خواندن نماز شب او را ببینم. در تمام عمرم کمتر کسی را دیدم که مثل زینب از نمازخواندن آن قدر لذت ببرد❤️
زینب شبی که #دعای_نور حضرت زهرا (س)را حفظ کرد، خواب عجیبی دیده: «یک زن سیاهپوش در کنارش مینشیند و دعای نور را برای او #تفسیر میکند. آن قدر زیبا تفسیر را میگوید که زینب در خواب گریه میکند.زینب در همان عالم خواب وقتی تفسیر دعا را یاد میگیرد، به یک گروه کودک تفسیر را یاد میدهد، کودکانی که در حکم #انبیا بودند. زینب دعا را میخواند، رودخانه و زمین و کوه هم گریه میکردند😭» زینب آن شب در عالم خواب حرفهایی را شنیده و صحنههایی را دیده بود که خبر از یک عالم دیگری میداد. او از خواهرش شهلا که این خواب را تعریف میکند سفارش میکند که خوابش را برای #هیچکس🤚🏻 تعریف نکند.
یک شب سر نماز، سجدهاش خیلی #طولانی شد و حسابی گریه کرد😔 بلندش کردم. گفتم «مامان، تو را به خدا این همه گریه نکن. آخر تو چه ناراحتی داری؟» با چشمهای مشکی و قشنگش که از شدت گریه سرخ شده بود. گفت: «مامان، برای امام خمینی گریه میکنم، امام تنهاست😭😭😭به امام خیلی فشار میآید. به خاطر جنگ، مملکت خیلی مشکل دارد. امام بیشتر از همه غصه میخورد💔
🔶🔸ازین قسمت به بعد شرایط فرق میکنه و دلها بیشتر شهدایی میشه فعلا این مداحی رو گوش بدین تا بتونم ادامه بدم مهمانی رو💔
مداحی آنلاین - حتی نشد - میثم مطیعی.mp3
2.2M
🍃رو صورتی که ...
🍃حتی نشد یه لحظه نامحرم ببینه
در سال ۱۳۶۰ در شاهینشهر یک راهپیمایی علیه بیحجابها راه افتاد که زینب مسئول جمعآوری بچههای مدرسه برای شرکت در راهپیمایی شد. منافقین از همان جا زیر نظرش گرفتند🤚🏻 دخترم همیشه #غسل_شهادت میکرد قبل از شهادتش هم غسل شهادت کرده بود💔
در اسفند همان سال در تمیز کردن خانه برای عید نوروز به من کمک کرد و از من خواست که بگذارم روز آخر سال برای خواندن نماز مغرب و عشا به #مسجد برود. آن نماز، #آخرین نماز زینب ۱۴ ساله بود. وقتی از مسجد برمیگشت، توسط منافقین ربوده شد و او را با #چادرش خفه کردند و به شهادت رساندند😔🕊 ما بعد از دو روز توانستیم پیکرش را پیدا کنیم.
منافقین در طی ارسال نامه و تماس تلفنی مسئولیت #ترور زینب را برعهده گرفتند.
زینب چهارده ساله و اولین دبیرستانی همراه با شهدای عملیات فتحالمبین (160 شهید) در اصفهان تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان همانجا که آرزویش بودبه خاک سپرده شد.🕊🌷
بعد از دفن زینب با تعجب دیدم که قبر زینب زیر یک #درخت_کاج🌲 قرار دارد و تازه #رمز جمعآوری درخت میوه کاج را توسط زینب فهمیدم.