سـ🌸ـلام
صبح زیباتون پر از شادی و برکت🌷
🗓 امروز دوشنبه
☀️ ۵ فروردین ١۴٠۴ شمسی
🌙 ۲۳ رمضان ١۴۴۶ قمری
🌲 ۲۲ مارس ٢٠٢۵ ميلادی
♦️ذڪر روز : 《یا قاضِیَ الحاجات》
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
🌷 اینجا دوباره زندگی کن
🪴 @yadmarg 👈
┄┄┄┄┄⚘꫶ꪳ݊🌹⃟ 🦋
🔴هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکنپرسید:"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره... به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️عوامل بیحیایی
استاد دانشمند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹زبونت همه رو ریخته بهم...
استاد دانشمند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍هر چه کنی بخود کنی
بیانات ارزشمند استاد دانشمند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🔻به مادر همسر خود همان قدر #احترام بگذاریم
که به مادر خود احترام می گذاریم.☝️
#دکتر_سعید_عزیزی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
♥️🍃
اگر نمی توانی مدادی باشی که
خوشبختی یک نفر را بنویسی
پس حداقل سعی کن پاک کنی
باشی که غم کسی را پاک کنی !
زندگی هنر نقاشی بدون پاک کن است . پس طوری زندگی کن که حسرت داشتن پاک کن را نخوری !
در مقابل سختی ها همچون جزیره اى باش که دریا هم با تمام عظمت و قدرت نمى تواند سر او را زیر آب کند!
آدم های بزرگ قامتشان بلندتر نیست
خانه شان بزرگ تر نیست
ثروتشان بیشتر نیست
آنها قلبی وسیع و نگاهی مرتفع دارند.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت دو کبوتر و عاقبت قضاوت نابجا
یک جفت کبوتر در گوشه مزرعهای با خوشحالی باهم زندگی میکردند. در فصل بهار، وقتی که باران زیاد میبارید و لانه آن ها را خیس مس کرد، کبوتر ماده به همسرش گفت: “این لانه خیلی مرطوب است. اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست.” کبوتر نر جواب داد: “به زودی تابستان از راه میرسد و هوا گرمتر خواهد شد. علاوه براین، ساختن اینچنین لانهای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد، خیلی سخت است. “
پس دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آن ها کم کم خشک شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند. آنها هر چقدر برنج و گندم میخواستند میخوردند و مقداری از آن را هم برای زمستان در انبار لانه شان ذخیره میکردند.
یک روز، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج کاملا پر شده است. با خوشحالی به یکدیگر گفتند: “حالا یک انبار پر از غذا داریم؛ بنابراین، زمستان پیش رو را به راحتی می گذرانیم و گرسنه نمی مانیم.”
بعد در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا میشد. پرنده ماده که نمیتوانست تا دوردست پرواز کند، در خانه استراحت میکرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه میکرد.
در فصل پاییز وقتی که بارندگی آغاز شد و دو کبوتر نمیتوانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند، یاد انبار آذوقه شان افتادند. کبوتر نر به انبار رفت تا کمی دانه بردارد اما با صحنه عجیبی مواجه شد؛ دانههای انبار که بر اثر گرمای زیاد تابستان، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود، حالا کمتر از اول به نظر میرسیدند.
کبوتر نر با عصبانیت نزد جفت خود برگشت و فریاد زد: “عجب بی فکر و شکمو هستی! ما این دانهها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم، ولی تو نصف انبار را این مدت که در خانه ماندی، خوردهای؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان پیش رو را فراموش کردی؟ “
کبوتر ماده با ناراحتی پاسخ داد: ” من دانهها را نخورده ام و نمیدانم که چرا نصف انبار خالی شده؟ “
کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانههای انبار، متعجب شده بود، با اصرار گفت: ” قسم میخورم از همان روزی که این دانهها را در انبار ذخیره کردیم، به آنها نگاه نکردم. آخر چطور میتوانستم آنها را بخورم؟ من هم تعجب می کنم که چرا این قدر دانههای انبار کم شده است؟ این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن. بهتر است که صبور باشیم و دانههای باقی مانده را بخوریم. شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موشها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند. شاید هم شخص دیگری دانههای ما را دزدیده است. در هر صورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی. اگر آرام باشی و صبر کنی، حقیقت روشن میشود. “
کبوتر نر با عصبانیت گفت: ” کافی است! من به حرفهای تو گوش نمیدهم و لازم نیست نصیحتم کنی. من مطمئنم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده. اگر هم کسی آمده، حتما خودت خوب میدانی که چه کسی بوده است.
اگر تو دانهها را نخوردی باید راستش را بگویی. من نمیتوانم منتظر بمانم و این اجازه را هم به تو نمیدهم که هر کاری دلت میخواهد بکنی. خلاصه، اگر چیزی میدانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی.
” کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانهها نمیدانست، شروع به گریه و زاری کرد و گفت: “من به دانهها دست هم نزدم و نمیدانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است.”
و باز به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانهها معلوم شود. اما کبوتر نر متقاعد نشد، بلکه ناراحتتر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت.
کبوتر ماده گفت: “تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی. به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد. ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است”
آن وقت به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی آوارگی، گرفتار دام صیاد شد.
کبوتر نر، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد. او هنوز از این که اجازه نداده بود جفتش او را فریب دهد، خیلی خوشحال بود.
چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد. دانههای انبار، دوباره چاقتر و پرحجمتر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد. کبوتر عجول با دیدن این موضوع، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد، ولی دیگر برای پشیمانی خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر تنها و با ناراحتی و عذاب وجدان زندگی کرد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
♥️🍃
♦️نیاز نیست همه آدمها ما رو بفهمند...
نیاز نیست همه حرفهای ما رو گوش کنند و درکمون کنند
ما باید یاد بگیریم گاهی با درک و دیده نشدن کنار بیایم
و دقیقا اونجایی که میتونیم خودمون زخمهامون رو ببندیم یعنی دیگه نیازی نداریم این خلا رو کاملا با روابط و آدمها پر کنیم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل شما با کی کوک شده؟
اولین چیز رفاقت وفاست
رفیق یک تکیه گاهه ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
با بعضیها حال آدم یک جوری میشود؛
يک جور خوب!
از آن خوبهایی که شبیه خوردن آب یخ
وسط گرمای تابستان است،
یا شاید هم شبیه خوردن گوجه سبز با نمک است
که به تلخی هم نمیزند
شبیه قدم زدن در زیر باران
میدانی آدم خیالش يک جور خاص راحت است،
راحت از آن که خوبیشان هیچ وقت ته نشین نمیشود،
این جور آدمها شبیه فرش رنگ به رنگ نمیشوند
شبیه باران میمانند؛
همین قدر لطیف،
همین قدر آرام،
همین قدر دلنشین...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751