eitaa logo
داستان های جذاب
68.4هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
9.4هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
افلاطون روزی شاگردان خود را گردش علمی برد. در کوه و دشت در طبیعت سبز بهاری گشتند و از افلاطون، فلسفه وجود آموختند. وقت استراحت مشغول خوردن، غذا شدند. پشه ای مزاحم غذا خوردن افلاطون شد و مدام بر روی غذای او می خواست نزدیک شود و بنشیند. افلاطون قدری از غذای خود در مقابل پشه گذاشت، پشه از آن مکید. افلاطون خواست شاگردانش به دقت پشه را زیر نظر داشته باشند. پشه بر خواسته و روی دست یکی از شاگردان که قدری زخم بود و خون داشت نشست و مشغول خوردن خون شد. افلاطون سیب گندیده ای نزد پشه نهاد، پشه روی قسمت سیاه شده آن نشست و شروع به مکیدن و خوردن کرد.... در همان محل ، در تنه درختی، عنکبوتی توری تنیده و لانه کرده بود، پشه برخواست و تور را ندید و در تور عنکبوت گرفتار شد. افلاطون به شاگردانش گفت: بنگرید، عنکبوت صبور ترین و قانع ترین حشره است. روزها ممکن است به خاطر یک لقمه غذا در کنار لانه خود منتظر بنشیند. و وقتی شکاری کرد، روزها آرام آرام از آن استفاده کند. حریص و شکم پرور نیست . اما پشه را دیدید، هم طمعکار است و هم شکم پرور و هم صبری برای گرسنگی ندارد. وقتی روی خون نشسته بود، دیدید، با دست می زدید بر می خواست و دوباره سریع می خواست روی غذا بنشیند چون تاب گرسنگی هرگز ندارد. پس بدانید ، خداوند طمع کار ترین مخلوق را روزی و غذای، قانع ترین و صبورترین ، مخلوق خود می کند بسیاری از گرفتاری های انسان نتیجه طمع و زیاده خواهی اوست. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚢کشتی بدون قطب نما نمیشه! ✍حکایت زیبای جوان قاری قرانی که جهنمی شد! 🎙حجت‌الاسلام‌عالی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ🌱🌱🌱 هر چقدر روحت وسیع تر ميشه؛ بیشتر طاقت نشستن روی سجاده رو پیدا میکنی! عاشق تر وآرام تر! می شینی روبروی خدا؛ تو و خدا...دونفری باهم، بعداز نماز وقتشه؛باهاش حرف بزن ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
725K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعیت تلخ ...! در حیرتم از "خلقت آب " اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند اگر با آتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند. اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند. اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند. اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود. ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد. دل ما نیز بسان آب است، وقتی با دیگران است زنده و تأثیر پذیر است، و در تنهایی مرده وگرفته است... "باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم... 🎙استادمسعودعـــالے ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا وقتی که قلبتان می زند، پای آدمهایتان بایستید. دل به حال هم بدهید و عاشقی کنید با هم. چای را دور هم باشید. لبخند های هم را سنجاق کنید به قلبتان تا مبادا فراموش شوند. دلخوری ها را بگذارید اشک شوق دیدار بشود، سر بگذارید روی سینه‌ی عزیزتان و صدای تپش‌های زندگی را بشنوید. روزی میرسد که دلتان برای همینها تنگ می‌شود. باید نگاهتان را بدوزید به حس و حال هم. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
از پدر و پسر یک روز بارانی، پدر و پسر در خانه نشسته بودند. پسر که به شدت از بازی کردن با اسباب‌بازی‌هایش لذت می‌برد، از پدرش پرسید: "پدر، چگونه می‌توانم در زندگی موفق باشم و مانند تو هم همیشه شاد و راضی باشم؟" پدر با دقت به او نگاه کرد و لبخندی زد. سپس گفت: "پسرم، موفقیت در زندگی تنها به این بستگی ندارد که چقدر اسباب‌بازی یا امکانات داری. بلکه مهم‌تر از همه این است که چقدر قلبت را با محبت، تلاش و صبر پر می‌کنی. در زندگی، وقتی با مشکلات روبه‌رو می‌شوی، مهم نیست که چقدر سخت است، بلکه این است که چگونه به آن‌ها واکنش نشان می‌دهی و از آن‌ها درس می‌گیری." پسر با کنجکاوی بیشتری پرسید: "چگونه می‌توانم از مشکلات درس بگیرم؟" پدر با آرامش پاسخ داد: "مشکلات همیشه بخشی از زندگی هستند. زمانی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شوی، به جای اینکه ناراحت شوی یا از آن‌ها فرار کنی، باید یاد بگیری که چگونه آن‌ها را به فرصتی برای رشد و یادگیری تبدیل کنی. همیشه از هر لحظه زندگی، حتی سخت‌ترین لحظات، چیزی یاد بگیر و سعی کن که فرد بهتری شوی." پسر سرش را تکان داد و گفت: "پس زندگی یک درس است و ما باید همیشه از آن چیزی بیاموزیم پدر با لبخند گفت: "دقیقاً، پسرم. زندگی شبیه به یک کتاب است، هر روز یک صفحه جدید و هر تجربه یک درس جدید." ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
907K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسیدن به این نگرش یعنی رسیدن به آرامش ... 🌱 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خسرو شکیبایی حرف قشنگی میزنه ... عمر با ارزش ترین داراییِ آدمه اگه کسی برات وقت گذاشت یعنی داره از ارزشمندترین و غیرقابل تکرارترین چیزی که داره خرجت میکنه پس قدرشو بدون... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سـ🌸ـلام روزتون پر از شادی و برکت🌷 🗓 امروز جمعه ☀️ ۸ فروردین ١۴٠۴ شمسی 🌙 ۲۷ رمضان ١۴۴۶ قمری 🌲 ۲۸ مارس ٢٠٢۵ ميلادی ♦️ذڪر روز : 《اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد》 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌷 اینجا دوباره زندگی کن 🪴 @yadmarg 👈
ـ🌱🌱🌱 بچه که بودم دست چپم آرزو می کرد که همچون پسرکِ شیک پوش همسایه ساعتی بر مُچ داشته باشد. چه گریه ها که نمی کردم و مادرم فقط جز اینکه مچ دستم را گاز بگیرد تا شکل ساعت بر آن بیفتد کار دیگری از دستش بر نمی آمد. وای که چه ساعت زیبایی بود! بچه که بودم معنای شادمانی، برایم وقتِ حمام بود چه حباب ها و فانوسکان سبز و سرخی که با کف صابون نمی ساختم بچه که بودم زمستان ها کنار گرمای اجاق می نشستم و به اخگرهای روشن و آتشین خیره می شدم دلم می خواست بتوانم بروم میان زغال های گُر گرفته و خانه ای میانشان برای خود بسازم بچه که بودم عصرها می فرستادنم خانه ی منیژه خانوم تا کمی ترشی بخرم، وای که چقدر خوشمزه بود. بعد هم که سوی خانه باز میگشتم در پیچ و خم کوچه ها دزدکی، طوری که کسی نبیند کمی از آب ترشی درون بطری شیشه ای را سر می کشیدم. بچه که بودم عشق برایم یعنی شب پیش از عید. تا خود صبح تا وقتی که چشم هایم به زور باز بود کفش های نوأم را تنگ در آغوش می گرفتم. بزرگ که شدم دست چپم، چه ساعت های واقعی و زیبایی بر خود دید، اما هیچ کدام مثل آن ساعتی که مادرم با دندان هایش بر مچم می ساخت نبود. هیچ یک قد آن دلم را خوش نکرد. بزرگ که شدم هیچ یک از چلچراغ اتاق های خانه ام مثل آنهایی که با حباب و کف صابون می ساختم لبخند بر لبانم نیاورد. بزرگ که شدم با هیچ اخگر و شعله ای خانه ای نساختم. بزرگ که شدم هیچ غذایی، مزه ی آن ترشی هایی که دزدکی از بطری ها سرکشیدم نداد بزرگ که شدم هیچ کفش و پیراهنی هیچ شلوار و کراواتی را با خودم به رختخواب نیاوردم. هیچ کدام شان را مثل آن کفش های عیدی کودکی ام مثل همان ها که چشم هایم را تا صبح باز می گذاشتند مثل همان ها که تنگ در آغوشم می خوابیدند. نه هیچکدامشان را هیچکدامشان را . ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌