🌱چه زیبا گفت پیرمرد:
یک عمر
منو سلامتی
دنبال پول بودیم...
اکنون
من و پول دنبال سلامتی..!!!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 همه مقصرند جز آقای دزد!
▪️خر فلانی رو شبانه دزدیدند!
▫️صبح، صدای صاحبش بالا رفت و اهالی روستا جمع شدند!
▪️یکی گفت:
تقصیر معماره که دیوار رو کوتاه ساخته تا دزد بهراحتی بیاد تو!
▫️اون یکی گفت:
مقصر نجاره که در طویله رو محکم نساخته!
▪️یکی دیگه گفت:
تقصیر قفلسازه که قفل ضعیفی ساخته!
▪️نفر بعدی گفت:
مقصر خود الاغه که سروصدا نکرده تا صاحبش بفهمه!
▫️یکی گفت:
مقصر صاحبشه، باید روزها میخوابیده، شبها میرفته پیش الاغش!
🌱خلاصه که همه مقصر بودن به جز آقای دزد!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱دنیا جای مصرف کردن نیست
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم
"مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد
در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای
یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت" برای" شرافت
" برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای : " نفس کشیدن " " دیدن " " شنیدن " " فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام : برای" قرب " برای" رجعت " برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده: به" انتخاب " به" تغییر " به" شوریدن " به" محبت "
وای بر من اگر قدر ندانم…
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱پیامبر خدا (ص) فرمودند:
جبرئیل و اسرافیل و عزرائیل و میکائیل
نزدم آمدند، جبرئیل فرمود:
ای پیامبر خدا هر کس از امتت ده صلوات
بر تو بفرستد من بر پل صراط دستش را
خواهم گرفت و او را عبور میدهم
میکائیل فرمود: من هم از آب حوض کوثر
به او مینوشانم
اسرافیل هم فرمود:
منم سر به سجده میگذارم
و سر را بلند نخواهم کرد تا خداوند
همهی گناهان او را نبخشاید
عزرائیل هم گفت: منم روح او را همانند
روح پیامبران قبض میکنم.
[ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّمْ ]
📗درةالناصحین
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱انسان اگر فقیر و گرسنه باشد
بهتر از آن است
که پست و بـى عاطفه باشد!
مقام انسان به دارایی او نیست👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
همه ی موجودات میگن خدا
ولی تفاوتشون در اینه که با چه ارتعاشی میگن
یکی با ارتعاش ناامیدی میگه
یکی با ارتعاش طمع میگه
یکی با ارتعاش امید و یقین میگه
یکی با ارتعاش خشم میگه
یکی با عشق میگه
مهم خدا خدا گفتن نیست
مهم اینه که با چه ارتعاشی صداش میکنیم
چون جوابی که دریافت میکنیم
مطابق با همون ارتعاشیه که فرستادیم..
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دستت تو دست خدا باشه
بنده خدا که هیچ
ایل و طایفشم جمع بشن
نمیتونن زمینت بزنن
خدایا شکرت
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستانک
📗عنوان داستان : یک عمر و هزار ردپا...
دو سال و هفت ماه، ديوانهوار، يک نفر را دوست داشتم!
آنقدر دوست داشتم که جرأت نمیکردم بگويم.
آنقدر نگفتم، که در يک بعد از ظهر پاييزی، از آن بعدازظهرهای جمعه، که انگار آسمان، فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنومِن کردن گفت: «فلانی نامزد کرد!»
کمی خيره ماندم و چيزی نگفتم.
انگار اين خفه ماندن بخشی از تقديرم بود.
شايد هم بزرگ شده بودم و بايد با هر چيزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتماً میماند و دلش برای ديگری نمیرفت!
خلاصه، منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفيد در اين چند ساعت برايم باقی ماند!
غروب بود که قليانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فريدون فروغی کنار حوض نشستم.
اهالی خانه فهميده بودند چه بلایی سرم آمده! امّا، هيچکدام به رويم نمیآوردند!
تا اينکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست، چند کام از قليان گرفت، حالا بايد نصيحتم میکرد اما اين بار لحنش میلرزيد!
چشم دوخت به زغال قليان و بیمقدمه گفت:
«سرباز سنندج بودم و دير به دير مرخصی میدادن تا اينکه يه روز، مادرم با هزار بدبختی واسه ديدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرم رو ديد دو هفته مرخصی داد!
خلاصه با کلی خوشحالی اومديم سر جاده و سوار مينیبوس شديم.
دو تا صندلی جلوتر از من، يه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سياه و کشيدهاش، قلبم رو چلوند.
نگاهم که میکرد وا میرفتم
نامرد انگار آرامش رو به چهرهش آرايش کرده بودن و موهاش رو هزارتا زنِ زيبا با ظرافت بافته بودن. هر بادی که میوزيد و شالش تکون میخورد دست و تن و دلم میلرزيد
اصلاً يه حالی بودم.
يک ساعتی از مسير گذشته بود، که با خودم عهد کردم وقتی رسيديم به مادرم بگم حتماً با مادرش حرف بزنه.
داشتم نقشه میکشيدم که چی بگم و چه کنم، که مينیبوس کنار جاده ايستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پياده شد و رفت.
همهچيز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمیدونستم بايد چه غلطی بکنم، تا از شوک در بيام کلی دور شده بوديم، خلاصه رفت و ما هم اومديم
اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مينیبوس جا مونده بود!
مثلاً دو هفته مرخصی بودم، همه فکر ميکردن خدمت آدمم کرده و سربه زير و آروم شدم، بعضيام ميگفتن معتاد شده اما هيچ کس نفهميد جونم رو واسه هميشه توی نگاه يک دختر کُرد جا گذاشتم.»
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ، نام کُردیِ عمه و هزار رد پای ديگر برايم روشن شده بود.
پدر بزرگ گفت و رفت!
و من تا صبح،
به نامت،
به رنگ شال گردَنت،
به لباسهایی که میپوشيدی فکر میکردم!
که قرار است يک عمر، برايم باقی بماند!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
* *برای داشتن اعتماد به نفس بیشتر به قولایی که به خودت میدی عمل کن:*
* *اگه تصمیم گرفتی ورزش کنی،پاشو و انجامش بده* !
* *اگه تصمیم گرفتی یه زبان جدید یاد بگیری، از همین الان واسش برنامه بریز!*
* *اگه تصمیم گرفتی فلان کار رو تا فلان روز انجام بدی، پشت گوش ننداز!*
* *اعتماد به نفس از دل یه سبک زندگی خوب میاد.*
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ
خدایا به داده و نداده و گرفتهات شکر
که داده ات نعمت
گرفته ات امتحان
و نداده ات حکمت است🌼🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751