📗#داستان
ذهن قادر به انجام هر کاری است.
دانشمندی تصمیم گرفت نظریهای را آزمایش کند. او به یک داوطلب نیاز داشت که حاضر باشد تا آخرین پیامدهای این آزمایش پیش برود. سرانجام او را یافت؛ مردی که به اعدام در صندلی الکتریکی محکوم شده بود.
دانشمند به محکوم پیشنهادی داد: او میتوانست در یک آزمایش علمی شرکت کند که در آن، برشی کوچک بر مچ دستش ایجاد میشد تا خونش قطرهقطره تا آخرین قطره بچکد. دانشمند توضیح داد که احتمال زنده ماندنش بسیار کم است، اما مرگی آرام و بدون درد خواهد داشت؛ او حتی متوجه لحظه مرگ خود نخواهد شد.
محکوم این پیشنهاد را پذیرفت، زیرا این روش مرگ را به صندلی الکتریکی ترجیح میداد. او را روی یک تخت خواباندند و بدنش را بستند تا قادر به حرکت نباشد. سپس برشی سطحی روی مچ دستش ایجاد کردند و کاسهای آلومینیومی را زیر دستش قرار دادند.
این برش بسیار کمعمق بود و تنها لایههای سطحی پوست را خراش داد، اما برای ایجاد این توهم در محکوم که رگهایش بریده شده، کافی بود. در زیر تخت، یک شیشه حاوی محلول سرم قرار داده شد که دارای یک شیر کوچک بود تا خروج مایع را تنظیم کند...
شیر کوچک بهآرامی باز شد و محلول سرم شروع به چکیدن کرد، درست مانند صدای قطرههای خون که درون کاسه آلومینیومی میریخت. محکوم، که چشمانش بسته بود و نمیتوانست آنچه واقعاً رخ میدهد را ببیند، فقط صدای چکیدن مایع را میشنید و تصور میکرد که خون خودش در حال ریختن است.
با گذشت زمان، بدنش شروع به ضعیف شدن کرد. او احساس سرگیجه کرد، نفسهایش کوتاهتر شد و دچار وحشت شدیدی گردید. مغز او که کاملاً باور کرده بود در حال از دست دادن خون است، واکنشهایی مشابه یک خونریزی واقعی نشان داد: فشار خونش کاهش یافت، رنگ صورتش پرید، و بدنش بهتدریج سرد شد.
پس از مدتی، محکوم کاملاً بیجان شد و درگذشت—بدون اینکه حتی یک قطره از خونش واقعاً از بدنش خارج شده باشد. او صرفاً بر اثر توهمی که ذهنش ایجاد کرده بود، جان داد.
دانشمند نتیجه گرفت که ذهن انسان قادر است واقعیت را بهگونهای شکل دهد که حتی میتواند بین زندگی و مرگ تمایز را از بین ببرد. ترس و باور، نیرویی بسیار قویتر از آن چیزی هستند که تصور میکنیم.
کاپی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت
▪️درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
▫️درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»
▪️کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه میخواهی؟»
درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیان خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:
▫️«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
108.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت محبت كن
راه دورى نمى رود
گفتم برعكس
محبت همہ جا مى رود
از زمين تا آسمان
از دل بہ دل
حتّى تا پيش خدا هم مىرود...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱یه جایی مولانا خیلی قشنگ میگه
چـو خـدا بود پناهت
چه خطر بود ز راهت؟
به فلك رسد کلاهت
که سر هـمه سرانی
دیگه تا وقتی خدا هست
از چی میترسی؟
اون پناهِ اَمـن تـوعه رفیق 🤍🌼
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️اجازه میدی همسرت گوشی تو رو چک کنه؟
▫️ یک اصل مهم در ارتباط بین زن و شوهر احساس اعتماد متقابل هست. پس تا جایی که میتونی این حس رو در شریک زندگیت به وجود بیار!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
جمله قشنگیه
دنبال دلتان برويد،
اما “عقلتان” را نیز با خود ببريد.
هرگز عمق يک رودخانه را با هر دو پا آزمايش نکنيد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗*داستانِ :❤*
> از پدر و پسر
یک روز بارانی، پدر و پسر در خانه نشسته بودند. پسر که به شدت از بازی کردن با اسباببازیهایش لذت میبرد، از پدرش پرسید: "پدر، چگونه میتوانم در زندگی موفق باشم و مانند تو هم همیشه شاد و راضی باشم؟"
پدر با دقت به او نگاه کرد و لبخندی زد. سپس گفت: "پسرم، موفقیت در زندگی تنها به این بستگی ندارد که چقدر اسباببازی یا امکانات داری. بلکه مهمتر از همه این است که چقدر قلبت را با محبت، تلاش و صبر پر میکنی. در زندگی، وقتی با مشکلات روبهرو میشوی، مهم نیست که چقدر سخت است، بلکه این است که چگونه به آنها واکنش نشان میدهی و از آنها درس میگیری."
پسر با کنجکاوی بیشتری پرسید: "چگونه میتوانم از مشکلات درس بگیرم؟"
پدر با آرامش پاسخ داد: "مشکلات همیشه بخشی از زندگی هستند. زمانی که با آنها روبهرو میشوی، به جای اینکه ناراحت شوی یا از آنها فرار کنی، باید یاد بگیری که چگونه آنها را به فرصتی برای رشد و یادگیری تبدیل کنی. همیشه از هر لحظه زندگی، حتی سختترین لحظات، چیزی یاد بگیر و سعی کن که فرد بهتری شوی."
پسر سرش را تکان داد و گفت: "پس زندگی یک درس است و ما باید همیشه از آن چیزی بیاموزیم
پدر با لبخند گفت: "دقیقاً، پسرم. زندگی شبیه به یک کتاب است، هر روز یک صفحه جدید و هر تجربه یک درس جدید.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌نعمت از یه حدی که بگذره، میشه چیز عادی…
تا وقتی هست، نمی بینیش
🌱 دکتر سعید عزیزی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖منبر کوتاه فوق العاده زیبا🔖
▫️چکار کنم دلم آروم بشه؟!
🌱استاد_قرائتی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#داستانک
عنوان داستان: مرد تاجر و باغ زیبا
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت
▪️پدري ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ! امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!
١) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!
٢) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!
٣) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!
▫️ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
▪️ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!
ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: "ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...
▫️میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ او را یافت ، او بر اثر مواد مخدر مرده بود!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...
"ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ
به یاﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتني!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751