eitaa logo
داستان های جذاب
68.9هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️حکایت های زیبا و آموزنده روزی در یک مراسم مهمانی دست پسر بچه‌ای در گلدان کوچکی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. بزرگان حاضر در مراسم دور پسر بچه جمع شدند و سعی داشتند به او کمک کنند پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم نتوانست دست پسر را از گلدان خارج کند. گلدان گرانقیمت بود،پدر تصمیم گرفته بود که آن را بشکند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: «دستت را باز کن، انگشت‌هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می‌کنم دستت بیرون می‌آید. پسر گفت: می‌دانم اما نمی‌توانم این کار را بکنم.»پدر که از این جواب پسرش شگفت‌زده شده بود پرسید: چرا نمی‌توانی؟ پسر گفت: اگر این کار را بکنم سکه‌ای که در مشتم است، بیرون می‌افتد. شاید شما هم به ساده‌لوحی این پسر بخندید، اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم‌ارزش، چنان می‌چسبیم که ارزش دارایی‌های پرارزشمان را فراموش می‌کنیم و در نتیجه آنها را از دست می‌دهیم ! آن گلدان با ارزش نماد عمر ماست و آن سکه بی ارزش نماد زندگی مادی و بیهوده ما،و آن کودک نماد فکر کوتاه اکثر آدمها و آن مراسم مهمانی، نماد دنیاست. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذشت میکنم؛ تا آسایش داشته باشم به فراموشی میسپارم؛ تا لبخند بزنم سکوت میکنم؛ تا با کسی بحث و جدل نکنم چشم پوشی میکنم؛ چون هیچ چیز ارزش ناراحت شدن ندارد صبر میکنم؛ چون بی نهایت به خدا امیدوارم !❤️ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬تنها تنها نخور 🎙️حجت الاسلام ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
608.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر آرامش میخواهی مراقب مردم نباش. اگر ادب میخواهی در کار کسی دخالت نکن. اگر پند زندگی می خواهی در برابر آدمهای احمق سکوت کن. گذشته فراموش نمیشه مگر اینکه آینده‌ت اون چیزایی باشه که تو گذشته میخواستی بهش برسی...👌👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان يک روز يک مرد روستايی يک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايی به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و ديگر نمی تواند راه برود. روستايی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «يک عمر برای اين بی انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان می سپارند و می روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و يک وقت ديد که راستی راستی از دور يک گرگ را می بيند. گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادی از شادی کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. خر فکر کرد «اگر می توانستم راه بروم، دست و پايی می کردم و کوششی به کار می بردم و شايد زورم به گرگ می رسيد ولی حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پای شکسته مهم نيست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پيدا می شود.» نقشه ای را کشيد، به زحمت از جای خود برخاست و ايستاد اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«ای سالار درندگان، سلام.» گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودی؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جايم تکان بخورم. اين را می گويم که بداني هيچ کاری از دستم بر نمی آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولی پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم.» گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشی؟» خر گفت:«ببين ای گرگ عزيز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلی نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بيخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاه داشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبی به تو می کنم و چيزی را که نمي داني و خبر نداري به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر ديگر هم بخری.» گرگ گفت:«خواهشت را قبول می کنم ولی آن چيزی که می گويی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف.» خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشی فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حرير می دوخت و بجای کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلی شيرين است حالا مي خوري و می بينی. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص می ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خيلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی اين نعلها را از دست و پايم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بيا نگاه کن ببين چه نعلهای پر قيمتی دارم» همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهای خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست. گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خری هستی» خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بينی که هر ديوانه ای در کار خودش هوشيار است. تا تو باشی و ديگر هوس گوشت خر نکنی» گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«ای سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تيرانداز کجا بود؟» گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.» روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟» گرگ گفت:«هيچی، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخی و قصابی بود، زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم». ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید برای بعضی "از دست دادن‌ها" از خدا تشکر کرد و برای بعضی رفتن‌ها، از آدم‌ها... باید تشکر کرد که رفتند و از دست رفتند و ما را قوی‌تر کردند. باید تشکر کرد که ما را با نعمت بزرگِ نداشتن خودشان آشنا کردند. که گاهی نداشتن‌ها پر منفعت‌تر است از داشتن‌ها، و از دست دادن‌ها آموزنده‌تر است از به دست آوردن‌ها. باید اعتراف کرد که اگر نمی‌رفتند ما هرگز ارزش واقعی خودمان را نمی‌فهمیدیم و تنهایی ایستادن را بلد نمی‌شدیم. باید اعتراف کرد که اگر از دستشان نمی‌دادیم، آرامشمان را به دست نمی‌آوردیم. باید اعتراف کرد که اگر هنوز هم بودند؛ ما آدمِ جسورِ امروز نبودیم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲افریدگارا دستانم خالی ولی دلم قرص است... چون تو هستی... توکل میکنم و اطمینان دارم قدرتت ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
728.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ناراحتی تصمیم نگیر. وقتی دیر میشه عجله نکن. وقتی یکیو دوسش داری زود بهش نگو، بذار خودش بفهمه. وقتی خیلی خوشحالی به کسی قول نده. وقتی یکی دلتو شکست، سر یکی دیگه تلافی نکن. وقتی بغضت گرفته پیش هرکی گریه نکن شاید همون دشمنت باشه از ته دل خوشحال بشه. وقتی با یکی قهر کردی پشت سرش حرف نزن شاید دوباره بخوای باهاش دوست بشی و آخرش اینکه اگر خودت دلت پاکه، فکر نکن همه مثل خودتن .! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍🌼🤍🌼 🌱هرکجا خندیدی، هر کجا خنداندی، خوشبختی همان‌جاست ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرمتها که شکسته شد دیگر نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی آنچه در دستت بود، امانتی پنهان بود حراج شد ... انچه نباید بگویی گفته شد ! فاجعه را یک عذر خواهی درست نمیکند حرف، حرف ویران کردن دل است نه دیواری خراب کنی از نو بسازی دلی که ویران کردی قصری بود که خود ساکن آن بودی .. راستی حالا که خود را بی خانه کردی با آوارگیت چه میکنی شاید به خرابه های جا مانده از دیگران پناه میبری ...! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌ 🌱دڪتر_انوشه ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
916.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱زمان بندی خدا. دقیقه تویی که عجله داری.... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751