📗داستان_دوست_باوفا
مردی با اسب و سگش در جادهای میرفتند.
هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای آمد و آنها را کشت.
مرد نفهمید که مرده و همچنان با دو جانورش پیش رفت. (گاهی مدتها طول میکشد تامردهها به شرایط جدیدشان پی ببرند…)!
پیاده روی درازی بود، آفتاب تندی بود، به شدت تشنه بودند.
در پیچ جاده دروازه مرمری دیدند که وسط آن چشمهای با آب زلال بود.
رهگذر رو به نگهبان گفت: "اینجا کجاست؟"
نگهبان : بهشت
- چه خوب خیلی تشنهایم.
نگهبان گفت: میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید.
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مسافر حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.
ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.
پس از اینکه از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند.
راه ورود به مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده با درختانی در دو طرفش باز میشد.
مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود.
مسافر گفت ما خیلی تشنهایم.
مرد گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهیدبنوشید.
آنها کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد و پرسید نام اینجا چیست؟
مرد گفت: بهشت!
بهشت؟!!😳 اما نگهبان دروازه مرمری گفت آنجا بهشت است!
آنجا دوزخ است.
مسافر حیران گفت: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!
آن مرد گفت: لطف بزرگی به ما میکنند!!!
چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
📗شیطان و دوشیزه پریم
🌱پائولو کوئیل┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق اونی ست که با گذر زمان بیشتر بشه
اگه بعد از مدتی از اون طراوت میوفته
از اولش عشق نبوده، هوس بوده ...
🌱دکتر_الهی_قمشه_ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱حواست به این ۴ مورد خیلی باشه...👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗کسى مىخواست زیرزمین خانهاش را تعمیر کند.
در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود. آنها را برداشت و در کیسهاى ریخت و در بیابان انداخت.
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچههایش را ندید، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است؛ به همین دلیل کینه او را برداشت.
مار براى انتقام، تمام زهر خود را در کوزه ماستى که در زیرزمین بود، ریخت.
از آن طرف، مرد، از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانهشان بازگرداند.
وقتى مار مادر، بچههاى خود را صحیح و سالم دید، به دور کوزه ماست پیچید و آن قدر آن را فشار داد که کوزه شکست و ماستها بر زمین ریخت.
شدت زهر چنان بود که فرش کف خانه را سوراخ کرد.
این کینه مار است، امّا همین مار، وقتى محبّت دید، کار بد خود را جبران کرد، امّا بعضى انسانها آن قدر کینه دارند که هر چه محبّت ببینند، ذرّهاى از کینهشان کم نمىشود.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍زن ریحانه است🤍
❤️قدر دان همسرتان باشید❤️
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱خوشبختی یعنی در مسیر زندگیت
انسان های خوب قرار بگیرن..!
این ویدیو رو بفرست برای آدم های خوب زندگیت🙏🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کس عاشق خدا شد
خداوند عاشقش میشه ...
#دکتر_الهی_قمشه_ای
@ba_khoodabaash1
ـ🌱🌱🌱
🤍مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش!
یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف!
در خانه ما به چیزهایی حیف گفته میشد که نباید آنها را مصرف میکردیم..!!
نباید به آنها دست میزدیم،
فقط هر چند وقت یک بار میتوانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حَظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم!
حیف مادرم که دیگر نمیتواند درِ صندوقِ حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دستهای ظریف و سفیدش، آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد!
مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد...
دستهایش، چشمهایش، موهایش، قلبش، حافظهاش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.
حالا داشتههایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...
حیفِ مادرم که قدر حیفترین چیزها را ندانست!
قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد..
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱تاثیر کلمات روی زندگیمون رو نادیده نگیریم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ ...چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهایشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751