eitaa logo
داستان های جذاب
69.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اوست خدای دانایی که به تمام خطا رفتن‌های ریز و درشت ما از نهان‌ترین مرتبه‌ی نیّات تا آشکارترین مرتبه‌ی اعمال آگاه است @ba_khoodabaash1
📗 روزی رمالی نزد مرد تاجري رفت و گفت : اگر پول خوبی به من بدهی جای یکی از گنج ها را به تو می گویم. تاجر با آن که مشکل مالی نداشت اما قبول کرد و فردای آنروز نزد دوستش رفت ماجرا را برایش گفت. دوستش که فرد فهمیده ای بود گفت: تو چقدر ساده ای. رمال اگر از جای گنج ها خبر داشت که خودش می رفت گنج ها را پیدا می کرد. اما تاجر در جوابش گفت: وقتی که من صاحب گنج شدم آن وقت می فهمی که اشتباه کردی. دوستش که نمی خواست تاجر گول رمال را بخورد نقشه ای کشید و سراغ تاجر رفت و گفت: بهتر است فردا او را به خانه من دعوت کنی تا من هم ثروتی به دست بیاورم. تاجر با خوشحالی ماجرا را به رمال گفت. رمال قبول کرد و دوست تاجر هم غذای مفصلی ترتیب داد. وقتی همه سر میز غذا نشستند میزبان سه بشقاب غذا آورد . او روی دو تا از بشقاب ها یک قطعه گوشت بزرگ مرغ گذاشته بود اما در بشقاب سوم مرغ را ته بشقاب گذاشته بود و روی آن پلو ریخته بود. بشقاب سوم را جلوی رمال گذاشت. رمال به دوست تاجر گفت: این چه وضع مهمانداری است؟ برای خودتان پلو با مرغ آوردید ولی برای من پلو خالی. 🎐دوست تاجر پلو ها را کنار زد و با تمسخر گفت: تو که مرغ زیر پلو را نمی بینی چطور از گنج های زیر زمین اطلاع داری؟ رمال فهمید که از او زرنگ تر هم هست. سریع آن جا را ترک کرد. تاجر هم فهمید که دوست خوبی دارد و نباید به رمال ها اعتماد کند از آن پس به کسانی که ادعا می کنند از گذشته و آینده خبر دارند و یا به دروغ ادعا می کنند که در کاری مهارت دارند گفته می شود رمال اگر غیب می دانست گنج پیدا می کرد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
معلمم گفت: زندگی را تعريف كن گفتم زندگی تعريف كردنی نيست ناراحت شد و نمره ام را صفر داد سالها بعد كه او را ديدم، پير شده بود و عصا به دست راه می رفت جلو رفتم و گفتم:‌ زندگی را تعريف كن، آرام خنديد و گفت: 🌱نمره ات بيست زندگی را بايد زيست! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️دختر خانم ها خودتون و به نیاز تبدیل نکنید‌..‌.❌ 🌱دکتر_عزیزی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
معلمم گفت: زندگی را تعريف كن گفتم زندگی تعريف كردنی نيست ناراحت شد و نمره ام را صفر داد سالها بعد كه او را ديدم، پير شده بود و عصا به دست راه می رفت جلو رفتم و گفتم:‌ زندگی را تعريف كن، آرام خنديد و گفت: 🌱نمره ات بيست زندگی را بايد زيست! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️دختر خانم ها خودتون و به نیاز تبدیل نکنید‌..‌.❌ 🌱دکتر_عزیزی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد … یک پدر روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد. یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…! آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، حرف می زند. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_کوتاه در اولین صبح عروسی، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند. ابتدا پدر و مادر پسر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند. اما چون از قبل توافق کرده بودند، هیچکدام در را باز نکرد. ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند...! اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم. شوهرچیزی نگفت، و در را برویشان گشود. اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت. سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد. پنجمین فرزندشان دختر بود. برای تولد این فرزند، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد. مردم از او پرسیدند: علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست؟ مرد بسادگی جواب داد: چون این همان کسیست که در هر شرایطی در را برویم باز خواهد کرد...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗خاطره ای جالب از زبان حجت الاسلام قرائتی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
زندگی مانند درست کردن چای میماند: خودبینی ات را بجوشان نگرانی هایت را تبخیر کن غم هایت را رقیق کن اشتباهاتت را از صافی بگذران و آن وقت طعم خوشبختی را بچش آنچه "خداوند"میدهد"پایانی"ندارد و آنچه "آدمی"میدهد"دوامی" ندارد، ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751