📗آموزنده
✍️چوپان بیچاره خودش را کشت که بز چالاک از جوی آب بپرد؛ نشد که نشد.
او میدانست پریدن این بز از جوی آب، یعنی پریدن یکبارهی تمام گله گوسفندان و بزها بهدنبالش.
عرض جوی آنقدر نبود که حیوانی مثل او نتواند از آن بگذرد…
نه چوبی که بر تن و بدنش میزد فایدهای داشت، و نه فریادهای چوپان بختبرگشته.
پیرمرد دنیادیدهای از آنجا میگذشت. وقتی ماجرا را دید، جلو آمد و گفت:
«من چارهی کار را میدانم.»
سپس چوبدستیاش را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گلآلود کرد.
بز به محض دیدن آب گلآلود، از سر آن پرید، و در پی او، تمام گله پریدند.
چوپان مات و مبهوت ماند! این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت را در چهره چوپان جوان دید، گفت:
«تعجبی ندارد...
تا وقتی بز خودش را در آب میدید، حاضر نبود پای روی خویش بگذارد.
وقتی آب را گل کردم، دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.»
🔻نتیجه حکایت:
چه سخت است خود را شکستن، از خود گذشتن و پریدن تا رسیدن به معبود و معشوق…
> رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
براے ڪـسے
دلــ به دریــا بـــزنــيـــد !
ڪــه هــمسفر بــخـــواهـــد..
نــه قـــایــق ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
533.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 چقدر قشنگ نوشته بود :
خوبی های مارا فقط کسانی میبینند
که خودشان خوب اند،
چون آدمیزاد هرچه در ذات خودش باشد
در دیگران زودتر پیدا میکند ... 👌❤️
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 داستان
مردی به خانه اش می رفت. نزدیک خانه که رسید جوان زشت و آبله رویی را دید. با چشمان چپ و سر بی مو و دهان گشاد و لب های کلفت و پوستی تیره.
مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشت رو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد:
ای مردک از این جا برو و دیگر هم به این کوچه نیا! دیدن تو شرم است و آدم را ناراحت می کند! جوان بدون اینکه ناراحتم شود نگاهی به قبای پاره مرد انداخت و ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت درآورد و به مرد گفت:
بگیر مال تو! من قبایم را به تو می بخشم!
مرد نگاهی به قبای خوش رنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که کرده بود شرمنده شد و کف دست راستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: مرا ببخش! من رفتار بدی با تو کردم اما تو داری قبایت را به من می دهی!
جوان با همان لبخند گفت! ای دوست! بدان که آدمی که ظاهر بد اما باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب بهتر از کسی است که ظاهر خوب اما قلبی ناپاک و سیاه دارد! چهره مرد رهگذر از خجالت سرخ شد و دیگر نتوانست حرف بزند. آری
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱و من هر وقت در برابر دنیا کم
آوردم تو را صدا زدم یا بن الحسن ،
بابای خوبم .🥺
#امام_زمان
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
سه چیز که جسم رو بیمار میکنه میدونی چیه؟😷
▫️ زیاد خوابیدن
▪️ زیاد خوردن
▫️ زیاد حرف زدن
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#حکایت_ملانصرالدین
#طنز
-مردن ملانصرالدین:
روزي ملا از زنش پرسيد: از كجا معلوم مي شود كه يك نفر مرده است؟ زنش جواب داد: اولين علامت اين است كه دست و پاي او سرد مي شود. چند روز بعد كه ملا براي آوردن هيزم به جنگل رفته بود هوا خيلي سرد بود، دست و پايش يخ كرد.ناگهان به ياد گفته زنش افتاد و با خود گفت: نكند كه من مرده باشم و خودم خبر ندارم.براثر اين فكر خودش را به زمين انداخت و مانند مردگان دراز به دراز خوابيد. اتفاقا" يك دسته گرگ گرسنه از راه رسيدند و اول به سراغ خر رفته و آن حيوان زبان بسته را از هم دريده و مشغول خوردن شدند. ملا آهسته سر خود را بلند كرد و گفت: حيف كه مرده ام و گر نه به شما حالي مي كردم كه خوردن خر مردم اين قدر ها هم بي حساب نيست!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفاوت مومن از غیر مومن زمانی که بر طبل جنگ می زنند!
🌱کاشانی
#وعده_صادق #مرگ_بر_اسرائیل
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#حکایت_توبه_نصوح
نصوح مردى بودشبيه زنها صورتش مو نداشت ودرحمام زنانه كارمیكرداو سالیان بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش میکرد و هم ارضای شهوت گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار شهوت باعث میشد توبه بشکند كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مىگرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از اوشدو دختر شاه خواستكه به حمام برود كار نَصوح را ببيند نصوح جهت خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود سپس دختر شاه با چندتن ازنديمانش به حمام آمده و مشغول استحمام شد از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه درحمام گم شد دختر پادشاه عصبانی شد و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه را تفتيش كنند تا آن گوهر ارزنده پيدا شود همه مورد بازديد قرارگرفتند همين كه نوبت به نصوح رسيد با اينكه او خبرى از آن نداشت ولى از ترس رسوايى حاضر نشد كه وى را تفتيش کنند لذا دنبال او بودند تا دستگيرش كنند و او فرار مى كرد نصوح تنها راه نجات را در اين ديد كه خود را در ميان خزينه حمام پنهان كند ناچار به داخل خزينه رفته و همين كه ديد مأمورين براى گرفتن او به خزينه آمدند و ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که مثل بید میلرزید با تمام وجودخدارا طلبید و گفت:خدایا گرچه بارها توبهام بشکستم،اما تو راقسم میدهم این بارنیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گردهیچ گناهی نگردم
همینکه نصوح توبه كرد ناگهان از بيرون حمام صدایی آمد كه گوهر پيدا شد پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شكر خدا به جا میاورد
به خانه خود رفت او در این واقعه عیاناً لطف ربانی را مشاهده کرد
این بود که بر توبهاش ثابتقدم ماند و فوراً از آن کار کنارهگرفت
چند روز از غیبت او در حمام میگذشت که دختر شاه او را به کار در حمام دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی نیستم
هر مقدار مالى كه از راه گناه کسب کرده بود به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ديگر نمى توانست در آن شهر بماند ناچار در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت کرد و به عبادت خداپرداخت
شبى در خواب ديد كسى به او مى گويد:اى نصوح چگونه توبه كردهاى درحالیکه گوشت و پوست تو از حرام روئيده شده است
همين كه از خواب بيدار شد باخودش قرارگذاشت كه سنگهاى وزین را حمل كند و به اين ترتيب گوشتهاى حرام تنش را آب كند این کار را هرروز ادامه داد تايك روزكه مشغول به كار بود چشمش به ميشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد
به فكر فرو رفت كه اين ميش از كجا آمده تابا خود انديشيد كه اين ميش قطعاً از شبانى فرار كرده بايستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پيدا شود
لذا آن ميش را گرفت و نگهدارى نمود
ميش زاد ولد كرد و نصوح از شير و عوائد ديگر آن بهرهمند مى شد یک روز كاروانى كه راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى درحال مرگ بودند عبورشان به آنجا افتاد همين كه نصوح را ديدند ازاو آب خواستند واو به جاى آب به آنها شير داد به طورى كه همگى سير شده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند
او در آنجا قلعه اى بنا كرده و چاه آبى حفر نمود وكم كم در آنجا منازلى ساخت ومردم از هر جا به آنجا آمده واقامت کردندو نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختيار كردند همگى به چشم بزرگى به او مى نگريستند
رفته رفته آوازه خوبى او به گوش پادشاه که پدر آن دختر بود رسید
پادشاه از شنيدن اين خبرخواست که اورا ببیند همين كه دعوت شاه به نصوح رسيد نپذيرفت و گفت
من كارى و نيازى به دربار شاه ندارم
مأمورين اين سخن را به شاه رساندند
بسيار تعجب كرد و گفت حال که او حاضر نيست ما مى رويم كه او را ببينيم
پس با درباريانش به سوى محل نصوح حركت كرد همين كه به آن محل رسيد پادشاه در آنجا سكته كرد
و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و ديدار او آمده بوددر مراسم تشييع او شركت و آنجا ماند و چون پادشاه پسرى نداشت اركان دولت مصلحت ديدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند چنان كردند و نصوح به پادشاهى رسيد
بساط عدالت را در تمام قلمروش گستراند و بعد با همان دختر پادشاه ازدواج كرد،در بارگاهش نشسته بود كه شخصى وارد شد و گفت چند سال قبل ميش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو يافته ام مالم را به من رد كن نصوح دستور داد تا ميش را به او بدهند
گفت چون ميش مرا نگهبانى كردهاى هرچه از منافع آن استفاده كردهاى بر تو حلال ولى بايد آنچه مانده بامن نصف كنى
دستور داد تا تمام اموال منقول و غير منفول را با او نصف كنند
آن شخص گفت
اى نصوح نه من شبانم و نه آن ميش است بلكه ما دو فرشته براى آزمايش تو آمده ايم تمام اين ملك و نعمت اجر توبه راستینت بود وبر تو حلال باد
┈┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱گاهی بهترین کاری که میشه کرد
- نه فکـره
- نه خـیال
- نه تـعجب
- نه نـاله و نه زاری...
فقط باید یه نفـس عمیق کشید
و ایمـان داشت که بالاخره همه چیز
اون جوری که باید، درست میشه🩵
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751