eitaa logo
داستان های جذاب
70.1هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📗حکایت جمعی به حاكم شكايت بردند كه دو دزد كاروان صد نفری ما را به غارت بردند ،حاكم پرسيدچگونه صدتن بر دو دزد چیره نگشتید؟يكی گفت آنها دو نفر بودند همراه و ما صد تن بوديم هریک تنها ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱قدیما میگفتن: "آدم دوزاری رو اگه پنج زار حساب کنی باید سه زار تاوان بدی" پس مراقب آدمهای اطرافمون باشیم خرج الکی پشیمونیه زیاد میاره ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین پناهی... من عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم ... 🌱حسین_پناهی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
📗يك خشت هم بگذار در ديگ عروس آشپزي بلد نبود. يك روز مي خواست پلو بپزد ولي بلد نبود. پيش خود فكركرد اگر از كسي نپرسد پلو خراب مي شود. اگر از مادرشوهر بپرسد او را سرزنش مي كند . پيش مادر شوهر رفت و سعي كرد طوري سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نيست آشپزي كند . از مادرشوهر پرسيد: چند پيمانه برنج بپزم كه نه كم باشد، نه زياد؟ مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد: پختن آنرا بلدي؟ عروس گفت: اختيار داريد هزار بار پلو پخته ام. ولي اگر شما هم بفرمائيد بهتر است. مادرشوهر گفت: اول برنج را پاك مي كني. عروس گفت: ميدانم. مادرشوهر گفت: مي شوئي و مي گذاري در آب بماند. عروس گفت: ميدانم. مادرشوهر گفت: برنجها را توي ديگ مي ريزي و روي آن آب مي ريزي و نمك مي ريزي و مي گذاري روي اجاق تا بجوشد. عروس گفت: مي دانم. مادرشوهر گفت : وقتي مغز برنج زير دندان خشك نيست در آبكش بريز. بعد در ديگ بگذار و روغن بده. عروس گفت: مي دانم مادر شوهر از اينكه هي عروس مي گفت مي دانم ناراحت شد و فكر كرد به او درسي بدهد، گفت: يك خشت هم بر در ديگ بگذار تا يك ساعت بماند عروس گفت: مي دانستم. عروس به تمام حرفها عمل کرد. بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديگ وا رفت و توي برنجها ريخت. عروس ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد. شوهرش پرسيد: چرا خشت روي آن گذاشتي؟ عروس گفت:‌ مادرت گفت مادر شوهر گفت من اينكار را كردم تا خودپسندي را كنار بگذاري عروس گفت: ترسيدم شما سرزنشم كنيد. مادر شوهر گفت: سرزنش مال كسي است كه به دروغ مي خواهد بگويد كه همه چيز را مي دانم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 بعضی آدمها با ماشین مدل بالا مادرشونو میبرن خونه سالمندان... بعضیا هم مثل آقاسجاد از مراغه مادرش رو روی دوشش میگیره اربعین و تا کربلا می‌بره... 🥺❤️ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
مردى در برابر لقمان ايستاد و به وى گفت تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟ لقمان جواب داد آرى. او گفت پس تو همان چوپان سياهى؟ لقمان گفت سياهى ام كه واضح است، چه چيزى باعث شگفتى تو درباره من شده است؟ آن مرد گفت ازدحام مردم در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و قبول كردن گفته هاى تو. لقمان گفت برادرزاده، اگر كارهايى كه به تو مى گويم انجام بدهى، تو هم همين گونه مى شوى. گفت چه كارى؟ لقمان گفت فرو بستن چشمم، نگهدارى زبانم، پاكى خوراكم، پاکدامنى ام، وفا كردنم به وعده و پايبندى ام به پيمان، مهمان نوازى ام، پاسداشت همسايه ام و رها كردن كارهاى نامربوط. اين، آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱من آنم که فقط تو لیاقت گریه‌هایش را داری... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
‌ ‌‌‌‌‌‌‌ دو برادر به نام جمال و کمال در یکی از روستاها، ارث پدرشان یک تپه کوچکی بود که یکی در یک سمت و دیگری در سمت دیگر تپه گندم دیم می کاشتند. جمال همیشه زمینش باران کافی داشت و محصول برداشت می کرد. ولی کمال قبل از پر شدن خوشه ها گندم هایش از تشنگی می سوختند و یا دچار آفت شده و خوراک دام می شدند و یا خوشه های خالی داشتند. کمال گفت: بیا زمین هایمان را عوض کنیم، زمین تو مرغوب است. جمال عوض کرد، ولی کمال باز محصولش همان شد. زمان گندم پاشی زمین ، کمال کنار جمال بود و دید که جمال کار خاصی نمی کند و همان کاری می کند که او می کرد و همان بذری را می پاشد که او می پاشید. در راز این کار حیرت ماند. جمال گفت: من زمانی که گندم بر زمین می ریزم در دلم در این فصل سرما، برای پرندگان گرسنه ای که چیزی نیست بخورند، هم نیت می کنم و گندم بر زمین می ریزم که از این گندم ها بخورند ولی تو دعا می کنی پرنده ای از آن نخورد تا محصولت زیاد تر شود. دوم این که تو آرزو می کنی محصول من کمتر از حاصل تو شود در حالی که من آرزو دارم محصول تو از من بیشتر شود. پس بدان؛ انسان ها "نان و میوه دل خود را می خورند. نه نان بازو و قدرت فکرشان را." برو قلب و نیت خود را درست کن و یقین بدان در این حالت، همه هستی و جهان دست به دست هم خواهند داد تا امورات و کارهای تو را درست کنند. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ ❥↬ @bohloolaghel_ir
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌💯احساس پوچی و بی‌انگیزگی نتیجه‌ی غذا ندادن به روحته! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ ❥↬ @bohloolaghel_ir
🔘 داستان کوتاه موسی (علیه السلام) و تلخی فراق روزی عزرائیل نزد موسی (علیه السلام) آمد، موسی (علیه السلام) پرسید: برای زیارتم آمده ای یا برای قبض روحم؟ عزرائیل: برای قبض روحت آمده ام. موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم. عزرائیل: مهلتی در کار نیست. موسی (علیه السلام) به سجده افتاد و از خداوند خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند. خداوند به عزرائیل فرمود: به موسی (علیه السلام) مهلت بده عزرائیل مهلت داد. موسی نزد مادرش آمد و گفت سفری در پیش دارم! مادر گفت: چه سفری موسی: سفر آخرت مادر گریه کرد. موسی (علیه السلام) نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسرش وداع کرد، کودک دست به دامن موسی (علیه السلام) زد و گریه کرد، دل موسی از گریه کودکش سوخت و گریه کرد، خداوند به موسی (علیه السلام) وحی کرد ای موسی! تو به درگاه ما می آئی، این گریه و زاریت چیست؟ موسی (علیه السلام) عرض کردن دلم به حال کودکانم می سوزد. خداوند فرمود: ای موسی! دل از آنها بکن من از آنها نگهداری می کنم، و آنها را در آغوش محبتم می پرورانم. دل موسی (علیه السلام) آرام گرفت، به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو می گیری؟ عزرائیل: از دهانت. موسی: آیا از دهانی که بی واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می گیری؟ عزرائیل: از دستت. موسی: از دستی که الواح تورات را گرفته است؟ عزرائیل: از پایت. موسی: از آن پایی که من با آن از کوه طور برای مناجات با خدا رفته ام؟ عزرائیل: نارنجی خوشبو به موسی (علیه السلام) داد، موسی (علیه السلام) آن را بو کرد و جان سپرد. فرشتگان به موسی گفتند: یا اهون الانبیا موتا کیف و جدت الموت: ای کسی که در میان پیامبران، از همه راحت تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟ موسی (علیه السلام) گفت: کشاه توسلخ وهی حیه مرگ را مانند گوسفندی که پوستش را زنده بکنند... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
,,هنگامی که از درون زلال باشی ، خداوند به تو نوری می بخشد، آنچنان که ندانی و مردم تو را دوست مي دارند از جایی که ندانی و نیازهایت از جایی برآورده شود که ندانی چه شد این یعنی پاک نیتی.. و پاک نیت کسی است که برای همه، بدون استثناء ، خیر بخواهد. چون می داند سعادت دیگران از خوشی او نمی کاهد.,,, و بی نیازی آنها از ثروت او کم نمی کند. و سلامت آنها عافیت و آرامش او را سلب نخواهد کرد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751