📗فلفل نبين چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه
▫️موشي بنام فلفلي در دشت لانه درست كرد
▪️يك روز گاوي براي علف خوردن به دشت آمد وروي لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .
▫️ موش آمد و از گاو خواهش كرد از روي لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولي گاو توجهي به موش نكرد و گفت : ” تو نيم وجبي به من دستور مي دهی. مي داني من كي هستم ، مي داني من چقدر قوي و پر زورم. برو پي كارت و بگذار استراحت كنم . “
▪️موش دوباره خواهش و التماس كرد ولي فايده نداشت و گوش گاو به اين حرفها بدهكار نبود . موش فكر كرد ، حالا كه با خواهش كردن مشكلش حل نشده بايد كار ديگري بكند .
▫️بعد يكدفعه روي آقا گاو پريد . گاو از خواب بيدار شد و خودش را تكان داد . موش روي گوش گاو پريد و يك گاز محكم از گوش او گرفت . گاو از جايش بلند شد و شروع به تكان دادن سرش كرد . موش روي زمين پريد و در يك سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست كاري كند.
▪️وقتي گاو دوباره خوابش برد ، موش دم گاو را گاز گرفت و روي درخت پريد .گاو از درد بيدار شد .خيلي عصباني بود ، سعي كرد بالا بپرد و موش را بگيرد تا ادبش كند ولي دستش به او نمي رسيد .
▫️موش گفت : ” اگه بازم روي لونه من بخوابي ، گازت مي گيرم “
▪️گاو ديد چاره اي ندارد جز اينكه جاي ديگري بخوابد . پيش خودش گفت : ” فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه . با اين قد و قواره فسقلي اش چه جوري حريف من شد . “
▫️پس كارآيي هر كس و هر چيز به قدو قواره اش نيست ، مثل فلفل قرمز ،با اينكه كوچك است ولي وقتي مي خوريم از بس تند است دهانمان مي سوزد .
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
روزی لقمان به فرزندش گفت: فرزندم! من هفت هزار کلمه حکمت آمیز آموختم، اما تو چهار کلمه بیاموز و حفظ کن که اگر به آنها عمل کنی، برای سعادت تو کافی است:
1 - کِشتی خود را محکم بساز که دریا بسیار عمیق است.
2 - بار خود را سبک کن که گردنه و گذرگاهی در پیش داری که گذشتن از آن بسیار دشوار است.
3 - زاد و توشه بسیار بردار که سفرت بسیار دور و دراز است.
4 - عملت را خالص گردان و کار را فقط برای رضای خدا انجام بده که قبول کننده عمل، بسیار بینا و داناست.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
وقتی به یه مگس بال های پروانه رو بدی،
نه قشنگ میشه،نه میتونه باهاش پرواز کنه،ولی
میدونی دارم از چی حرف میزنم؟!
از اصالت...
بال و پر بیخود به کسی دادن اشتباست...
همه آدم ها ظرفیت بزرگ شدن را ندارند، اگر بزرگشان کنیم،
گم می شوند و دیگر نه شما را می بینند و نه خودشان را،
بیاییم به اندازه آدم ها دست نزنیم...
📗مجموع حکایات و داستانهای پندآموز
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#طنز📝
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، یک غول بزرگ ظاهر شد.
غول فوری تعظیم کرد و گفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را که برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!
پیرزن که به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات بشم مادر!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
زنی که همراه خودش مردم را به آتش جهنم میبُرد !
🌱 یکی از دوستان شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکند: یـک روز بـا جـنـاب شـیـخ بـه جـایـی میرفتیم کـه دیـدم جـنـاب شـیـخ بـا تعجب و حیرت بـه زنی کـه موی بلند و لبـاس شیـکی داشـت نگـاه میکنـد. از ذهنم گـذشت که شیـخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و خود ایشان اینطور نگاه میکند! نگاهی به من کرد و فرمـود: تو هم میخواهی ببینی من چی میبینم؟ ببین! نگاه کردم دیـدم همینطور از بـدن آن زن مثل سُرب گـداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشم هایشان به دنبـال اوست سـرایت میکند.
🌱 شیـخ رجبعلی فرمـود: این زن راه میرود و مـردم را هـمـینـطـور با خـودش به آتش جهنـم میبَرَد.
📗نسیمی از ملکوت
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
دروغ مانند "برف" است
هر چه بغلطانید
بزرگتر می شود
و اگر آفتاب حقیقت طلوع کند
آب می شود...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📗در خانه یکی از اعیان مهمانی بود و ملا نیز دعوت بود.
در بین غذا تار مویی در بین لقمه ملا یافت شد.
صاحب خانه گفت: تار مو را از غذا کشیده بعد بخور. ملا لقمه را زمین گذاشته عقب نشست.
صاحبخانه سبب عقب نشینی را پرسید:
🌱ملا گفت: غذای کسی که مهمان را طوری نگاه کند که تار مویی را مواظب باشد، نباید خورد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
25.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هفتاد ذلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم 👌
(سعدی)
🌱دکتر الهی قمشه ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
پولدارید؟ نوش جونتون
چهره ی زیبا دارید؟ ماشالله بهتون
ماشین خوب سوار میشید؟ برازندتونه
خوش استایلید؟ دمتون گرم
تحصیلات عالی دارید؟ احسنت بهتون
به چند زبان زنده ی دنیا مسلطید؟ سرتون سلامت
اما
یادتون نره تا زمانی که ادب ، شخصیت و شعور نداشته باشید ، نمی تونید آدم محترمی باشید !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼🤍
گفتنی ها رو گفتم و شنیدی
حالا خودت بشین حساب کتاب کن
اگه یه روزی غم اومد سراغت
رو قلب سادهی منم حساب کن...
🌱حامد_عسکری
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗خدائی ملا
غلام سیاه پر طمعی روزی در پائین محراب مسجد که اتفاقا ملا در آن مناجات میکرد ناگهان پرسید: خدایا هزار سال در نظر تو چقدر است؟
ملا گفت: ای بندهً من حکم یک ثانیه را دارد. غلام باز هم پرسید: ده هزار دینار در نظرت چقدر است؟
ملا گفت: ای بندهً من مانند یک دینار. غلام گفت: پس این یک دینار را برای من اعطاً فرما.
😎ملا جواب داد: یک ثانیه صبر کن
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751