eitaa logo
داستان های جذاب
70.4هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱کبر ورزیدن در هر حالی مزمومه✋️ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راهکار هدایت همسر وفرزندان 🌼اگه مدام به همسر وبچه ت گیر میدی نماز بخونن،این کلیپو ببین😊☺️ 🌱دکتر_سعید_عزیزی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸❤️مامان ، تونی کِ همیشه تشویقوم میکنی .. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
داستان سنگین ✍ منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود یه سال گذشت جاریم بچه دارشد من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمن‌نازا بودم خیلی حرف میشنیدم خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اون‌پسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
🔞شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!💯 ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و میگفت که شوهرش شبیه یک جن است ... مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم از حمام نیز ناپدید میشود و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد... با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه.... ‼️ https://eitaa.com/joinchat/617284776C67d808d310
📗اذان گفتن ملا ملانصرالدین به حمام رفته بود و در حین شستن خودش، زد زیر آواز، صدایش در حمام پیچید، به خیال خودش صدایش خیلی گیرا و قشنگ بود. با خودش گفت: خیلی حیف است که مردم از شنیدن صدای خوب من محروم باشند.بنابراین به مناره مسجد رفت و شروع کرد به اذان گفتن. مردم از پایین بر سر او فریاد کشیدند که: ملا، با این صدای نکره چه وقت اذان گفتن است. ملا هم که از صدای خودش زیاد خوشش نیامده بود با تاسف گفت: اگر یک آدم مومنی پیدا می شد و در بالای حمام گلدسته درست می کرد آن وقت شما می فهمیدید که تا الان از چه صدای خوبی محروم بوده اید. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زودی در سراسر کشور🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
💎مادرش آلزایمر داشت... بهش گفت مادر یه بیماری داری ,باید بخاطر همین ببرمت آسایشگاه سالمندان ... مادر گفت :چه بیماریی؟ گفت:آلزایمر... گفت :چی هست... گفت :یعنی همه چیو فراموش میکنی... گفت مثل اینکه خودتم همین بیماریو داری گفت: چطور..؟؟ گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی.. پسر رفت توی فکر... برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش... گفت : برای چی؟ گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم... مادر گفت: من که چیزی یادم نمیاد!!! به افتخار تمام مادران عزیز♥️😘  ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زودی در سراسر کشور🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
📗یک داستان واقعی وقتی علی ۹ ساله تابلوی نقاشی اش را روی دیوار رستوران پدرم چسباند همه خندیدند. روی آن نوشته بود. «اینجا غذاهای خوشمزه بابا رو بخورید تا مامانم زنده بشه !» فردی که تابلوی نقاشی کودکانه را دیده بود عکسی از آن در اینستاگرام منتشر کرد. تا صبح، صف مردم تا انتهای خیابان کشیده شده بود. ماجرای نقاشی واقعیتش اینه که علی هر روز بعد از مدرسه مستقیم به رستوران کوچک پدرش ، “کبابی ماهان” میرفت. مادرش شش ماه بود که با سرطان میجنگید، و هزینه های درمان ، تمام پس انداز خانواده را بلعیده بود. رستوران هم روزی ده مشتری بیشتر نداشت. یک روز عصر، معلم نقاشی از بچه‌ها خواست آرزوی قلبی خود را بکشند. علی بشقابی پر از کباب کشید و بالایش نوشت: « اگر همه اینا رو بخورن ، مامان خوب میشه !». آن شب، پدر با چشمان گریان تابلوی نقاشی را روی دیوار ورودی چسباند. دختری جوان که برای شام آمده بود، از تابلوی نقاشی عکس گرفت و استوری کرد: *« این تابلو رو ببینید! اگر امشب اینجا شام بخوریم ، شاید معجزه اتفاق بیفته …»*. صبح روز بعد، پدر علی با تماس های پی در پی بیدار شد : « رزرو میز برای ۵۰ نفر دارید؟ از تهران اومدیم !» در سه روز، رستوران مملو از مشتریانی بود که از شهرهای مختلف آمده بودند. یکی از آنها، دکتر علیزاده، متخصص سرطان بود که داوطلبانه درمان مادر علی را بر عهده گرفت. روزی که مادر از بیمارستان مرخص شد، از تلویزیون آمدن و از رستوران گزارش زنده پخش کردن: «اینجا جایی است که یک نقاشی کودکانه ، قلب یک محله را تکان داد.» پایان داستان: علی حالا در دانشگاه پزشکی تحصیل میکند. روی دیوار رستوران هنوز آن تابلو، زیر شیشه‌های طلایی نگهداری میشود و پایینش نوشته شده: « معجزه وقتی اتفاق میافتد که دستهای کوچک ، دلهای بزرگ را صدا بزنند ». ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زودی در سراسر کشور🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751