eitaa logo
داستان های جذاب
70.6هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱خداوند متعال می فرمایند: با زنان به شایستگی رفتار کنید، و اگر آنها به جهتی ناخوشایند تان بودند (اظهار نکنید) چه بسا چیز ها که ناپسند شماست، حال آنکه خداوند در آن، خیر فراوانی برای شما قرار داده است. 📗سوره نساء آیه ۱۹ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱تمام چیزی که الان بهش احتیاج داری اینه که احساس خوبی داشته باشی. هر چی احساس خوب بیشتری داشته باشی، چیزای بهتر بیشتری رو سمت خود جذب میکنی یادت باشه ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱 یک نصحیت برادرانه اگر خودتون رو "مرد" می‌دونید مسولیت‌پذیر باشید خسیس نباشید چه توی مسائل مالی چه مسائل عاطفی مرد باید صبورتر از پارتنرش باشه بپذیرید که اولویت پارتنر شما اگر بالاتر از خانواده نیست کمتر هم نباید باشه در نتیجه رابطه‌ای می‌سازید که آرامش خودتون هم بیشتره مراقب "مرد بودن" باشید ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آدم هایی که تو موقعیت های غیر دلخواهشون هم زندگی میسازن خوشم میاد. به نظرم زندگی یعنی توانایی لذت بردن از تمام لحظه ها ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎🥹آخرین باری که مادرتون استراحت کرده کی بوده؟ فقط باید مادر باشی که این حجم خستگی رو درک کنی 👌👌 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
📗هیچ‌وقت عوض نشو رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شد مغازه‌د‌ار گفت: باشه یه نگاهی بهش می‌ندازم. ممکنه Lcd سوخته باشه. اگه سوخته بود عوضش کنم؟ گفتم بله لطفاً، خیلی احتیاج دارم گفت فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین. با خودم گفتم خوب یه ۷۰۰ ۸۰۰ تومنی افتادم تو خرج و ‌روز بعدش رفتم و خلاصه تبلت رو سالم بهم تحویل داد. گفتم: هزینه‌ش چقدر میشه گفت: هیچی، چیز مهمی نبود فقط کابل فِلَتش شل شده بود، سفت کردم همین تشکر کردم و اومدم بیرون... نشستم تو ماشین ولی دلم طاقت نیاورد. می‌تونست هر هزینه‌ای رو به من اعلام کنه و منم خودم رو آماده کرده بودم... کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم: *دنیا به آدم‌هایی مثل شما نیاز داره... لطفاً هیچ‌وقت عوض نشو* از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد. گفت؛ حرف پدرم رو بهم زدی که چند وقت پیش فوت شد اونم میگفت *همیشه خوب باش و عوض نشو حتی اگه همه بهت بدی کنن* در راه برگشت به این فکر می‌کردم که تغییر در آدم‌ها به تدریج اتفاق می‌افته. تنها چیزی که می‌تونه ما رو در مسیر درستکاری و امانت‌داری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه... 🤍*آدمِ خوب! هیچ وقت عوض نشو...*🤍 از هزاران، یکنفر اهل دل اند مابقی تندیسی از آب و گِل اَند🌱 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱یارت که خدا باشه بارت طلا میشه👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
─═༅🍃🌸░⃟⃟❤✨ 📖داستان 👌 زیبا و آموزنده پیرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند یک روز حضرت سلیمان (ع) پیر مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار  سوخت تصمیم گرفت زندگی پیرمرد را تغییر دهد یک نگین قیمتی  به پیرمرد داد که بفروشد تا در زندگی اش بهبود یابد پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد وبسوی خانه روان شد و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموشش شد که نگین را کجا گذاشته بود زن همسایه نمک نیاز داشت به خانع آنها رفت و زن نمکدان را به او داد اما زن همسایه که چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد. پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراخت و عصبانی و خانم پیرمرد هم  گریه میکرد که چرا نگین را گم کردم چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان (ع) را گفت . حضرت سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون کشید و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد دراین وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت وپرید پیرمرد هرچه که دوید وهیاهو کرد فایده نداشت پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت  سلیمان (ع) را شنید دید که حضرت  سلیمان (ع) ایستاده است و به حیرت بسوی او می نگرد پیر مرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان (ع) برایش گفت میدانم که تو به من دروغ نمی گویی این نگین را از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی و حتما بفروش که در حالت زندگیت تغییری آید پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب میفروشد پشتاره خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد کنار دریا بود هنگامی به لب دریا رسید خواست که کمی نفس بگیرد ونگین را از جیب خود کشید که در آب بشوید نگین از دستش خطا رفت به دریا افتاد هرچه که کوشش کرد و شنا کرد. چیزی بدستش نیآمد . با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت همسرش به او اطمینان داد صاحب نگین هر کسی که است ترا بسیار دوست دارد اگر دوباره اورا دیدی تمام قصه برایش بگو من مطمئن هستم به تو چیزی نمیگوید پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان (ع) را دید پشتاره را به زمین گذاشت دوید و گریخت . حضرت سلیمان (ع) میخواست مانعش شود که فرستاده خدا جبریل امین آمد که ای سلیمان خداوند میگوید که تو کی هستی که حالت بنده مرا تغییر میدهی و مرا فراموش کرده ای ! سلیمان (ع) باسرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست خداوند بواسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی  تغییر دهی حال ببین که من چطور تغییر میدهم پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد ماهی گیر به او گفت ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی به تو بدهم پیرمرد ماهی ها را گرفت وبرایش دعای خیر کرد و به خانه رفت همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها  نگین  را یافت و به شوهرش مژده داد شوهرش با خوشحالی به او گفت تو ماهی را نمک بزن من به کوه میروم  تا هیزم بیاورم هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود سریع به خانه همسایه رفت وقتی که زن همسایه زن پیرمرد را دید ملتمسانه عذر خواهی کرد گفت نگینت را بگیر من خطا کردم خواهش میکنم به شوهرم چیزی نگویی چون شخص پاک نفس است اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد. پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند چشمش به نگین قیمتی در آشیانه پرنده خورد . نگین را گرفت به خانه آمد زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت . حضرت سلیمان (ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد تاکه خداوند نخواهد  به خداوند یقین و باور داشته باشید. ❝حق غنّی است، برو پیش غنی ❝نزد مخلوق، گدایی بس کن    ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ🌱🌱🌱 تذکر منفی را زیاد نگویید ولی مثبت را هزار بار بگویید ! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
𖣇⃟ཽ࿆᪥⃟‌‌💦᪥❮‌‌«🦋 ❌مهم است؛ مهم است که در چه محیطی قرار بگیری و با کدام آدم‌ها و با کدامین سطح تفکر و آستانه‌ی پذیرشی همنشین باشی. مهم است که زیر سایه باشی یا در آفتاب، جایی باشی که دیگران آنجا ریشه‌های عمیق دوانده‌اند و تو هم ریشه بدوانی و قد بکشی، یا جایی که خاک قابل نفوذی نداشته‌باشد و به اطرافت که نگاه کنی، همه پژمرده و خموده و سر به زمین باشند، نه آسمان. کنار آدم‌های بزرگ باش و کنار آنان قد بکش، آدم‌های کوچک تو را کوچک نگه می‌دارند و زیر سقف کوتاه فکری‌شان که بمانی، ناگزیری یا رشد نکنی، یا سر خم کنی و مچاله شوی. خیلی مهم است سرت را که از پنجره‌ی جهانت بیرون گرفتی، نهال‌های در حال تعالی را ببینی یا درختان خشک و رو به زوال. خیلی مهم است کجای جهانی، با چه کسانی حرف می‌زنی و این تعامل و هم‌زیستیِ مدام، چه رفتار و باور و تفکری را در تو نهادینه می‌کند...   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
─═༅🍃🌺░⃟⃟❤ از صدای گذر آب چنان میفهمم تندتر از آب روان عمرگران میگذرد زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آرزویم اینست آنقدر سیر بخندی که ندانی غم چیست:)    ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1