eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما لازم نیست همیشه عالی باشیم! ضعف از ویژگی های انسانه ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
808.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎اگر خدا بخواد هر ناممکنی ممکن میشه ؛شک نکن.....   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
متفاوت باش و آزاد، چون دریایی که با پرتاب هیچ سنگی، از آرامش خویش نمی‌گذرد؛ چون رودخانه‌ای که به‌خاطر سنگ‌ریزه‌ای ناچیز، مسیر جاودانه‌اش را تغییر نمی‌دهد. آدم‌ها برای فهمیدن ژرفای دریاچه، سنگ می‌اندازند؛ اما تو دریا باش، عمیق و بی‌انتها. تو رودخانه باش، جاری و رها. بزرگ بمان و در پی اثبات خویش به ذهن‌های کوچک مباش؛ که برای برخی، ناشناخته ماندن تو، خود زیباترین حقیقت است ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهار رفتارسمی زن که مردرافقیرمیکند... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱 رفتم طلافروشی گفتم این النگو چند؟ گفت ۳۵ میلیون رفتم بیرون هوایی بخورم و برگشتم گفتم: اینو چند میدی تهش؟ گفت: ۴۰ تومن گفتم: توی سه دقیقه ۵ میلیون رفت روش؟ گفت: نه عزیزم اون یه النگوی دیگه بود، اینی که الان بهش اشاره کردی یکی دیگه‌ست گفتم: آها، پس اون همون ۳۵ تومنه؟ گفت: نه، اونم الان شد43 تومن ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱زمانی که در خودم فرو ریختم، هیچکس برای آبادی من نیامد؛ من همیشه خودم بر ویرانه هایم آجر شدم. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا قشنگه♥️🌹 ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " : ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ " ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ... ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ ! ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ...! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ" : ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺪ؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ"!!! ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ!   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
📗سكاكی صنعتگر بود و توانست با مهارت دواتی بسیار ظریف بسازد كه لایق تقدیم به شاه باشد. با هزار امید آنرا به شاه عرضه كرد. در ابتدا طبق انتظار مورد توجه قرار گرفت اما خبر دادند عالمی ادیب وارد می شود. همینكه او وارد شد، شاه سرگرم پذیرایی و گفتگو با او شد و سكاكی و صنعت و هنرش را از یاد برد. مشاهده این منظره تحولی در روح سكاكی به وجود آورد. فكر كرد باید به دنبال درس و كتاب برود و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو كند. او دوره جوانی را طی كرده بود ولی ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است. بعلاوه در خود ذوق و استعدادی نسبت به اینكار ندید. ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد نتوانست او را از تصمیمش بازدارد. با جدیّت مشغول كار شد تا اینكه اتفاقی افتاد. آموزگار این مساله را به او تعلیم كرد : عقیده استاد اینست كه پوست سگ با دباغی پاك می شود. سكاكی این جمله را دهها بار پیش خود تكرار كرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده برآید، ولی همینكه خواست درس پس بدهد، اینطور بیان كرد. عقیده سگ اینست كه پوست استاد با دباغی پاك می شود. خنده حضار بلند شد. بر همه ثابت شد كه این بزرگسال به جایی نمی رسد. سكاكی نتواست در مدرسه و شهر بماند، سر به صحرا گذاشت. به دامنه كوهی رسید، دید از بلندی قطره قطره آب روی صخره ای می چكد و در اثر ریزش مداوم صخره را سوارخ كرده. با خود گفت : دل من هر اندازه غیر مستعد باشد از این سنگ سختر نیست. برگشت و آنقدر پشتكار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد. عاقبت یكی از دانشمندان كم نظیر گشت. 📗داستان راستان/استاد مطهری ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از نشانه‌های بلوغ انسان همین است که بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد درک کند، حتی اگر برای خودش اهمیتی نداشته باشد. 🌱 کالین هوور ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
⚜️حکایت ⚜️ انعکاس زندگی پیرمرد آهی کشید هنوز غذا نخورده از سرسفره پاشد ورفت کتش رو پوشید واز خونه ی پسرش رفت بیرون همون خونه ای که یه روز خونه ی خودش وعزیزجون بود وعزیزی که دیگه تو اون خونه نبود.و عروسی که به خاطر کوچکترین کاری که براش میکرد غر میزد سرسفره این قدر اون قدربه جون پدرشوهرش غر زد که ما تا کی باید ازت پذیرایی کنیم ؟حتی پسرپیرمرد یک کلمه به زنش نگفت چی میگی انگار از خداش بود پدرش از خونه بره بیرون وبرنگرده  . پیرمرد رفت ودیگه هرگز برنگشت ! پسر وعروس بی خیال زندگیشونو میکردن واصلا براشون مهم نبود پدر پیرشون کجاست وداره چی کار میکنه دوسال گذشت. مرد خسته تر از همیشه روی نیمکت پارک نشست دید پیرمردی سرش پائینه  لباس کهنه ای تنشه وروی یه حصیر کوچیک وپاره نشسته و داره فلوت میزنه رهگذرا تو کاسه اش گاهی یه خورده پولی میزاشتن ورد میشدن جلو رفت دست کرد توجیبش پول زیادی نداشت اونقدر که فقط می تونست باهاش اونروزشو سرکنه خم شد سکه ی پونصدی رو گذاشت تو کاسه پیرمرد دست از فلوت زدن برداشت زیر لب گفت نمیخوام پسرم من به پولت احتیاجی ندارم برش دار مردخیره شد به چشمای پیرمرد قطره قطره اشک از چشاش سرازیر شد باصدای خفه ای گفت چی کار کردم باهات بابا؟ بلایی که سرت اوردم بدتر از اون سر خودم اومد یک سال بعد رفتنت ورشکست شدم با اصرار زنم خونه وزندگی رو به اسمش زدم بعد از اون هر روز بهانه تراشی هاش شروع شد یه شب رفتم خونه کلید انداختم تو در ولی زنم کلید درو عوض کرده بود وخونه رو فروخته بود بهش رنگ زدم گفت میخوام ازت جدابشم دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم .من به تو بد کردم اون شب آهت دامن من وزندگیمو گرفت آهی که منو ویرون کرد ومقصرش فقط وفقط خودمم. پیرمرد آهی کشید وگفت :دل که بشکنه آه میکشه پسرم من نفرینت نکردم همیشه برای خوشبختیت دعا کردم ولی دلم شکست اونروز برای خودم وآه امروزم برای این بود که همراه شکستن دلت دلم دوباره شکست پیرمرد پول های کاسه روجمع کرد وگذاشت توجیب پسرش لبخندی زد وگفت امروز مهمون توام ! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
اینقدر صبر نکن! برای جمعه، برای تابستون، برای اینکه یکی بیاد و عاشقت بشه، برای زندگی! خوشبختی زمانی به دست میاد که از صبر کردن دست بکشی و از همین لحظه ای که توش هستی بیشترین استفاده رو ببری... مازیتوفسکی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751