📗مهربانی به یک سگ
روزي امام حسين علیه السلام از جائي عبور ميكردند که ديدند جواني به سگي غذا مي دهد. امام خوشحال شدند و فرمودند: چرا اين گونه به سگ مهرباني مي كني ؟ جوان عرض كرد: غمگين هستم، مي خواهم با خشنود كردن اين حيوان، غم و اندوه من مبدل به خشنودي گردد. اندوه من از اين است كه غلام يك نفر يهودي هستم و مي خواهم از او جدا شوم.
امام حسين علیه السلام با آن غلام نزد صاحب او كه يهودي بود آمدند. امام حسين علیه السلام دويست دينار به يهودي داد ، تا غلام را خريداري كرده و آزاد سازد.
يهودي گفت: اين غلام را به خاطر قدم مبارك شما كه به خانه ما آمدي به شما بخشيدم و اين بوستان را نيز به شما بخشيدم. امام حسين علیه السلام هماندم غلام را آزاد كرد و همه آن بوستان و دویست دینار را به او بخشيد. سرانجام آن مرد یهودی و همسرش که تحت تاثیر محبت امام حسین علیه السلام قرار گرفته بودند ، مسلمان شدند.
📗مناقب آل ابی طالب ج۴ - ص۱۵
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
وصیت کردهام بعد از مرگم؛
همراه من،دو تا فنجان چای هم دفن کنند
شاید صحبتهای من با خدا به درازا کشید
به هر حال دلخوریها کم نیست از بندگانش
همان هایی که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند...
🌱سیمین بهبهانی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💜🌱من نه اونقدر دلبرم، که
دل تمام شهر از صدایم بلرزد؛
نه اونقدر موقر، که
یادم نرود؛ که دختر نباید بلند بلند بخندد؛
و نه اونقدر فیلسوف، که
راجع به کتابهای خوانده و نخواندهام داد سخن بدهم.
نه اونقدر بزرگ، که
بتوانم؛ بجای شکلات، وقتی به کافه میروم؛
خانومانه قهوه سفارش بدهم.
نه اونقدر سیاستمدار، که
لبخندها و اشکهایم، به جا و به موقع سر و کله شان پیدا شود.
من
بغض میکنم؛ گریه میکنم؛ شیطنت میکنم؛ بلند بلند میخندم؛
و لبه ی جدول راه میروم؛
و توی کافه شکلات میخورم؛
و زندگی را ساده میگیرم؛
و خوب میدانم؛
دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
─═༅🍃🪷░⃟⃟💚✨
📚داستان
در روزگاری بچه شروری بود که اطرافیانش را با سخنان زشتش ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت:" هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار انبار بکوب. "
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید، پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاش خود را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار روز به روز کمتر میشد. روز دیگر پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا این که یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت:" بابا، امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم!" پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند.
پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:" آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی، اما به سوراخ های دیوار نگاه کن … دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست، وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی، چنین اثری بر قلبشان می گذاری، تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند."
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
26.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱مولانا
نمیدونستم که توی عرفان مولانا آرزوهای ما اینجوری برآورده میشن و اینجوری خداوند به اونها توجه میکند
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱ضربالمثل
📗قهر شغال به نفع باغبانه
معنا: قهر شغال به نفع باغبان خواهد بود.
كاربرد: وقتي كسي كه حضورش در جائي تنها موجب زحمت ديگران باشد و با اين وجود به سبب ين حضور بر سر آنها منت مي گذارد و ناز مي كند
شغالي بود كه هر روز به باغ پيرمرد مهرباني مي رفت و يك شكم سير ميوه مي خورد. پيرمرد هم از آنجائي كه او را مخلوق خدا مي دانست، مزاحمش نمي شد. اما كم كم خوشي به دل شغال زد و هر بار كه به باغ مي رفت يك شكم ميوه مي خورد و چند بغل ميوه را هم زير دست و پا لِه مي كرد. يك روز، پير مرد جلوي او را گرفت و گفت: فلاني، هر چه ميوه خواستي بخور، ولي ديگر آنها را زير دست و پا له نكن! كفر نعمت درست نيست.
شغال در پاسخ به او گفت: يك بار ديگر مرا نصيحت كني قهر مي كنم و ديگر به باغت نمي آيم!
پير مرد گفت: قهر تو، به ضرر من نيست به نفع من است.
شغال قهر كرد و تصمصم گرفت ديگر به باغ او نيايد. فرداي آن روز به باغ ديگري رفت او تا پايش به باغ رسيد، صاحب باغ دوم با بيل او را كتك زد. او هم زخمي و رنجور گريخت. روز دوم بازهم سراغ باغ ديگري رفت و باز به جاي ميوه كتك خورد. چند روز به همين منوال گذشت و با گرسنگي و رنج ضربي كه از ديگر باغبانان ديده بود، چارهاي نديد كه سراغ پيرمرد مهربان برود و از او عذرخواهي كند.
پيرمرد به او گفت: نگفتم قهر تو باعث منفعت من است. مي تواني بازهم سراغ ميوههاي من بيائي مشروط به اينكه فقط به خوردن ميوه ها كفايت كني و نعمت خدا را لگد مال نكني!
شغال پذيرفت و بعد از چند روز توانست دلي از عزا درآورد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم خون بودن فقط ادم هارو به هم نزدیک میکنه اما، اون چیزی که کنار هم نگه میداره معرفت ،انسانیت و اخلاقه ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱دکتر انوشه میگه پنج کلید آرامش در اینه که:
-به کسی که به تو اهمیت نمیده،اهمیت نده.
-کاری رو تا ۱۰۰ درصد قطعی نشده برای کسی توضیح نده.
-توقع خودت از دیگران رو به صفر برسون و برای همه چیز خودت تلاش کن.
-اگر کسی یکبار به تو صدمه زده پس برای بار دومم هم میتونه اینکارو انجام بده پس مسیرتو ازش جداکن.
-هر وقت کنار هر چیزی یا هرکسی حالت خوب نبود لطفا هر چقدرم عزیز بود رهاش کن بره.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
810.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر میخواهید که دعایتان مستجاب شود، توسل پیداکنید به
"حضرت نرجس خاتون"
که مادر حضرت ولی عصر(عج)است.
وقتی ایشان به پسرش بگوید که کسی به من متوسل شده
پسر مجبور است به حرف مادرش گوش بدهد.
🌱آیت الله مجتهدی(ره)
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
📖داستان
دوستی میگفت:سمیناری دعوت شدم که هنگام ورود، به هر یک از دعوتشدگان بادکنکی دادند.
سخنران بعد خوشامدگویی از حاضرین که 50 نفر بودند خواست که با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اتاقی که سمت راست سالن بود بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند.سپس از آنها خواست که در پنج دقیقه به اتاق بادکنکها رفته و بادکنک نام خود را بیاورند.من به همراه سایرین دیوانهوار به جستوجو پرداختیم، همدیگر را هل میدادیم و زمین میخوردیم، هرج و مرجی به راه افتاده بود.
مهلت پنج دقیقهای با پنج دقیقه اضافه هم به پایان رسید اما هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.این بار سخنران همه را به آرامش دعوت کرد و پیشنهاد داد که هرکس بادکنکی را بردارد و آن را به صاحبش بدهد.بدین ترتیب کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود رسیدند.
سخنران ادامه داد:این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما میافتد.دیوانهوار در جستوجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ میزنیم و نمیدانیم که سعادت ما در گروی سعادت و خوشبختی دیگران است.با یک دست سعادت آنها را بدهید و با دست دیگر سعادت خود را از دیگری بگیرید.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1