eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ 📗کنترل زبان شخصـی محضـر پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله مشـرف شد. حضرت به او فرمود: آیا می خواهی تو را به کاري راهنمایی کنم که به وسیله آن داخل بهشت شوي؟ مرد پاسخ داد : می خواهم یا رسول الله! حضرت فرمود : از آن چه خداوند به تو داده است انفاق کن و به دیگران بده! مرد : اگر خود نیازمندتر از دیگران باشم، چه کنم؟ فرمود : مظلوم را یاري کن! مرد : اگر خودم ناتوان تر از او باشم، چه کنم؟ فرمود : نادانی را راهنمایی کن! مرد : اگر خودم نادان تر از او باشم، چه کنم؟ فرمود : در این صورت زبانت را جز در موارد خیر نگهدار! سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : آیا خوشحال نمی شوي که یکی از این صفات را داشته باشی و به بهشت داخلت نمایند؟ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
یه عزیزی میگفت زندگی‌مثل آسانسور میمونه!زمانی که آسانسور داره میره بالا، باید توی بعضی طبقات نگه دارید تا بعضی آدم‌ها که با ما توی آسانسور و زندگی همسفرند ،پیاده بشند . این قاعده‌ی زندگیه! اگه قرار باشه همه ی آدم های که باهاشون ملاقات میکنیم تا آخر همراه ما باشن و همچنین آدم های جدید هم وارد بشن دیگه این آسانسور طاقت نمیاره و سقوط میکنه! این مثال به خوبی نشون میده که گاهی وقت ها بعضی رابطه ها توی زندگی ما کار نمیکنه و بعضی آدم ها دیگه مناسب زندگی ما نیستن درسته که خیلی خاطرات مشترک داشتیم، درسته که هم محلی ما بودن ، درسته که دوست ما بودن، درسته که دوستشون داشتیم اما برای طی کردن بقیه ی طبقات رشد بهتره که اونا پیاده بشند ،چون دیگه آدمِ آسانسور(زندگی) ما نیستن.... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
میگن شیطان با بنده ای همسفر شد موقع نماز صبح بنده نماز نخوند • موقع ظهر و عصرهم نماز نخوند• موقع مغرب و عشاء رسید بازم بنده نماز بجای نیاورد• •موقع خواب شیطان به بنده گفت:  من با تو زیر یک سقف نمیخوابم چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان براین سقف نازل بشه که من هم با تو شامل بشم بنده گفت تو شیطانی و من بنده خدا...چطور غضب بر من نازل بشه؟ شیطان درجواب گفت : من فقط یک سجده اونم به بنده خدا نکردم از بهشت رانده شدم و تا روز قیامت لعن شدم در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری؟؟؟؟    ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🌼🤍 به پختگی که برسی می‌فهمی خیلی جاها نباید جواب بدهی و نباید به هر دلیلی وارد نبرد با آدم‌ها شوی. به پختگی که برسی می‌فهمی ضرورتی ندارد با دیگران بابت رفتارها و نظراتشان بجنگی و سعی کنی دیدگاه آنان را تغییر بدهی. به پختگی که برسی می‌فهمی باید آرام باشی و رها؛ چون توضیحات اضافه و تلاش‌های بیهوده، فقط وقت و انرژی تو را تلف می‌کنند. به پختگی که برسی در مقابل قضاوت‌ها و حرف‌ها خم به ابرو نمی‌آوری فقط لبخند می‌زنی و به راهت ادامه می‌دهی و کار خودت را می‌کنی. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
485.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍معرفتی که بی منت باشه قشنگه ... مهربونی که بی توقع باشه قشنگه ... لبخندی که از سختی عبور کرده قشنگه ... دوست داشتنی که با اعتماد باشه قشنگه ...🍃🧡 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
🔘 داستان کوتاه نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک پنج ساله‌‌ش می‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه. پاورچین، بی‌صدا، کاملا فضول رفتم پشت چشمیِ در، بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله‌. بچه گفت: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ‌جا. شنبه‌ها روز خاله‌بازیه... کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح می‌ریم اون‌جا که یه بار من رو پله‌هاش سُر خوردم... بچه از خنده ریسه می‌رود. مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام. بچه: اوهوم، یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست. نمیدانم ساختمان بستنی چیست، ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب‌شور هم حرف می‌زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند، دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه‌پله پیاده‌اش میکنند که بره پیش بچه‌هاش بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم. نظافت طبقه ما تمام میشود... دست هم راه میگیرند و همین‌طور که می‌روند طبقه پایین درباره آن‌دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام‌زمینی گیر افتاده بودند. مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند، مادرانگی‌ای که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده، مادر بودنی که مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی‌ها از مادر، مادر می‌سازد ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طلوعِ روشنِ هر سحرِ بی‌قرار. ای نغمه‌ی آرامشِ دل‌های خسته، بازآ که جهان بی‌تو بیمار است. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌼🤍 به پختگی که برسی می‌فهمی خیلی جاها نباید جواب بدهی و نباید به هر دلیلی وارد نبرد با آدم‌ها شوی. به پختگی که برسی می‌فهمی ضرورتی ندارد با دیگران بابت رفتارها و نظراتشان بجنگی و سعی کنی دیدگاه آنان را تغییر بدهی. به پختگی که برسی می‌فهمی باید آرام باشی و رها؛ چون توضیحات اضافه و تلاش‌های بیهوده، فقط وقت و انرژی تو را تلف می‌کنند. به پختگی که برسی در مقابل قضاوت‌ها و حرف‌ها خم به ابرو نمی‌آوری فقط لبخند می‌زنی و به راهت ادامه می‌دهی و کار خودت را می‌کنی. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعریف هیچکس و هیچ جا نکنین، بعد مدتى ذات واقعیشو نشون میده شما میمونین و کلی شرمندگی پیش کسایی که از خوبی‌های طرف بهشون گفتین. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 استادی تعریف می کرد: "وقتی که الاغ شدم" تابستان سال ١٣٨٩ بود. در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت: هی الاغ حواست کجاست؟! همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه های هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه میکردم. گفتم: آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند؟!! تو باید به من میگفتی خر !!! دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم !!! سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم ... یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام. منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. بااشاره اون، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد ! این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام Reactive یعنی واکنش و کلمه دیگری هست به نام Creative یعنی خلاق. اگر دقت کنیم با جابجايی حرف C یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت ! یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود. رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم؟! میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن. ٨ سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن ! ١)آخر هر جنگی صلحه ٢)عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه. ما هر دو تامون عاقل بودیم. ٣)فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست ! ٤)وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه. این داستان رو توو هر ترمی واسه دانشجوهام تعریف میکنم و کلی باهم لحظه الاغ شدنم رو میخندیم !!! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر که هم مقام پیامبر عصر خود شد. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1