هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
☘🌺☘🌺☘🌺☘
#پند_شیطان
🔥 شیطان به حضور حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت:
میخواهی تو را هزار و سه پند بیاموزم 🤔
فرمود:آنچه که میدانی من بیشتر میدانم، نیازی به پند تو ندارم.
جبرئیل امین، نازل شد و عرض کرد: یا موسی خداوند میفرماید:
هزار پند او فریب است اما سه پند او را بشنو.
حضرت موسی به شیطان فرمود:
سه پند از هزار و سه پندت را بگو.
🔥 شیطان گفت:
⭐️چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذراندی،
زود شتاب کن وگرنه تو را پشیمان میکنم.
⭐️ اگر با زن بیگانه و نامحرم نشستی، غافل از من مباش!
که تو را به زنا وادار میکنم.
⭐️چون غضب بر تو مستولی شد، جای خود را عوض کن وگرنه فتنه به پا میکنم.
اکنون که تو را سه پند دادم تو هم از خدا بخواه تا مورد آمرزش و رحمتش قرار گیرم.
موسی بن عمران خواسته وی را به عرض خداوند رسانید،
ندا رسید :
یا موسی!
شرط آمرزش شیطان این است که برود روی قبر آدم و او را سجده کند.
حضرت موسی امر پروردگار را به وی فرمود.
شیطان گفت:
یا موسی من موقع زنده بودن آدم وی را سجده نکردم،
چگونه حالا حاضر میشوم،
خاک قبر او را سجده کنم!؟
کتاب قصص الله، جلد ۱
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌼میگویند سه چیز است که
🌱انسان ازدیدنشان سیر نمیشود
🌼جاده آسمان دریا
🌱الهی جاده زندگیتان سبز
🌱آسمان وجـودتـان آبـی
🌼و دریای دلتان آرام باشد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗مهربان ترین قاضی درگذشت
حکم قاضی امریکایی که جهان راتکان داد
قاضی در مورد پسر ۱۵ ساله ای که در حال سرقت از یک مغازه در آمریکا بود و هنگام فرار یکی از قفسه ها را شکسته بود حکمی صادرکرد.
وی پس از شنیدن جزئیات حادثه از پسر پرسید.آیا واقعاً نان و پنیر سرقت کرده اید و یک قفسه را خرد کرده اید؟
پسر با خجالت سرش را خم کرد وگفت آره.
قاضی،چرا دزدی کردی
پسر ،نیاز داشتم
قاضی: آیا نمی توانستی آن را به جای سرقت خریداری کنی؟
پسر: من پول نداشتم.
قاضی: شما می توانستید از والدین خود پول بخواهید
پسر: من فقط مادرم را دارم که بیمار است. در رختخواب است و کار ندارد .به خاطر او من نان و پنیر دزدیدم.
قاضی، و تو … هیچ کاری نمی کنی؟
کار وشغل نداری؟
پسر: من به عنوان کارواش کار می کردم. برای کمک به مادرم یک روز مرخصی گرفتم ، به همین دلیل آنها مرا اخراج کردند.
پس از پایان گفتگو با پسر ، قاضی حکم خود چنین اعلام کرد:
“سرقت، به ویژه سرقت نان ، جنایتی بسیار شرم آور است.
همه ما مسئول این جنایت سرقت هستیم.
*امروز ، همه حاضر در این اتاق ، از جمله من ، مسئول این جنایت سرقت هستند.!*
بنابراین، همه شرکت کنندگان ، همه ده دلار جریمه می شوند و هیچ کس بدون پرداخت ۱۰ دلار سالن را ترک نمی کند.
قاضی یک اسکناس ۱۰ دلاری از جیب خود بیرون آورد، یک قلم برداشت و شروع به نوشتن کرد:
علاوه بر این، من برای صاحب مغازه ای که پسر گرسنه را به پلیس تحویل داد ، مبلغ ۱۰۰۰ دلار جریمه سفارش دادم و اگر جریمه در یک ساعت پرداخت نشود ، مغازه بسته می ماند.
همه در سالن از پسر عذرخواهی کردند و مبلغ کامل را به او دادند.
قاضی از اتاق دادگاه بیرون آمد و سعی کرد اشک هایش را پنهان کند.
بعد از اینکه تماشاگران تصمیم قاضی را شنیدند ، چشمانشان پراز اشک شد.
قاضی افزود:
*اگر کسی در حال سرقت نان است، باید همه ساکنان و جامعه این کشور شرمنده باشند.!!*
باید از شرم و خجالت مُرد
فرانک کاپریو، قاضی ارشد دادگاه شهر پراویدنس که به دلیل دلسوزیهایش هنگام قضاوت لقب *«مهربانترین قاضی جهان»* را گرفته بود، در سن ۸۸ سالگی درگذشت.
روند عدالت محوری درقضاوت را،به شیوه ای خاص و ملموس درخاطره به تصویرکشیدتاالگوئی برای اخذحقانیت ودفاع ازمظلوم باشد.
روحش شادویادش گرامی باد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱تو این شرایطی که رابطه ها به مو بند، تو یادبگیر چطور رابطه ات رو بسازی و آرامش مهمون خونه و خانوادت کنی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#ضربالمثل
✍️#چه_کشکی_چه_پشمی؟
چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخهای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف میبرد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گلهام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قویتری دست زد و جای پایی پیدا كرد و خود را محكم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمیشوی كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو میدهم و نصفی هم برای خودم.»
قدری پایینتر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری میكنی؟ آنها را خودم نگهداری میكنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو میدهم.»
وقتی كمی پایینتر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بیمزد نمیشود. كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم. غلط زیادی كه جریمه ندارد.»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️بسیارند رخت خواب های راحتی که خواب راحت توش نیست..
🌱دکترانوشه
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی خودت رو میفهمی، دنیا شکل عوض میکنه. ارزش از درون میجوشه؛ نه از نگاهها، نه از حرفها. تو انتخاب میکنی که چطور ظاهر بشی، چطور قدم برداری، چطور بایستی. عزت نفس یعنی بدونی تو خودت دلیل روشن بودنی.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
ـ🌱🌱🌱
- به هر موفقیتی که رسیدی، آدمها سر میچرخانند و به تو نگاه میکنند و متر برمیدارند و فاصلهی خودشان تا تو را اندازه میگیرند و کمتر کسی ازخودش میپرسد: این آدم چه سختیها و مشکلاتی را طاقت آورده تا به اینجای راه رسیده و چه مسیر سخت و طاقتفرسایی طی شده تا یک انسان به این شرایط و جایگاه برسد؟! انگار مسیرِ ناهموارِ موفقیت، نامرئیست و هرگز کسی جز خودت نخواهد فهمید؛ برای اینکه به رویای کودکی، نوجوانی یا جوانیات برسی چه رنجهایی را به جان خریدی و چقدر خودت را از آسایش و تفریح محروم کردی تا الآن و این لحظه بتوانی در شرایط ایدهآلتری زندگی کنی و به جهان، از زاویهی بلندتری نگاه کنی.
آدمها اکنونِ تو را میبینند و تصور میکنند همان ابتدا روی قله متولد شدهای و این باعث میشود ناامید شوند و نپذیرند که هر موفقیتی حاصل بسیار تلاش کردنها و خود را از تفریحاتِ بسیاری محروم کردنها و جنگیدنها و صبور بودنهاست.
در پسِ هر موفقیتی سالها تلاش هست و مسیرِ هر قلهای از دامنهای سخت و ناهموار میگذرد و برای رسیدن به هر مقصدی، باید مسیر را و سختیهای مسیر را پذیرفت و به رسمیّت شناخت...
🌱نرگس صرافیان طوفان
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر می خواهید در آرامش زندگی کنید
داوری نکنید ، تا بر شما داوری نشود ...
و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.
چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران ،
بیماری را به سوی خود کشانیده اند.
آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند،
در واقع به سوی خودش جذب میکند...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
ذهنت را ورق بزن
رسانه های اجتماعی می توانند گالری زندگی هایی باشند که تو در آن ها زندگی نمی کنی،گالری رژیم هایی که تو رعایت نمی کنی،گالری مهمانی هایی که تو شرکت نمی کنی،گالری تعطیلاتی که تو در آن ها نیستی،گالری تفریحاتی که تو نداری.
برای همین،به خودت استراحت بده و به جای آن،ذهنت را ورق بزن.
آگاهی ات را به دنبال دلایلی برای سپاس گزاری از بودن خودت،ورق بزن.
تنها ترسِ از دست دادنی که اهمیت دارد،ترس از دست دادنِ خودت است.
📗 آرامش
🌱مت هیگ
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان کوتاه
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
🔻این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. نگرانی یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751