9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر می خواهید در آرامش زندگی کنید
داوری نکنید ، تا بر شما داوری نشود ...
و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.
چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران ،
بیماری را به سوی خود کشانیده اند.
آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند،
در واقع به سوی خودش جذب میکند...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
ذهنت را ورق بزن
رسانه های اجتماعی می توانند گالری زندگی هایی باشند که تو در آن ها زندگی نمی کنی،گالری رژیم هایی که تو رعایت نمی کنی،گالری مهمانی هایی که تو شرکت نمی کنی،گالری تعطیلاتی که تو در آن ها نیستی،گالری تفریحاتی که تو نداری.
برای همین،به خودت استراحت بده و به جای آن،ذهنت را ورق بزن.
آگاهی ات را به دنبال دلایلی برای سپاس گزاری از بودن خودت،ورق بزن.
تنها ترسِ از دست دادنی که اهمیت دارد،ترس از دست دادنِ خودت است.
📗 آرامش
🌱مت هیگ
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان کوتاه
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
🔻این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. نگرانی یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه پیرمرد باهوش به پسرش گفت...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#قصه امشب ما
#داستان (دختر زیبا و پیرمرد حیلهگر)
این داستان تنها یک قسمت دارد
روزی روزگاری، یک دهقان در قریهای زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله را داد و گفت: "اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد."
دخترک از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:...
"اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدرش به زندان برود."
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده، پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت:"اَه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است در بیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....و چون سنگریزه ای که داخل کیسه است سیاه است، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید بوده باشد.
آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
شک نکن که همیشه یک راه درست برای رهایی از مشکلات وجود دارد...! پس هیچوقت نا امید نباش...!
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
505.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱🌱
رفاقت ایستادن زیر باران
و با هم خیس شدن نیست ...
رفاقت آن است که، یکی بر دیگری چتر شود
و دیگری نفهمد که چرا خیس نشد ...🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت_پادشاه_شدن_ملانصرالدین
ملا نصرالدین یک بوفالو داشت که شاخ هایش خیلی از هم فاصله داشتند. ملا اغلب مشتاق بود که برود و بین شاخ های بوفالویش بنشیند ولی هیچوقت جرات نمی کرد.
روزی جانور آمد و نزدیک تر نشست. ملا نگاه محتاطانه ای به باد انداخت و با گرفتن شاخ های بوفالو خودش را گرداند و در فضای بین شاخ ها نشست.
سرخوشانه به زنش گفت:«حالا حس می کنم شاهی هستم که روی تخت سلطنتش نشسته.»
بوفالو با این یورش ناگهانی به خلوتش رَم کرده و خشمگین روی پاهایش بلند شد و سرش را بشدت رو به جلو تکان داد.
ملا به هوا پرتاب شد و با سر توی چاله ای افتاد.
به زنش که برای کمک به او جلو دویده بود گفت:« عیبی ندارد. این اولین بار نیست که شاهی تخت سلطنتش را از دست می دهد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱باید خوب خداحافظی کرد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد:
اونجا دیوانه های زیادی بودند، یكی میگفت من چگوارا هستم، همه باور میكردن!
یكی میگفت من گاندی ام، همه قبول میكردن!
ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم، همه خندیدن و گفتن هیچ كس مارادونا نمیشه! اونجا بود كه من خجالت كشیدم كه چه بر سر خودم آوردم!
در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی میشی كه فكر میكنی هرگز در دامش نخواهی افتاد؛
مراقب خودتان باشید برگ ها همیشه زمانی میریزند كه فكر میكنند طلا شدند!
🌱 دیهگو آرماندو مارادونا
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اژدهای کوچک پرسید:
اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟ پاندای بزرگ گفت: تو باید راه خودت رو بری.
بهتره اونها رو از دست بدی تا خودت رو.
📗 پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
🌱 جیمز نوربری
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
992.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت فکرش هم نمیکردیم بهترین روزای زندگیمون همون روزا باشه....
چه آرزوها که داشتیم وبرباد رفت... 🥺😔
تقدیم به نگاه پرمهرتون , لطفاً حمایت فراموشت نشه دوست عزیز🙏🌹
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1