هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
C᭄❁࿇༅══════┅─
📚#داستان
یک فنجان قهوه
پیرمردی با چهرهای پر از چین و چروک و چشمانی که گویی قصههای زیادی را در خود جای دادهاند، هر روز صبح در کافهی دنجی در گوشهی شهر مینشست. او همیشه یک فنجان قهوه سفارش میداد و ساعتها به نقطهای نامعلوم خیره میشد. کسی نمیدانست به چه فکر میکند، اما حضورش نوعی حس آرامش و سکون را در فضا پخش میکرد.
روزی، دختر جوانی که به تازگی وارد کافه شده بود، کنجکاو شد و تصمیم گرفت با پیرمرد صحبت کند. او با لبخندی دوستانه به سمت میز او رفت و گفت: "صبح بخیر، آقا. من همیشه شما را اینجا میبینم. اگر ناراحت نمیشوید، میخواستم بدانم به چه چیزی فکر میکنید؟"
پیرمرد نگاهی به دختر انداخت، لبخندی زد و گفت: "من به زندگی فکر میکنم، دخترم. به تمام لحظات خوب و بد، به تمام فرصتهایی که از دست دادهام و به تمام چیزهایی که هنوز میتوانم به دست بیاورم."
دختر جوان با تعجب پرسید: "ولی شما به نظر میرسد خیلی آرام هستید. چطور میتوانید با این همه فکر و خیال آرامش خود را حفظ کنید؟"
پیرمرد جرعهای از قهوهاش نوشید و گفت: "من یاد گرفتهام که زندگی را همانطور که هست بپذیرم. یاد گرفتهام که از لحظات کوچک لذت ببرم و به آینده امید داشته باشم. زندگی مثل یک فنجان قهوه است. گاهی تلخ است، گاهی شیرین، اما همیشه ارزش نوشیدن دارد."
دختر جوان با دقت به حرفهای پیرمرد گوش میداد. او فهمید که آرامش واقعی در پذیرش زندگی و قدردانی از لحظات آن است. از آن روز به بعد، او هر روز صبح به کافه میآمد و با پیرمرد صحبت میکرد. او از او درسهای زیادی در مورد زندگی آموخت و یاد گرفت که چگونه با چالشها روبرو شود و از لحظات خوب لذت ببرد.
و پیرمرد؟ او همچنان هر روز صبح در کافه مینشست و به زندگی فکر میکرد، اما حالا دیگر تنها نبود. او یک دوست پیدا کرده بود، کسی که به حرفهایش گوش میداد و از او الهام میگرفت. و این، به نظر او، بهترین چیزی بود که میتوانست در این مرحله از زندگی به دست بیاورد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗 درس بزرگی از برج نیمهکاره:
گاهی ثروت واقعی از ساختن نمیآید، از باور مردم میآید.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
اگر مرگ نبود بیشتر کارها را میگذاشتم برای بعد. عجله نمیکردم و چون تنبلم با خیال راحت کارهایی که میخواهم انجام بدهم را بعداً انجام میدادم. بعداً به جاهایی که دوست دارم بروم، میرفتم. بعداً ورزش میکردم. بعداً کتابهایی که دوست دارم بخوانم و فیلمهایی که دوست دارم ببینم را میخواندم و میدیدم. بعداً به آنهایی که دوستشان دارم سر میزدم. بعداً خبری از دوستانی که مدتهاست از آنها بیخبرم میگرفتم بعداً بابت اشتباهاتم معذرت میخواستم و بعداً اشتباهات بقیه را میبخشیدم. بعداً میدویدم. بعداً یک شب رفقا را به یک چلوکباب عالی دعوت میکردم. بعداً سه روز لش میکردم و هیچ کاری نمیکردم. بعداً سیگار را ترک میکردم. بعداً میرفتم قله توچال. بعداً مثنوی را میخواندم. بعداً طلوع خورشید را نگاه میکردم. بعداً چند نفری یک سفر با حال میرفتیم. بعداً همه کارها را میکردم همه کارهایی که دلم میخواست را ...
ولی مرگ هست.
🌱- سروش صحت
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✥ یه جایی بنویس که هیچکس دو بار زندگی نکرده است روزی دوبار بهش نگاه کن!
به قول چارلی چاپلین:
شاید زندگی؛ آن جشنی نباشه که تو آرزوشو میکردی ولی حالا که بهش دعوت شدی تا میتونی زیبا برقص...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
هـﻨﮕﺎمے ڪہ ﺩﻝ ڪسے ﺭﺍ مےشڪنے
ﺻﺪﺍے ﺷڪﺴﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺑـہ ﺧﺎﻃﺮ بـﺴپـاﺭ
تا ﻫﻨگامے ڪہ ﺩلـتــ ﺭﺍ ﺷڪﺴﺘﻨـﺪ
ﺭﻭ ﺑہ ﺁﺳـماﻥ ﻓـﺮﯾﺎﺩ ﻧـﺰﻧﯽ
ﺧـــﺪﺍﯾﺎ بہ ڪدامیـن گنـاه...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بخند آنقدر جانانه که دلِ تمام ثانیه ها شاد شود
این نهایت مهربانی توست درحق دنیایی که در برابر حجم غمهایمان کم آورده...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
اهل رشد کردن باشی
در بیابان ، در کویر...
و حتی در سنگ هم رشد خواهی کرد
همین...!
زندگى سخت هم باشد،
ما سخت تر از آنيم...🌱💪
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
687.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ🌱🌱🌱
• کاش ناشناخته می ماندند ؛
آدم هایی که فکر می کردیم بهترین اند ! آن هایی که رویِ معرفتشان حساب کرده بودیم .کاش سر از کارشان در نمی آوردیم ،آن رویِ سکه شان را نمی دیدیم ،نقابشان را کنار نمی زدیم .کاش تصوراتمان را ،اعتمادمان را ،آرامشمان را ؛
خراب نمی کردیم !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗ماجرای ایستگاه مترو جوانمرد_قصاب !
▫️متروی تهران ایستگاهی دارد به نام جوانمرد قصاب ... این جوانمرد همیشه با وضو بود.
▪️می گفتند : عبدالحسین، چه خبر از وضع کسب و کار ؟؟ می گفت : الحمدلله، ما از خدا راضی هستیم، او از ما راضی باشه !
▫️هیچکس دو کفه ترازوی عبدالحسین را مساوی ندیده بود، سمت گوشت مشتری همیشه سنگین تر بود.
▪️اگر مشتری مبلغ کمی گوشت میخواست عبدالحسین دریغ نمی کرد. می گفت :
▫️«برای هر مقدار پول، سنگ ترازو هست.»
▪️وقتی که میشناخت که مشتری فقیر است، نمی گذاشت بجز سلام و احوالپرسی چیزی بگوید. مقداری گوشت می پیچد توی کاغذ و می داد دستش. کسی که وضع مادی خوبی نداشت ، یا حدس می زد که نیازمند باشد یا عائله زیادی داشت، را دو برابر پول مشتری گوشت می داد.
▫️گاهی برای این که بقیه مشتری ها متوجه نشوند، وانمود می کرد که پول گرفته است.
▪️گاهی هم پول را می گرفت و کنار گوشت، توی روزنامه، دوباره بر میگرداند به مشتری.
▫️گاهی هم پول را میگرفت و دستش را می برد سمت دخل و دوباره همان پول را می داد دست مشتری و می گفت : «بفرما ما بقی پولت.»
▪️عزت نفس مشتری نیازمند را نمی شکست !
▫️این جوانمرد با مرام، چهل و سه بهار از عمرش را گذراند و در نهایت در یکی از عملیات های دفاع مقدس با ۱۲ گلوله به شهادت رسید.
_
🌱''شهید عبدالحسین کیانی'' همان ''جوانمرد قصاب'' است !
همه ما میتوانیم مانند جوانمرد قصاب، در کار خود و برخورد با مردم، جوانمردانه رفتار کنیم !
شادی روح پاک این جوانمرد و همه شهدای جوانمردمان صلوات💚
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بجای کارهای بیهوده
تلاش کنید مفید باشید
تلاش کنید ارزشمند شوید
تلاش کنید از زمان استفاده کنید
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
حکایتی خواندنی
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!
ندا آمد که :
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه . . .
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1