eitaa logo
داستان های جذاب
70.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
از عقابی پرسیدند: آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟ عقاب لبخند زد و گفت: من انسان نیستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبر كنم! من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است.🥀 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت از خودمون پرسیدیم قیمت یه روز زندگی چنده؟؟ ما که قیمت همه چیز رو با پول میسنجیم تا حالا شده از خدا بپرسیم: خدایا قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنیم؟؟؟؟ قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟؟ ما همه چیز رو مجانی داریم ولی شاکر نیستیم .... "خدایاشکرت"❤️🤲┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا خیلیا فکر می‌کنند مرد بودن یعنی سنگ بودن؟ ینی زُمُخت بودت ؟ ینی خالی از احساس بودن؟ اما هیچ‌کس نمی‌دونه زیر این سکوت، هزارتا حرف خوابیده، هزار بار شکستن و هزار بار جمع کردنِ تکه‌های دل، بدون اینکه صدایی دربیاد. مرد بودن یعنی حرفی رو که می‌سوزنه قورت بدی تا کسی نسوزه… یعنی درد رو روی شونه‌ات ببری و اسمش رو بذاری «خوبه… می‌گذره». کاش می‌فهمیدن ما قوی نیستیم، فقط کسی رو نداریم که از ما بپرسه: «خسته نیستی؟» یوقتایی فقط می‌خواستیم یکی بفهمه ما هم دل داریم… هم رویا… هم اشک‌هایی که یاد گرفته‌ان به جای چشم، از سکوت بریزن... 🌱حسین_پناهی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💡نصیحت‌های یه میلیاردر پیر ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
همسایه بغلی، یک جفت دوقلو دارد. دو دختر مو خرگوشی که عادت کرده‌اند بلند حرف بزنند، بلند خوشحال شوند، بلند گریه کنند... از خانه‌شان همیشه صدای کارتون دیدن دخترها می‌آید. آنقدر که من میدانم "توت‌فرنگیها" را روزی چند بار می‌بینند و روزی یک بار هم "نیمو" را. خانم خوش‌‌رو است. اهل سلام‌وعلیک‌های طولانی و پیوسته‌. از آن مدل که وسطش مجبور است یکبار نفس بگیرد تا بتواند ادامه بدهد! اغلب توی پارکینگ میبینمش که با یکی از همسایه‌ها گرم گرفته و دارد چیزی تعریف می‌کند؛ بلند. غروب‌ها آهنگ می‌گذارند و خودشان هم با حبیب و صادقی و اشرف‌زاده همخوانی می‌کنند. آخرهفته‌ها بی‌بروبرگرد مهمان دارند و به‌جز این هر روز مادر و خواهر خانم مهمان خانه‌شان هستند. توی آسانسور که میبینمشان، مادرش را معرفی می‌کند و آنقدر دنیایش شلوغ است که حواسش نیست دفعه قبل مادرش را معرفی کرده و دفعه قبل‌ترش هم، و من هربار مجبورم تعجب کنم که "چه مادر جَوونی!" چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم این زن "خلوت" ندارد، سکوت ندارد، گوشه ندارد، لحظه‌ای مال خودش نیست. داشتم فکر می‌کردم چه زندگی ناآرامی! دیروز من را دید، گفت با خودش فکر کرده که من "آدم معمولی" نیستم؛ چون مهمان کم دارم، صدایم درنمی‌آید، اهل هم‌کلامی‌های طولانی با همسایه‌ها در محوطه و پارکینگ نیستم. لبخند زدم. راست می‌گفت! در دنیای او، من زیادی "خلوت" دارم، زیادی گوشه دارم، زیادی ساکتم، زیادی مال خودم و اهل خودمم. دنیای آدمها، دنیای تفاوت‌هاست. دنیای تناقض‌هاست و هیچ خط‌کشی برای درست‌وغلط، راه و بیراه، کجی و راستی وجود ندارد. تنها خط معیار این است: کی با چی حالش خوب است؟ همسایه‌ی‌من سرزندگی‌اش را از شلوغی می‌گیرد، من از خلوت. هر کس حال زندگی خودش را، حال درون خودش را، حالِ حال خودش را بهتر از دیگری می‌فهمد. هرکس دکتر خودش است. نسخه‌ی زندگی من همسایه‌ام را به کما میبرد و زندگی او من را به آسایشگاه روانی. هر کس هر طور خوش است، باشد. ما شاقول زندگی هیچ‌کس نیستیم! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق ترین چیزی که شنیدم👌👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗دو سال و هفت ماه، ديوانه‌وار، يک نفر را دوست داشتم! آنقدر دوست داشتم که جرأت نمی‌کردم بگويم. آنقدر نگفتم، که در يک بعد از ظهر پاييزی، از آن بعدازظهرهای جمعه، که انگار آسمان، فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِن‌ومِن کردن گفت: «فلانی نامزد کرد!» کمی خيره ماندم و چيزی نگفتم. انگار اين خفه ماندن بخشی از تقديرم بود. شايد هم بزرگ شده بودم و بايد با هر چيزی منطقی برخورد می‌کردم. خب اگر من را می‌خواست حتماً می‌ماند و دلش برای ديگری نمی‌رفت! خلاصه، منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفيد در اين چند ساعت برايم باقی ماند! غروب بود که قليانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فريدون فروغی کنار حوض نشستم. اهالی خانه فهميده بودند چه بلایی سرم آمده! امّا، هيچ‌کدام به رويم نمی‌آوردند! تا اينکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست، چند کام از قليان گرفت، حالا بايد نصيحتم می‌کرد اما اين بار لحنش می‌لرزيد! چشم دوخت به زغال قليان و بی‌مقدمه گفت: «سرباز سنندج بودم و دير به دير مرخصی می‌دادن تا اينکه يه روز، مادرم با هزار بدبختی واسه ديدنم اومد پادگان. فرمانده وقتی حال مادرم رو ديد دو هفته مرخصی داد! خلاصه با کلی خوشحالی اومديم سر جاده و سوار مينی‌بوس شديم. دو تا صندلی جلوتر از من، يه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سياه و کشيده‌اش، قلبم رو چلوند. نگاهم که می‌کرد وا می‌رفتم نامرد انگار آرامش رو به چهره‌ش آرايش کرده بودن و موهاش رو هزارتا زنِ زيبا با ظرافت بافته بودن. هر بادی که می‌وزيد و شالش تکون می‌خورد دست و تن و دلم می‌لرزيد اصلاً يه حالی بودم. يک ساعتی از مسير گذشته بود، که با خودم عهد کردم وقتی رسيديم به مادرم بگم حتماً با مادرش حرف بزنه. داشتم نقشه می‌کشيدم که چی بگم و چه کنم، که مينی‌بوس کنار جاده ايستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پياده شد و رفت. همه‌چيز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمی‌دونستم بايد چه غلطی بکنم، تا از شوک در بيام کلی دور شده بوديم، خلاصه رفت و ما هم اومديم اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مينی‌بوس جا مونده بود! مثلاً دو هفته مرخصی بودم، همه فکر ميکردن خدمت آدمم کرده و سربه زير و آروم شدم، بعضيام ميگفتن معتاد شده  اما هيچ کس نفهميد جونم رو واسه هميشه توی نگاه يک دختر کُرد جا گذاشتم.» پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ، نام کُردیِ عمه و هزار رد پای ديگر برايم روشن شده بود. پدر بزرگ گفت و رفت! و من تا صبح، به نامت، به رنگ شال گردَنت، به لباس‌هایی که می‌پوشيدی فکر می‌کردم! که قرار است يک عمر، برايم باقی بماند!   🌱على سلطانى 📗چيزهايى هست كه نميدانى ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه کسی بهتون گیر میده میگه دیر نکنین لطفا خوشحال باشین وبگین الهی آمین 🤲🏻 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗جوانی گمنام عاشق دختر پادشاه شد ▫️یکی از ندیمان پادشاه به او گفت:پادشاه اگر احساس کند تو بنده ای از بندگان خدا هستی،خودش به سراغت خواهد آمد.جوان به عبادت مشغول شد بطوری که مجذوب پرستش شد ▪️روزی گذر پادشاه به مکان جوان افتاد و دریافت بنده ای با اخلاص است.همانجا از وی برای دخترش خواستگاری کرد. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و به مکانی نامعلوم رفت ▫️ندیم پادشاه به جستجو پرداخت و بعد از مدتها جستجو او را یافت و دلیل کارش را پرسید.جوان گفت:اگر آن بندگیِ دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود،پادشاهی را به درِ خانه ام آورد،چرا قدم در بندگیِ راستین نگذارم تا پادشاه را در خانۀ خویش نبینم؟ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کسی که از خدا ناامید نشه قطعا خود خداوند اجر و پاداشش رو میده ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1