هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان
همسایه بغلی، یک جفت دوقلو دارد. دو دختر مو خرگوشی که عادت کردهاند بلند حرف بزنند، بلند خوشحال شوند، بلند گریه کنند...
از خانهشان همیشه صدای کارتون دیدن دخترها میآید. آنقدر که من میدانم "توتفرنگیها" را روزی چند بار میبینند و روزی یک بار هم "نیمو" را.
خانم خوشرو است. اهل سلاموعلیکهای طولانی و پیوسته. از آن مدل که وسطش مجبور است یکبار نفس بگیرد تا بتواند ادامه بدهد!
اغلب توی پارکینگ میبینمش که با یکی از همسایهها گرم گرفته و دارد چیزی تعریف میکند؛ بلند.
غروبها آهنگ میگذارند و خودشان هم با حبیب و صادقی و اشرفزاده همخوانی میکنند.
آخرهفتهها بیبروبرگرد مهمان دارند و بهجز این هر روز مادر و خواهر خانم مهمان خانهشان هستند.
توی آسانسور که میبینمشان، مادرش را معرفی میکند و آنقدر دنیایش شلوغ است که حواسش نیست دفعه قبل مادرش را معرفی کرده و دفعه قبلترش هم، و من هربار مجبورم تعجب کنم که "چه مادر جَوونی!"
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم این زن "خلوت" ندارد، سکوت ندارد، گوشه ندارد، لحظهای مال خودش نیست. داشتم فکر میکردم چه زندگی ناآرامی!
دیروز من را دید، گفت با خودش فکر کرده که من "آدم معمولی" نیستم؛ چون مهمان کم دارم، صدایم درنمیآید، اهل همکلامیهای طولانی با همسایهها در محوطه و پارکینگ نیستم.
لبخند زدم. راست میگفت!
در دنیای او، من زیادی "خلوت" دارم، زیادی گوشه دارم، زیادی ساکتم، زیادی مال خودم و اهل خودمم.
دنیای آدمها، دنیای تفاوتهاست. دنیای تناقضهاست و هیچ خطکشی برای درستوغلط، راه و بیراه، کجی و راستی وجود ندارد. تنها خط معیار این است: کی با چی حالش خوب است؟
همسایهیمن سرزندگیاش را از شلوغی میگیرد، من از خلوت.
هر کس حال زندگی خودش را، حال درون خودش را، حالِ حال خودش را بهتر از دیگری میفهمد. هرکس دکتر خودش است.
نسخهی زندگی من همسایهام را به کما میبرد و زندگی او من را به آسایشگاه روانی.
هر کس هر طور خوش است، باشد.
ما شاقول زندگی هیچکس نیستیم!
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق ترین چیزی که شنیدم👌👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗دو سال و هفت ماه، ديوانهوار، يک نفر را دوست داشتم!
آنقدر دوست داشتم که جرأت نمیکردم بگويم.
آنقدر نگفتم، که در يک بعد از ظهر پاييزی، از آن بعدازظهرهای جمعه، که انگار آسمان، فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنومِن کردن گفت: «فلانی نامزد کرد!»
کمی خيره ماندم و چيزی نگفتم.
انگار اين خفه ماندن بخشی از تقديرم بود.
شايد هم بزرگ شده بودم و بايد با هر چيزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتماً میماند و دلش برای ديگری نمیرفت!
خلاصه، منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفيد در اين چند ساعت برايم باقی ماند!
غروب بود که قليانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فريدون فروغی کنار حوض نشستم.
اهالی خانه فهميده بودند چه بلایی سرم آمده! امّا، هيچکدام به رويم نمیآوردند!
تا اينکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست، چند کام از قليان گرفت، حالا بايد نصيحتم میکرد اما اين بار لحنش میلرزيد!
چشم دوخت به زغال قليان و بیمقدمه گفت:
«سرباز سنندج بودم و دير به دير مرخصی میدادن تا اينکه يه روز، مادرم با هزار بدبختی واسه ديدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرم رو ديد دو هفته مرخصی داد!
خلاصه با کلی خوشحالی اومديم سر جاده و سوار مينیبوس شديم.
دو تا صندلی جلوتر از من، يه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سياه و کشيدهاش، قلبم رو چلوند.
نگاهم که میکرد وا میرفتم
نامرد انگار آرامش رو به چهرهش آرايش کرده بودن و موهاش رو هزارتا زنِ زيبا با ظرافت بافته بودن. هر بادی که میوزيد و شالش تکون میخورد دست و تن و دلم میلرزيد
اصلاً يه حالی بودم.
يک ساعتی از مسير گذشته بود، که با خودم عهد کردم وقتی رسيديم به مادرم بگم حتماً با مادرش حرف بزنه.
داشتم نقشه میکشيدم که چی بگم و چه کنم، که مينیبوس کنار جاده ايستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پياده شد و رفت.
همهچيز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمیدونستم بايد چه غلطی بکنم، تا از شوک در بيام کلی دور شده بوديم، خلاصه رفت و ما هم اومديم
اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مينیبوس جا مونده بود!
مثلاً دو هفته مرخصی بودم، همه فکر ميکردن خدمت آدمم کرده و سربه زير و آروم شدم، بعضيام ميگفتن معتاد شده اما هيچ کس نفهميد جونم رو واسه هميشه توی نگاه يک دختر کُرد جا گذاشتم.»
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ، نام کُردیِ عمه و هزار رد پای ديگر برايم روشن شده بود.
پدر بزرگ گفت و رفت!
و من تا صبح،
به نامت،
به رنگ شال گردَنت،
به لباسهایی که میپوشيدی فکر میکردم!
که قرار است يک عمر، برايم باقی بماند!
🌱على سلطانى
📗چيزهايى هست كه نميدانى
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه کسی بهتون گیر میده میگه دیر نکنین لطفا خوشحال باشین
وبگین الهی آمین 🤲🏻
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗جوانی گمنام عاشق دختر پادشاه شد
▫️یکی از ندیمان پادشاه به او گفت:پادشاه اگر احساس کند تو بنده ای از بندگان خدا هستی،خودش به سراغت خواهد آمد.جوان به عبادت مشغول شد بطوری که مجذوب پرستش شد
▪️روزی گذر پادشاه به مکان جوان افتاد و دریافت بنده ای با اخلاص است.همانجا از وی برای دخترش خواستگاری کرد. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و به مکانی نامعلوم رفت
▫️ندیم پادشاه به جستجو پرداخت و بعد از مدتها جستجو او را یافت و دلیل کارش را پرسید.جوان گفت:اگر آن بندگیِ دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود،پادشاهی را به درِ خانه ام آورد،چرا قدم در بندگیِ راستین نگذارم تا پادشاه را در خانۀ خویش نبینم؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کسی که از خدا ناامید نشه قطعا خود خداوند اجر و پاداشش رو میده
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیر خواه و خیراندیش باشید....
کار نیک در این دنیا کمیاب است و به همین دلیل است که باید آن را چون چشمان خود گرامی بدارید.
تو شناخت آدمها
صدای رفتارها خیلی بلندتر از صدای حرفهاست...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🌸🍃🌸🍃
فرعون دلقکى داشت که از کارها و سخنان او لذت مى برد و مى خندید. روزى به در قصر فرعون آمد تا داخل شود، مردى را دید که لباسهاى ژنده بر تن ، عبایى کهنه بر دوش و عصایى بر دست دارد.
پرسید: تو کیستى ؟ گفت : من پیامبر خدا موسایم که از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحید آمده ام . دلقک از همانجا بازگشت ، لباسى شبیه لباس موسى پوشیده و عصایى هم به دست گرفت ، نزد فرعون آمد. از باب مسخره و استهزاء تقلید سخن گفتن حضرت موسى علیه السلام کرد.
آن جناب از کار او بسیار خشمگین شد. هنگامى که زمان کیفر فرعون و غرق شدن او رسید و خداوند او را بالشکرش در رود نیل غرق ساخت ، آن مرد تقلیدگر را نجات داد. موسى عرض کرد:
پروردگارا! چه شد که این مرد را غرق نکردى ، با این که مرا اذیت کرد؟ خطاب رسید: اى موسى ! من عذاب نمى کنم کسى را که به دوستانم شبیه شود، اگر چه بر خلاف آنها باشد.
#انوارنعمانیهص۳۵۴
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼اثرِ غذای حرام در انسان !
🌱مجتهدی_تهرانی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستانک
▫️کسی می گفت:
در بیمارستان نوزاد مُرد و آن را به پدرش دادند که دفنش کند، من نیز همراه او سوار ماشین شدم و به سوی قبرستان حرکت کردیم ....
▪️او نوزادش را در آغوش گرفته بود و نگاهش می کرد ..تا اینکه در راه رفتن به قبرستان، ماشین به خیابانی پیچید و نور آفتاب به داخل ماشین و روی نوزاد افتاد ..
▫️پدر حرکت عجیبی از خود نشان داد !
سبحان الله، پارچه سفید روی سر خود را در آورد و با آن نوزادش را پوشاند تا آفتاب به او نخورد !
انگار فراموش کرده بود که فرزندش مرده است .
▪️از عطوفت و رحمت پدر نسبت به فرزندش؛ بغضم ترکید و گریه کردم .
و معنی این آیه را خوب فهمیدم و تکرارش می کردم
﴿.. و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا ﴾
بگو : پروردگارا ! به آنان رحمت آور، همانگونه که مرا در کودکی پرورش دادند
▫️پدر و مادر می توانند همزمان ده کودکشان را دوست داشته باشند و به آنها توجه کنند اما ده پسر نمی توانند از یک پدر یا یک مادر مراقبت کنند ...
🤲 خداوندا به ما توفیق بده که به پدر و مادر خود نیکی کنیم و ما را ببخش به خاطر کوتاهی و خطایمان در حق آنان .
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751