eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📗داستان آموزنده برای یکی از شهد.ا مراسم گرفته بودند. دوستی گفت، با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مسجد ایستاده بودیم. پیرمردی جلو آمد.او را نمی‌شناختم، پدر شهی.د بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاعات آورده بود. سلام کردیم و جواب داد. لحظاتی بعد گفت آقا ابراهیم ممنونم، زحمت کشیدی، اما پسرم از دست شما ناراحت است! لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود. بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود و بعد ادامه داد که : شب گذشته پسرم را در خواب دیدم. می‌گفت در مدتی که ما گمنام و بی‌نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات، حضرت زهرا(سلام الله علیها) به ما سر می‌زد، اما از وقتی پیدا شدم، دیگر چنین خبری نیست. می‌گویند شهد.ای گمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند. دانه‌های درشت اشک از گوشه چشمان ابراهیم روان بود. ابراهیم گمشده‌اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی. ابراهیم همیشه می‌گفت خوشگل‌ترین شها.دت را می‌خواهم. اگر جایی بمانی که کسی تو را نشناسد، خودت باشی و مولا هم بالای سرت بیاید و سرت را به دامن بگیرد، این خوشگل‌ترین شها.دت است. سرانجام ابراهیم هادی در ۲۲ بهمن سال ۶۱ پس از پنج روز که در کانال کمیل واقع در فکه مقاومت کرد، در عملیات والفجر مقدماتی، بعد از فرستادن رزمندگان باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او را ندید. او همیشه از خدا می‌خواست که گمنام بماند؛ چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال‌هاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد. 🌱[برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم] ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ولی برندہ اونی بود که هرشب زود خوابید و فکر و خیال نکرد... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✨👠خواستم بگویم زنها اگر لبخند نزنند هیچ درختی شکوفه نمی زند هیچ گلی نمی روید رودها به مقصد نمی رسند موج ها رخسار ساحل رانمی بوسند... عکس ماه در دلِ آب منعکس نمی شود خورشید درآسمان جلوه ودلربایی نمی کند خانه ها گرم نمی شوند اجاق ها روشن وغذا هاپخته نمی شوند بچه ها قد نمی کشند اصلاً کسی عاشق نمی شود سکه عشق از رونق میفتد نمیدانم شاااااید چرخه هستی حرکت وپویایی نداشته باشد به زنان عاشق وشجاع وقانعِ سرزمینم به مادرم به خواهرم به آن زن بلوچ که درچادربامعجزه نان می پزد به آن زن بختیاری که در کوچ مادر میشود به آن زن شالیکار که باسرانگشتانش عشق میکارد وبرکت درو می کند به آن زن ودختر قالیباف که گره در گره مهرمی بافند وازسرانگشتانشان قشنگترین تابلوهای هستی زاده می میشوند به آن بانوی معلم که دردوردست ترین مکانها همراه فرزندان این مرز وبوم ترانه عشق میخوانند نمیدانم ادامه این نوشتارتاکجا می تواند ادامه داشته باشد باقی احساس واندیشه شماااااست که تا کجا اوج بگیرد!!!! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱🌱🌱 - سعی کنیم با اطرافیانمون مهربون باشیم🫠🫶 اطرافیانمون سطل زباله نیستن که هر وقت عصبانی یا ناراحت بودیم سر اونا خالی کنیم درسته حالت بده ولی خیلی راه‌ها هست که خودتو آروم کنی بیا از اون آدما نباش که بهشون میگن بالا چشت ابروه از کوره در میرن حواست باشه ناراحت کردن بقیه تو رو آروم نمیکنه بلکه بهت آسیب میزنه! خودت و بقیه رو دوست داشته باش دوست من هیچ چیزی ارزش به هم زدن آرامشتو نداره ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
885.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿✨دو چیز رو هیچ وقت فراموش نکن ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━🦋 📚 شب عروسیم شوهرم بهم گفت من ترو دوست ندارم از رفتار بی میلش تو زمان عقدحس کرده بودم که فکرش جای دیگست ولی خودمو گول میزدم که به خاطر حجب و حیاشه که پیشم نمیاد..یکی دوماه از زندگی مشترکم میگذشت همچنان دربی میلی مطلق بود .من صبوری رو ازخونه پدرم یادگرفته بودم و بخاطر رفتار سردش دم نمیزدم.یه روز خودش به حرف اومد وگفت یه کاری میکنم خودت باپای خودت از این خونه بری!نفهمیدم منظورش چیه تا اینکه یه روز وقتی برگشتم خونه دیدم چمدون به دسته.قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت دارم میرم ماموریت کاری..گفتم کی برمیگردی؟بدون اینکه نگاهم کنه گفت معلوم نیست،و رفت.نشستم وبه حال نزارم گریه کردم.نمیتونستم دم بزنم چون پدرم از بچگی توگوشمون خونده بود دختر باچادر سفید میره خونه شوهر وبا کفن میاد بیرون نمیتونستم دادبزنم چون مادرم صبوری و خانومی رو یادمون داده بود.. فقط گریه بود که آرومم میکرد،بایدیه کاری میکردم،نشستن و زانوی غم بغل گرفتن مشکلی روحل نمیکرد. تصمیم گرفتم درس بخونم و کنکور شرکت کنم.هفته ها میگذشت و من اونقدر تودرس غرق بودم که گذشت زمان و نبود سعید رو حس نمیکردم.سعید با ترک من میخواست منو خسته کنه تامن به خانوادش اعتراض کنم و از اونجایی که من انتخاب خانوادش بودم و اونا بهش اجازه نداده بودن که باکسی که دوست داره ازدواج کنه تمام سعیش رو میکرد تا اونا رو متوجه اشتباهشون کنه،این وسط من چکاره حسن بودم، نمیدونم!!من این وسط بین نخواستن سعید و آبروی پدرم گیر کرده بودم و فقط توکلم به خدا بود.بعد ازچند ماه بلاخره من به هدفم رسیدم و دانشگاه قبول شدم.سعید شاید به من عشقی نداشت ولی به حضور و آرامش زندگی بامن عادت کرده بود.نق نزدم،جلوش گریه نکردم،داد نزدم،به خانوادش اعتراض نکردم،وابستش نشدم،خودم حال خودمو خوب میکردم... زندگی زناشویی موفقی نداشتم و همیشه این خلا در وجودم حس میشد.و ازخودم میپرسیدم تا کی؟!رو لبم خنده بود و تو دلم کوه درد،من لایق عشق بودم ولی سعید دل نمیکند از دختری که بهش نرسیده بود.همه فکر میکردن که زندگی خوبی دارم ولی نمیدونستن که دل صبوری دارم.سعید به قول خودش بهم عادت کرده بود نمیدونست حرفی که میزنه خنجریه تو قلبم .نمیدونست یه زن عادت یه مرد رو نمیخواد و محبت وعشقشو میخواد.دیگه بایدچند سال میگذشت تا این عشق رو از قلبش بیرون بندازه.اکثرا میگفتند چرابچه دار نمیشید و من میگفتم فعلا مشغول درسم،نمیدونستن که سعید علاقه ای به چیزی که من وخودش رو مشترک کنه نداره.من به غرورم توهین میشد ولی هدفم و آبروی پدرم برام مهم بود.یه روز بهم گفت دختری که درگذشته دوست داشتم رو پیدا کردم اون هم ازدواج کرده ولی شوهرش طلاقش داده .اجازه تو لازمه برای عقد کردنش؟ _چرا فکر کرده بود که اجازه داره توسرم بزنه ومن دم نزنم.گفتم هیچوقت خودمو بهت تحمیل نکردم،اگر قبل ازشب عروسی بهم گفته بودی دوستم نداری  مطمئن باش هیچوقت باهات زیر یک سقف نمی اومدم.تا الان هم اگر باهات زندگی کردم بخاطر اینکه که درخانوادم رسم طلاق نداریم.حالا هم اصلا بهت احتیاجی ندارم،برو،مثل اون سه ماه که رفتی و من به خانوادم گفتم ماموریتی.. رفت...دیگه مثل سری پیش گریه نکردم،زانوی غم بغل نگرفتم وبه فکر استقلال مالی بودم‌.دوره کارورزی رو که میگذروندم توهمون بیمارستان بصورت پیمانی استخدام شدم که شاید یکی از معجزات خدا همین بود.روزها میگذشت و سعید هر دوهفته یکبار بهم سر میزد وچند روز میموند به جایی رسید که خیلی بیشتر پیشم میموند و ساکت و دمغ بود و دیدم هرشب خونه میاد و اخلاقش فرق کرده بود..یکی از همون شبها وقتی خواب بودم دستی دورم حلقه شد.حالا این من بودم که دلم باهاش نبود و پسش میزدم و هر روزکه میگذشت سعید بیش تر عاشقم میشد ومن فقط به غرورم که لطمه دیده بود فکر میکردم،و سعید هرکاری کرد تا ببخشمش تابلاخره احساس کردم که دیگه کافیه باید زندگی عاشقانه ای که لایقش هستم رو شروع کنم.من بخشیدم فقط وفقط بخاطر آرامش خودم بخشیدم.الان ۲۰سال گذشته ومن دو دختر ویک پسر دارم،بعدها سعید برام تعریف کرد نرسیدن به اون دختر باعث شده بوده که تو ذهنش یه بت زیبا بسازه ولی وقتی باهاش وارد زندگی شده تمام اون بت با اخلاق بد دختر فرو ریخته.و موقعی قدرمن دستش اومده که درکنار اون بوده،وهربارباخودم میگم تابدی نباشه ما درکی از خوبی نداریم. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر دو عبارت خسته ام و حالم خوب نیست را از زندگی خود پاک کنید نیمی از بیحالی و بیماری خود را درمان کرده اید. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱 به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی قانونِ رابطه ها این است: مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد... تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟! اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه! این روزهایت، بهترین روزهایت هستند... حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی... نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
327.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- گاهی از خود بپرسید که اگر خود را ملاقات می‌کردید، آیا از خودتان خوشِتان می‌آمـد؟! 📗 اسرار‌ موفقیت 🌱 سید رضا مجتهدی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱شنیدن قصه درد و استرس کودکان را کاهش میدهد ! ▫️محققان برزیلی به گروهی از کودکان بستری شده در بیمارستان به صورت مستمر قصه گفتن تا نتیجه این رفتار را بر میزان درد و استرس کودکان بررسی کنند. بعد از هربار قصه گفتن با آزمایش نمونه بزاق کودکان ‌و بررسی هورمون‌هایی که بعد از احساس درد ترشح میشود به این نتیجه رسیدند که درد و استرس کودکان بعد از شنیدن قصه کمتر میشود! جالبه که آخر این آزمایش نظر کودکان نسبت به واژه‌های "بیمارستان" و "پزشک" و "پرستار"ها فرق کرده و از جملات مثبت دربارشون استفاده میکنن! + با توجه به نتایج درخشان این طرح، امکان دارد در بعضی بیمارستانهای برزیل پرستار قصه گو استخدام کنند تا شب‌ها برای بچه ها قصه بگه! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور افراد رو نقد کنیم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751