826.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ وقت آدمی که
بهتون میگه حالم خوش نیست
روبه حال خودش رها نکنین . . .
آدم به هرکسی نمیگه حالم خوش نیست !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا به کسی که دلش دریا باشه کشتی میده و از هر طوفانی هم در امان نگهش میداره…
.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📗پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- آدمحسابیا آخر قصه مشخص میشن اول قصه که همه خوش آب و رنگن...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🥀
پادشاهی 2 شاهین گرفت، آنها را به مربی پرندگان سپرد تا آموزش شکار ببینند. اما یکی از آنها از روی شاخهای که نشسته بود پرواز نمیکرد...
پادشاه اعلام کرد هرکس شاهین را درمان کند پاداش خوبی میگیرد.
کشاورزی موفق شد! پادشاه از او پرسید: چگونه درمانش کردی؟
کشاورز گفت: شاخه ای که به آن وابسته شده بود را بریدم!
گاهی اوقات باید شاخه عادتها و باورهای غلط را ببریم تا بتوانیم آسوده و رها زندگی کنیم.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند؛
بلکه مهم این است که ما،
در خلوتی سرشار از صداقت
و در نهایت قلبمان،
خویشتن را چگونه داوری می کنیم...!
🌱نادر ابراهیمی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌼🤍
وجود هیچ کس
غمها رو از بین نمیبرد
اما کمک میکند
با وجود غمها محکم بایستیم!
درست مثل چتر که
باران را متوقف نمیکند، اما
کمک میکند آسوده زیر
باران بایستیم☔️
ابرها به آسمان تکیه میکنند ؛
درختان به زمین ؛
و انسانها به مهربانی یکدیگر♥️
گاهی دلگرمی یک نفر
چنان معجزه میکند که
انگار خـــدا در زمین کنار توست(:
جاودان باد سایه کسانی که
شادی را علتند نه شریک،
و غم را شریکند نه علت🤞🏻
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎✨گاهی تنهایی بهتره ....
تنهایی ،
شاخه ی درختی ست پشت پنجره ام …
گاهی لباسِ برگ میپوشد ،
گاهی لباسِ برف …
اما همیشه هست
آدمها را آرام آرام دوست داشته باشیم !
هر بار چای داغ را با عجله سر کشیدیم، سوختیم...!
ﺍﻭﻧــﯽ ﮐـﻪ ﻭﺍﻗـﻌـﺎ ﺩﻭﺳـِﺖ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﻪ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﺍﺫﯾـﺘـﺖ ﮐـﻨـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﯿـﭻ ﻭﻗــﺖ ﻋـﺬﺍﺑـﺖ ﻧـﻤـﯿـﺪﻩ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﭼـﻨـﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫـﻢ ﺣـﺎﻟـﺘـﻮ ﻧـﭙـﺮﺳـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﻤـﻪ ﺣـﻮﺍﺳـﺶ ﭘـﯿـﺶِ ﺗــﻮﺋـﻪ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﺑـﺎﻫـﺎﺕ ﻗــﻬـﺮ ﮐـﻨـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﯿـﭻ ﻭﻗـﺖ ﺭﺍﺣــﺖ ﺍﺯﺕ
ﺩﻝ نمی کنه ...
"مرتضی خدام"
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔
عصر پنجشنبه بود و مغازه کفشفروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچهی ۷-۸ سالهای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق میزد. یکراست رفت سراغ کفشهای صورتی چراغدار که پشت ویترین دیده بود.
دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغهای پاشنهی کفش روشن شود. خنده از لبش نمیافتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»
پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بیاختیار روی جیبش گذاشت. میدانستم کل موجودیاش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.
به سمت دخترش برگشت. نمیدانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»
دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازهمه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
نگاههای سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد میشد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.
ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحبکارش (فروشنده اصلی) گفت:
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼ماجرای خیار فروش در قبر
🌱استاد مسعود عالی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗استکان چای را مقابلش چرخاند، رو به جمع کرد و گفت: خیلی باید شانس بیاورید که خدا شما را با یک آدمِ حسابی، هممسیر کند و نوک پیکان نگاهش را سمت من چرخاند و لبخند زد و حس کردم نگاهش از همیشه متفاوتتر بود و در عمق چشمانش قدردانی و عشقی بیاندازه موج میزد. کمی مکث کرد و ادامهداد: مثل من که خدا خیلی دوستم داشت...
همین یک جمله و اعتراف کافی بود تا احساس کنم لااقل یک بخش کوتاه از ماموریت جهانم را درست انجام دادهام و بعد از مدتها، نفسی عمیق بکشم.
حس خوبیست اینکه جایی قدر آدم دانسته شود و آدم حس کند توان و انرژیاش، به هر میزان، به چشم آمده و وظیفه تلقی نشده!
گاهی بعضی حرفها و رفتارها آدم را لبریز میکند. لبریز از اندوه یا لبریز از شوق و من آن لحظه از تمام احساسات خوب جهان لبریز بودم. انگار تمام عمر دویدهبودم و جنگیدهبودم و دوام آوردهبودم تا همین را بشنوم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751