هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🥀
پادشاهی 2 شاهین گرفت، آنها را به مربی پرندگان سپرد تا آموزش شکار ببینند. اما یکی از آنها از روی شاخهای که نشسته بود پرواز نمیکرد...
پادشاه اعلام کرد هرکس شاهین را درمان کند پاداش خوبی میگیرد.
کشاورزی موفق شد! پادشاه از او پرسید: چگونه درمانش کردی؟
کشاورز گفت: شاخه ای که به آن وابسته شده بود را بریدم!
گاهی اوقات باید شاخه عادتها و باورهای غلط را ببریم تا بتوانیم آسوده و رها زندگی کنیم.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند؛
بلکه مهم این است که ما،
در خلوتی سرشار از صداقت
و در نهایت قلبمان،
خویشتن را چگونه داوری می کنیم...!
🌱نادر ابراهیمی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌼🤍
وجود هیچ کس
غمها رو از بین نمیبرد
اما کمک میکند
با وجود غمها محکم بایستیم!
درست مثل چتر که
باران را متوقف نمیکند، اما
کمک میکند آسوده زیر
باران بایستیم☔️
ابرها به آسمان تکیه میکنند ؛
درختان به زمین ؛
و انسانها به مهربانی یکدیگر♥️
گاهی دلگرمی یک نفر
چنان معجزه میکند که
انگار خـــدا در زمین کنار توست(:
جاودان باد سایه کسانی که
شادی را علتند نه شریک،
و غم را شریکند نه علت🤞🏻
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎✨گاهی تنهایی بهتره ....
تنهایی ،
شاخه ی درختی ست پشت پنجره ام …
گاهی لباسِ برگ میپوشد ،
گاهی لباسِ برف …
اما همیشه هست
آدمها را آرام آرام دوست داشته باشیم !
هر بار چای داغ را با عجله سر کشیدیم، سوختیم...!
ﺍﻭﻧــﯽ ﮐـﻪ ﻭﺍﻗـﻌـﺎ ﺩﻭﺳـِﺖ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﻪ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﺍﺫﯾـﺘـﺖ ﮐـﻨـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﯿـﭻ ﻭﻗــﺖ ﻋـﺬﺍﺑـﺖ ﻧـﻤـﯿـﺪﻩ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﭼـﻨـﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫـﻢ ﺣـﺎﻟـﺘـﻮ ﻧـﭙـﺮﺳـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﻤـﻪ ﺣـﻮﺍﺳـﺶ ﭘـﯿـﺶِ ﺗــﻮﺋـﻪ ...
ﺷـﺎﯾـﺪ ﺑـﺎﻫـﺎﺕ ﻗــﻬـﺮ ﮐـﻨـﻪ ...
ﻭﻟـﯽ ﻫـﯿـﭻ ﻭﻗـﺖ ﺭﺍﺣــﺖ ﺍﺯﺕ
ﺩﻝ نمی کنه ...
"مرتضی خدام"
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔
عصر پنجشنبه بود و مغازه کفشفروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچهی ۷-۸ سالهای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق میزد. یکراست رفت سراغ کفشهای صورتی چراغدار که پشت ویترین دیده بود.
دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغهای پاشنهی کفش روشن شود. خنده از لبش نمیافتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»
پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بیاختیار روی جیبش گذاشت. میدانستم کل موجودیاش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.
به سمت دخترش برگشت. نمیدانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»
دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازهمه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
نگاههای سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد میشد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.
ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحبکارش (فروشنده اصلی) گفت:
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼ماجرای خیار فروش در قبر
🌱استاد مسعود عالی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗استکان چای را مقابلش چرخاند، رو به جمع کرد و گفت: خیلی باید شانس بیاورید که خدا شما را با یک آدمِ حسابی، هممسیر کند و نوک پیکان نگاهش را سمت من چرخاند و لبخند زد و حس کردم نگاهش از همیشه متفاوتتر بود و در عمق چشمانش قدردانی و عشقی بیاندازه موج میزد. کمی مکث کرد و ادامهداد: مثل من که خدا خیلی دوستم داشت...
همین یک جمله و اعتراف کافی بود تا احساس کنم لااقل یک بخش کوتاه از ماموریت جهانم را درست انجام دادهام و بعد از مدتها، نفسی عمیق بکشم.
حس خوبیست اینکه جایی قدر آدم دانسته شود و آدم حس کند توان و انرژیاش، به هر میزان، به چشم آمده و وظیفه تلقی نشده!
گاهی بعضی حرفها و رفتارها آدم را لبریز میکند. لبریز از اندوه یا لبریز از شوق و من آن لحظه از تمام احساسات خوب جهان لبریز بودم. انگار تمام عمر دویدهبودم و جنگیدهبودم و دوام آوردهبودم تا همین را بشنوم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
عارفےرا گفتند:
چگونه تنهایےراتحمل میکنی؟
گفت:من همنشین خدایم هستم
هروقت خواستم
اوبا من سخن بگوید
قرآن میخوانم
وهرگاه بخواهم
من بااو سخن بگویم
نماز میخوانم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_کوتاه_آموزنده
سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت: «تو به من سلام ندادی. برای همین حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی.»
در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی است. ژنرال با تعجب پرسید: «اینجا چه خبره؟»
ستوان توضیح داد: «این نادان به من سلام نداد و من هم به عنوان تنبیه به او دستور دادم دویست بار سلام دهد.»
ژنرال با لبخند جواب داد: «حق با توست. اما فراموش نکن آقا، با هر بار سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی.»
گاهی مجازات دیگران، در واقع مجازات خودمان است!
📗هزارویک_حکایت
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
برکت همیشه پول نیست ! آدمای خوبی که تو زندگیمون وجود دارن هم
برکت حساب میشن...
قدر آدمای خوب زندگیمون،
برکت های زندگیمون رو بدونیم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد
آن زمستانها را دوباره زندگی کرد
کاش میشد برگشت
به اون وقتایی که با باتوپ پلاستیکی قهرمان کوچههامون بودیم.
کاش میشد برگشت
به اون روزایی که عصرها پای دفتر مشق، مداد قرمز میتراشیدیم.
کاش میشد برگشت
به اون روزهایی که از روی درس «امروزباران بارید» مینوشتیم؛ نه یکبار، بلکه صدبار.
کاش میشد برگشت
به اون شبهای زمستونی که با صدای تیتراژ «سالهای دور از خانه» دلهامان گرم میشد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1