هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان۰کوتاه
پدرم زن دوم گرفت تا براش پسر بیاره..
ما چهارتا دختر بودیم که مادر بزرگم نشست زبرپای پدرم گفت مرد باید ريشه داشته باشه بابام هم آدم دهن بینی بود و مارو ول کرد و رفت دختر خالشو " گرفت پسردار شد ولی بعد بیست سال سکته کرد و زمین گیر شد و کسی ازش مراقبت نمیکرد تا اینکه عمم زنگ زد و گفت..
ادامه داستان..👇
ده ساله بودم که پدرم مارو بخاطر حرفهای مادرش وخواهراش ول کرد ورفت من آخرین بچه بودم وسه تا خواهر بزرگتر داشتم، مادربزرگم مرتب تو گوش بابام میخوند که این زن بی ریشه هست و میخواد تورو هم بی ریشه کنه، چهارتا دختر زاییده ونتونسته برات پسربیاره، اگر با دختر خالت ازدواج کرده بودی الان بجای اینا چهارتا پسر داشتی، عمه م هم میگفت دختر مثل دمپایی دم در میمونه هرکی آمد میپوشه ومیره این پسره که میمونه و اسم ورسم پدر رو زنده نگه میداره،اینطوری شد که پدرم باحرفهای خانوادش مارو ول کرد ورفت، بااینکه بچه بودم ولی غم مادرمو میفهمیدم مادرم واقعا زن هنرمند وکدبانویی بود واز هر انگشتش یه هنر میچکید،و تو خیاطی حرف نداشت ازوقتی بابام رفت چرخ خیاطی مادرم شد نون آور خونمون، مادرم نمیخورد ونمیپوشید تا بتونه خرج مارو بده، تا اینکه خبر رسید زن بابا پسر زاییده، از خدا شاکی بودم که چرا بهش دختر نداد تا ضایع بشن،..
روزها وسالها گذشت وما بزرگ شدیم وبا زحمتهای شبانه روزی مادرم ما همه درس خوندیم وبرای خودمون آدم بزرگی شدیم خواهرام استاد دانشگاه ومهندس شدن منم از رشته پرستاری قبول شدم درحال تحصیل بودم تا اینکه خبردار شدیم که بابا سکته کرده وفلج شده ویه روز تلفن خونمون زنگ زد وعمه پشت خط بودعمه با گریه والتماس شروع کرد به حرف زدن که از وقتی برادرش زمین گیر شده زنش و پسرش آوردن انداختنش خونه ما ومیگن ما نمیتونیم نگهش داریم،شوهر منم هروز بامن دعوا میکنه بخاطر اینکه برادرم سربارمون شده،توروخدا اجازه بده بیاریمش خونه تو بلاخره شوهرته پدر بچه هاته، مادرم که مات مونده بود منم که گنارش گوش میدادم گوشی رو ازمادرم گرفتم وگفتم اون روزا که بفکر ریشه برای برادرت بودی فکر اینجاشو میکردی، ببر بده به همون ریشه ش، وتلفن رو قطع کردم، بیست سال تمام با حسرت پدر زندگی کردیم حالا که زمین گیرشده و داروندارش رو بالا کشیدن یا ما افتادن، چندروزی ازاین ماجرا گذشت وعمه م بازم به مادرم بارها زنگ زد تا راضیش کنه، یه روز که از بیمارستان برگشتم دیدم عمه م و مادربزرگم خونه ماهستن وافتادن به پای مادرم که اجازه بده بیاریمش اینجا مادرمم گفت هرچی دخترام بگن همونه حالا ما خواهرا موندیم تو دوراهی تا به نتیجه ای برسیم!
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوبی میکنم ولی به چشم کسی نمیاد.
🌱صحبت های دکتر عزیزی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
صحبت درباره پلیدی باعث بروز پلیدی میشود. هرچه بیشتر به شر توجه کنید بر شر میافزایید.
هر عیبی را که در دیگران ببنید همان عیب یا نقصی مشابه را به زندگی خود فرا میخوانید.
ایراد گرفتن از دیگران سبب میشود که خودتان با نفی و انکار روبرو شوید. وقتی با سرزنش و انتقاد
تان شیره وجود دیگری را میمکید راه میگشایید تا شیره ذهن و تن و امور خودتان مکیده شود. در واقع به پیشواز بیماری و بدبختی و آشفتگی و تنگدستی میروید.
📗 از دولت عشق
🌱 کاترین واندر
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استدلالی که آقای قرائتی برای حجاب آوردن و تا خود قیامت هم کسی نمیتونه ردش کنه.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
سه چیز را با احتیاط بردار :
قدم ، قلم ، قسم !
سه چیز را پاک نگه دار :
جسم ، لباس ،خیال !
از سه چیز کار بگیر :
عقل ، همت ، صبر !
از سه چیز خود را دور نگهدار:
افسوس ، فریاد ، نفرین !
سه چیز را آلوده نکن :
قلب ، زبان ، چشم !
اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن : خدا ، مرگ و دوست ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌این چهار جمله رو به خاطر بسپار؛
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 کارگر بی خیال
مزرعه داری بود که زمین های زراعی بزرگی داشت و به تنهایی نمی توانست کارهای مزرعه را انجام دهد.
تصمیم گرفت برای استخدام یک دستیار اعلامیه ای بدهد چون محل مزرعه در منطقه ای بود که طوفان های زیادی در سال باعث خرابی مزارع و انبارها میشد افراد زیادی مایل به کار در انجا نبودند سرانجام روزی یک مرد میانسال لاغر نزد مزرعه دار آمد.
مزرعه دار از او پرسید آیا تاکنون دستیار یک مزرعه دار بوده ای مرد جواب داد من می توانم موقع وزیدن باد بخوابم به رغم پاسخ عجیب مرد چون مزرعه دار به یک دستیار احتیاج داشت او را استخدام کرد.
مرد به خوبی در مزرعه کار می کرد و از صبح تا غروب تمام کارهای مزرعه را انجام می داد و مزرعه دار از او راضی بود.
سرانجام یک شب طوفان شروع شد و صدای آن از دور به گوش می رسید.
مزرعه دار از خواب پرید و فریاد کشید طوفان در راه است فورا به سراغ کارگرش رفت و او را بیدار کرد و گفت بلندشو طوفان می آید باید محصولات و وسایلمان را خوب ببندیم و مهار کنیم تا باد آنها را با خود نبرد.
مرد همانطوری که در خواب بود گفت: نه ارباب من که به شما گفته بودم وقتی باد می ورزد من می خوابم .
مزرعه دار از این پاسخ عصبانی شد و تصمیم گرفت فردا او را اخراج کند سپس با عجله بیرون رفت تا خودش کارها را انجام دهد.
با کمال تعجب دید که تمامی محصولات با تور و گونی پو شیده شده است.
گاوها در اصطبل و مرغ ها در مرغدانی هستند پشت همه در ها محکم شده است و وسائل کشاورزی در جای مطمئن و دور از گزند طوفان هستند.
مزرعه دار متوجه شد که دستیارش فکر همه چیز را کرده و همه موارد ایمنی را در نظر داشته بنابر این حق داشته که موقع طوفان در آرامش باشد .
وقتی انسان آمادگی لازم را داشته باشد تا با مشکلات مواجه شود از چیزی ترس نخواهد داشت.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚پایان داستان غافلگیرت میکنه! 👇
اگه امروز چیزی شدم، از دعای مادریه که حتی وقتی دنیا گفت نمیتونه… گفت تو میتونی. 💛
برای شما هم پیش اومده مادرتون یه جا پشتتون وایسه که کسی باور نداشت؟ تو کامنتها بنویسید...
#داستان
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
-🌱🌱🌱
آدمهايی که بیشتر از من و تو سرشان میشود میگویند انسانِ متمدن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند.
تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی
و همچنین تکیهگاههای ثابت روحی وفکری! یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی میکنی خودت را کاملا از آنها بینیاز بدانی.
مردم هیچ به ما نمیدهند که ما خودمان از بهدست آوردنش عاجز باشیم! از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم میشود!
🌱 فروغ فرخزاد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه از نعمت خدا ناراضی هستین خدا به کس دیگه میده!!!
اگه خدا بخواد کسی رو انتخاب کنه تا نعمت رو در حقش تموم کنه،کار پدرو مادر رو گردن اون میندازه ...
این فرصت گیر هرکسی نمیاد !!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
─═༅🍃🪷░⃟⃟💚✨
📖حکایت
روزی مردی "قصد سفر" کرد.
پس خواست پولش را به شخص "امانت داری" بدهد، به نزد "قاضی شهر" رفت و به او گفت:
به مسافرت می روم، می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو "پس بگیرم."
قاضی گفت:
اشکالی ندارد پولت را در آن "صندوق" بگذار...
پس مرد همین کار را کرد.
وقتی از سفر برگشت، نزد قاضی رفت و امانت را از خواست.
قاضی به او گفت:
"من تو را نمی شناسم.!"
مرد غمگین شد و به سوی "حاکم شهر" رفت و قضیه را برای او شرح داد.
حاکم گفت: فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو "وارد شو" و امانتت را بگیر.
روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد، حاکم به او گفت: من در همین ماه به "حج" سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جز امانتداری ندیده ام.!
در این وقت "صاحب امانت" داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت: ای قاضی من نزد تو امانتی دارم.
"پولم را نزد تو گذاشته ام."
قاضی گفت: این کلید صندوق است، "پولت را بردار و برو."
بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم "صحبت کنند."
پس حاکم گفت:
ای قاضی ..امانت آن مرد را پس نگرفتیم ،مگر با دادن کشور !حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم..!
"سپس دستور به برکناری او داد."
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1