eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
─═༅🍃🪷░⃟⃟💚✨ 📖حکایت روزی مردی "قصد سفر" کرد. پس خواست پولش را به شخص "امانت داری" بدهد،  به نزد "قاضی شهر" رفت و به او گفت: به مسافرت می روم، می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو "پس بگیرم." قاضی گفت: اشکالی ندارد پولت را در آن "صندوق" بگذار... پس مرد همین کار را کرد. وقتی از سفر برگشت، نزد قاضی رفت و امانت را از خواست. قاضی به او گفت: "من تو را نمی شناسم.!" مرد غمگین شد و به سوی "حاکم شهر" رفت و قضیه را برای او شرح داد. حاکم گفت: فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو "وارد شو" و امانتت را بگیر. روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد، حاکم به او گفت: من در همین ماه به "حج" سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جز امانتداری ندیده ام.! در این وقت "صاحب امانت" داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت: ای قاضی من نزد تو امانتی دارم. "پولم را نزد تو گذاشته ام." قاضی گفت: این کلید صندوق است، "پولت را بردار و برو." بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم "صحبت کنند." پس حاکم گفت: ای قاضی ..امانت آن مرد را پس نگرفتیم ،مگر با دادن کشور !حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم..! "سپس دستور به برکناری او داد."  ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید آنکه شمارا بفهمد صدای سکوتتان را بهتر می شنود.... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱 بعضی از آدم‌ها مثل پیراهنی هستن که بر عکس اونا رو پوشیدیم... اذیتمون می‌کنن، گلومون‌ رو فشار میدن، تنگ میشن به تنمون، آدم‌های اطرافمون بابت اشتباه بچگونمون بهمون می‌خندن، اینا همش بخاطر انتخاب لباسیه که ظاهرش رو دیدیم،پسندیدیم و یه مدت طولانی اشتباه پوشیدیمش! لباس‌های برعکس پوشیده شده، دُرست مثل آدم‌های اشتباهِ زندگیمون هستن؛ بیاید قبل از اینکه دلمون رو بدیم، اول یاد بگیریم آدم‌ها رو دُرست بپوشیم،دُرست ببینیم و دُرست بسنجیم، بعد با خیالِ راحت اونا رو تنمون کنیم؛ آدم‌های برعکس پوشیده شده "فقط زندگیمون رو کلافه می‌کنن"...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از پستها
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ❌مادرها نگران غرهای فرزندانتان نباشید زمانی ناراحت باشید که ۷۰ درصد گویش یک فرزند انتقادی باشد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️💕خودت هوای خودت رو داشته باش.....! منتظر کسی نباش...!🌹🌱   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
☃️❄️☃️❄️☃️❄️☃️❄️☃️ 📚‍ داستان چله‌ها و پسران ننه‌سرما زمستان در فرهنگ ایرانی به دو بخش تقسیم می‌شود: - چله بزرگ: از اول دی تا دهم بهمن، چهل روز کامل. - چله کوچک: از یازدهم بهمن تا پایان بهمن، بیست روز کامل. این دو برادر، کنار هم هشت روزی را سپری می‌کنند که به آن چارچار می‌گویند؛ چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک. مردم باور داشتند در این روزها سرمای زمستان به اوج می‌رسد، چون دو برادر با هم در جنگ و جدال‌اند. پس از پایان چله بزرگ، جشن سده برگزار می‌شد؛ آتشی بزرگ روشن می‌کردند، گرد هم می‌آمدند، شعر می‌خواندند و پایکوبی می‌کردند تا گرما و نور بر سرما پیروز شود. ❄️ اهمن و بهمن در باورهای عامیانه، اهمن و بهمن دو برادر دیگرند: - اهمن: ده روز نخست اسفند (۱ تا ۱۰ اسفند) - بهمن: ده روز بعدی (۱۱ تا ۲۰ اسفند) مردم می‌گفتند سرمای اصلی زمستان در همین روزها رخ می‌دهد. مادر این برادران، همان ننه‌سرما است؛ پیرزنی که فرزندانش را برای آوردن سرما و برف به زمین می‌فرستد. 🌸 پایان زمستان پس از اهمن و بهمن، نوبت به سیاه‌بهار و سپس سرماپیرزن می‌رسد؛ روزهایی کوتاه اما پرماجرا که نشان می‌دهند زمستان در حال پایان است و بهار نزدیک می‌شود «زمستان قصه‌ای دارد که نسل‌ها آن را سینه‌به‌سینه روایت کرده‌اند؛ قصه‌ی چله بزرگ و کوچک، جنگ دو برادر در چارچار، و فرزندان ننه‌سرما: اهمن و بهمن. هر کدام نمادی از سرما، سختی و در نهایت امید به آمدن بهارند. این قصه‌ها یادمان می‌آورند که حتی طولانی‌ترین شب و سردترین روز، پایان دارد و پس از آن، گرما و زندگی دوباره می‌رسد. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز های زندگی مشترکتون رو پیش بقیه جار نزنید حتی به نزدیک ترین آدم های زندگی تون ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستانک ‌ بانوی محجبه ای در یکی از  سوپر مارکت های  زنجیره ای فرانسه خرید می کرد. خرید که تموم شد برای پرداخت پول به سمت صندوق رفت صندوق دار یک خانم بی حجاب و اصالتا ایرانی بود... (از اون عده افرادی که فکر می کرد روشن فکر) صندوق دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همانطور که داشت بارکد اجناس رو ثبت می‌کرد اون ها رو با تکبر به گوشه ی میز می انداخت... ‌ اما خانم محجبه که رو بند به چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمیگفت صندوق دار هم بیشتر عصبانی شد و گفت : اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل داریم این نقابی که تو زدی خودش یه مشکله که تو و امثال تو عاملش هستید ما اینجا اومدیم برای زندگیو کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ اگه می خوای دینت رو به نمایش بگذاری برو کشور خودت خانم محجبه اجناسی که خریده بود رو داخل نایلون گذاشت و نگاهی به صندوق دار کرد رو بند رو از چهره برداشت و در پاسخ به خانم صندوقدار ( که از دیدن چهره اروپایی و چشمان سبز او جا خورده بود) گفت: خانم عزیز من فرانسوی هستم اسلام دین من است... اینجا هم وطنم تو دینت را فروختی و من خریدم ‌ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
👌قدیمی ها میگفتند: لباس مرد، تمیز بودن زن را نشان می‌دهد. لباس زن، غیرت مرد را نشان می دهد. لباس دختر، اخلاق مادر را نشان می‌دهد و لباس پسر، تربیت مادر را نشان می‌دهد. رحمت خداوند بر پدر و مادرمان که در تربیت ما نقش داشتەاند. آنها خواندن و نوشتن بلد نبودند، اما در دانش گفتار، تسلّط داشتند. آنها ادب را نمیخواندند، اما ادب را به ما یاد دادند. آنها قوانین طبیعت و علوم زیستی را مطالعه نکردەاند، اما هنر زندگی را به ما آموختند. آنها یک کتاب دربارۀ روابط مطالعه نکردەاند، اما رفتار و احترام را به ما آموختند. آنها در دین تحصیل نکردند، اما معنای ایمان را به ما آموختند. آنها کتاب برنامەریزی را نخواندەاند، اما دور اندیشی را به ما آموختند. آنها به ما یاد دادند كه به دیگران، چگونه احترام بگذاریم ... ‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱خداوند متعال به داوود علیه السلام وحی فرمود: مرا در روزهای خوشی خود یاد کن تا من هم در روزگار گرفتاریت تو را اجابت کنم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗غذای رعایا نقل است که در زمان ناصرالدین شاه ، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند! شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند؟ امیر گفت : ماست و خیار! شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند . سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد : ۱) ماست پر چرب اعلا ۱ من ۲) خیار نازک و قلمی ورامین ۲ من ۳) گردوی مغز سفید بانه ۳ کیلو ۴) پیاز اعلای همدان ۱ من ۵) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته ۱ کیلو ۶) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه ۳ من ۷) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری۱ کیلو! ناصر الدین شاه بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناول کردند ، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت: پدر سوخته ها، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم! هر کس نارضایتی کرد و کفران نعمت ، به چوب و فلک ببندینش. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751