🌱🌱🌱
می خواهی قضاوتم کنی !؟
"کفش هایم را بپوش"
"راهم را قدم بزن "
"دردهایم را بکش "
"سالهایم را بگذران"
"بعد قضاوت کن "
یادت باشه؛
تا دردهای من رو نکشیدی
و تاجای من زندگی نکردی،
هیچوقت قضاوتم نکنی ...!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
◜︶ ۫ ˓ 🫐 ˒ ۫ ︶◝
📌گاهی وسط تمام این شلوغیها،
یه لحظه میایستم و به خودم یادآوری میکنم…
من چقدر بدهکارِ خداَم.
به خاطر چیزایی که دارم و حتی چیزایی که ندارم —
چون اونا هم حکمتی داشتن که نمیفهمیدم.
🩵شکر میکنم برای نفسهایی که هنوز میکشم،
برای روزایی که تموم شدن ولی من هنوز ایستادم.
برای آدمایی که رفتن و با رفتنشون، رشد کردم.
برای درهایی که بسته شدن تا راه درست رو پیدا کنم.
برای آرامشی که هر بار از هیچی، دوباره زاده شد.
💙شکر میکنم برای تمام تأخیرها،
چون حالا میدونم هیچ چیز “دیر” نبود،
فقط دقیق بود.
و برای تمام سختیهایی که یادم دادن
هیچ پناهی امنتر از خدا نیست.
خدایا…
ممنونم که هنوز هر روز دلیلی داری
تا به من نشون بدی زندهبودن، خودش یه معجزهست.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به من احساس “کافی نبودن” نده
هی نگـو:
«خوبیا، ولى... اونقدری که باید نه.»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
593.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚داستان این شعر👇
یه پادشاه، مرد دانایی کوتاهقامت رو به خدمت گرفت. یکی از بزرگان اعتراض کرد که چرا کسی رو انتخاب کردی که قد و قامتش اینهمه کوتاهه؟ پادشاه جواب داد:
«تو غلط به قامت نظر میکنی، به قیمتِ سخن و خرد باید سنجید.»
سعدی هم این نکته رو با یه جملهی ماندگار گفت:
«کوتاهِ خردمند، به از نادانِ بلند»
📌 نه هر که ظاهرش بزرگه، واقعاً بزرگه
#داستان
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
آدم باشید!
دست بردارید از شابلون زدن آدمها.
دست بردارید از این حرفهای تکراری که باید تا سیسالگی عشقت را پیدا کرده باشی، تا چهلسالگی خانه خریده باشی، تا بیستسالگی چند زبان خارجی یاد گرفته باشی...
آدم باشید و اگر خودتان از یک خیزگاه بلند پریدهاید و بی جرخوردگی اوج گرفتهاید پا نگذارید روی گلوی کسی که از جبر روزگار از صفر، از زیر صفر شروع کرده، تپهای برای اوج گرفتن نداشته
و باید قبل از پریدن کیلومترها میدویده.
یکی ممکن است بیست سالگی ازدواج کند و چهل سالگی شروع کند به درس خواندن...
به شما چه که این سن ازدواج است و آن سن درس؟ چهکارهاید که برای هر چیزی عددی از سن تعیین میکنید؟
معیارید شما مگر؟
یکی برای نمرهی شانزده جایزه میگیرد و یکی برای فقط به مدرسه رفتن میجنگد و گوشاز گوش والدین معتادش خبردار نمیشود که نمرهاش ده شده یا بیست.
یکی برای گرینکارت میجنگد، یکی برای شناسنامه.
یکی همان اول دستش پر بوده از آس و شاه و بیبی، یکی با بهت خیره شده به دو و سه و چهاری که هیچکدام هم حکم نیست.
دنیای آدمها مثل هم نیست که بیست و سی و چهلسالگیشان مثل هم باشد.
دست از سر آدمها بردارید.
زندگی برای کسی که هی میدود و نمیرسد به قدر کافی سخت هست، شما نشوید آن ملکان عذابی که با چماق ایستاده و میگوید سن این گذشت، سن آن نرسیده هنوز.
👤سودابه فرضیپور
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
👌کارهای بیهودهای که
انسانها هر روز انجام میدهند
روزی لویی شانزدهم سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید.
پرسید: از چه نگهبانی میکنی؟
سرباز گفت: قربان افسر گارد به من گفته
است خوب مراقب باشم.
لویی، از افسر گارد پرسید: این سرباز چرا اینجاست؟
افسر گفت: من طبق برنامه افسر قبلی عمل کردم.
در همین حین مادر لویی او را صدا زد و گفت: زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود. و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند.
✅ روزانه چه کارهای بیهودهای را انجام میدهیم، بی آنکه بدانیم چرا...؟!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 معجزه واقعی
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد، قلک را شکست.
سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود.
بالاخره سارا حوصلهاش سر رفت و سکهها را محکم روی پیشخوان ریخت.
داروساز با تعجب پرسید: چی میخواهی عزیزم؟
دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام میگه که فقط معجزه میتونه او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این همهی پول منه. من از کجا میتونم معجزه بخرم؟
مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت: من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه.
آن مرد دکتری بود به نام کارلتون آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چی توی دلت باشه
خدا اونو میدونه
نگرانی معنایی نداره وقتی
قدرتی به اسم خدا
بالای سرت باشه
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
هر آدمی لازم دارد یک «جان پناه» داشته باشد.
کوهنوردها، میدانند جان پناه یعنی چه
من با این کلمه خیلی حالم خوب میشود.
فکر کن پناه جانت باشد. کوه هم باشد . صخره هم ، سرما و گرما هم و خطر سقوط؛ و آنوقت یک جایی باشد که جانت را پناه است !
جایی که گرم است. سرد است. پناه است و امن ! و این مهمتر از همه است. امن !
جان پناه خیلی پناه تر از پناهگاه است.
خیلی امن تر !
میدانید. من تا حالا جان پناه نرفته ام.
ولی وقتی گفتند برویم سبلان جان پناه می مانیم تا تیم حرفه ای بروند صعود ، حال جانم خیلی پناه شد .
آدم توی صعودهای زندگی ، جانپناه داشته باشد ، تا خود آسمان هم بالا میرود.
عشق ،جان پناه ترین هاست.
و بعضی آدمها
گاهی حتی عطر شان ، خیالشان ، اسم شان ...
دلتنگ مادر که می شدیم
«صندوق لباسش» ، پناه مان بود ...
جان پناه مان بود ! جان پناه مان !
هر آدمی یک جان پناه ، باید داشته باشد. برای خنده هایش، گریه هایش، سکوتش، برای ناگفته هایش، برای زیست کردن ، برای نفس تازه کردن ، برای نفسش ...
جان پناه مثل آغوش باید باشد .
امن و امان ترین ...
دارید جان پناه ؟ جان پناه خودتان هستید؟!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗مردی کیسهای طلا در باغ خود دفن کرده بود، اما جای دقیقش را فراموش کرد. نزد فقیهی دانا رفت و راهکار عجیبی شنید: «نیمهشب برخیز و تا صبح خالصانه برای خدا نماز بخوان، بدون اینکه لحظهای به گمشدهات فکر کنی!»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
گاهی چه دلگیر میشوی
از خدا و گاهی چه بی اندازه
دلت برایش تنگ میشود؛
گاهی از حکمتش شاکی و گاهی راضی؛
گاهی مشکوک و
گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛
گاهی از رگ گردن به تو نزدیکتر و
گاهی دور میشود از تو؛
گاهی قدرتش در لبخند تو
جاری میشود و گاهی در گریهات؛
خدا همان خداست،
کاش این قدر ما
گاهی به گاهی نمیشدیم!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751