eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
صبحتون بخیر 🌹 🌼 🌹
آدم باشید! دست بردارید از شابلون زدن آدم‌ها. دست بردارید از این حرف‌های تکراری که باید تا سی‌سالگی عشقت را پیدا کرده باشی، تا چهل‌سالگی خانه خریده باشی، تا بیست‌سالگی چند زبان خارجی یاد گرفته باشی... آدم باشید و اگر خودتان از یک خیزگاه بلند پریده‌اید و بی‌ جرخوردگی اوج گرفته‌اید پا نگذارید روی گلوی کسی که از جبر روزگار از صفر، از زیر صفر شروع کرده، تپه‌ای برای اوج گرفتن نداشته و باید قبل از پریدن کیلومترها می‌دویده. یکی ممکن است بیست سالگی ازدواج کند و چهل سالگی شروع کند به درس خواندن... به‌ شما چه که این سن ازدواج است و آن سن درس؟ چه‌کاره‌اید که برای هر چیزی عددی از سن تعیین می‌کنید؟ معیارید شما مگر؟ یکی برای نمره‌ی شانزده جایزه می‌گیرد و یکی برای فقط به مدرسه رفتن می‌جنگد و گوش‌از گوش والدین معتادش خبردار نمی‌شود که نمره‌اش ده شده یا بیست. یکی برای گرین‌کارت می‌جنگد، یکی برای شناسنامه. یکی همان اول دستش پر بوده از آس و شاه و بی‌بی، یکی با بهت خیره شده به دو و سه و چهاری که هیچ‌کدام هم حکم نیست. دنیای آدم‌ها مثل هم نیست که بیست و سی و چهل‌سالگی‌شان مثل هم باشد. دست از سر آدم‌ها بردارید. زندگی برای کسی که هی می‌دود و نمی‌رسد به قدر کافی سخت هست، شما نشوید آن ملکان عذابی که با چماق ایستاده و می‌گوید سن این گذشت، سن آن نرسیده هنوز. 👤سودابه فرضی‌پور ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
👌کارهای بیهوده‌ای که انسان‌ها هر روز انجام می‌دهند روزی لویی شانزدهم سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. پرسید: از چه نگهبانی می‌کنی؟ سرباز گفت: قربان افسر گارد به من گفته است خوب مراقب باشم. لویی، از افسر گارد پرسید: این سرباز چرا این‌جاست؟ افسر گفت: من طبق برنامه افسر قبلی عمل کردم. در همین حین مادر لویی او را صدا زد و گفت: زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود. و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این‌جا قدم می‌زند. ✅ روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم، بی آن‌که بدانیم چرا...؟! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 معجزه واقعی سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد، قلک را شکست. سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت. داروساز با تعجب پرسید: چی می‌خواهی عزیزم؟ دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام میگه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟ مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتری بود به نام کارلتون آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چی توی دلت باشه خدا اونو میدونه نگرانی معنایی نداره وقتی قدرتی به اسم خدا بالای سرت باشه  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱 هر آدمی لازم دارد یک «جان پناه» داشته باشد. کوهنوردها، می‌دانند جان پناه یعنی چه من با این کلمه خیلی حالم خوب می‌شود. فکر کن پناه جانت باشد. کوه هم باشد . صخره هم ، سرما و گرما هم و خطر سقوط؛ و آنوقت یک جایی باشد که جانت را پناه است ! جایی که گرم است. سرد است. پناه است و امن ! و این مهمتر از همه است. امن ! جان پناه خیلی پناه تر از پناهگاه است. خیلی امن تر ! می‌دانید. من تا حالا جان پناه نرفته ام. ولی وقتی گفتند برویم سبلان جان پناه می مانیم تا تیم حرفه ای بروند صعود ، حال جانم خیلی پناه شد . آدم توی صعودهای زندگی ، جان‌پناه داشته باشد ، تا خود آسمان هم بالا می‌رود. عشق ،جان پناه ترین هاست. و بعضی آدم‌ها گاهی حتی عطر شان ، خیالشان ، اسم شان ... دلتنگ مادر که می شدیم «صندوق لباسش» ، پناه مان بود ... جان پناه مان بود ! جان پناه مان ! هر آدمی یک جان پناه ، باید داشته باشد. برای خنده هایش، گریه هایش، سکوتش، برای ناگفته هایش، برای زیست کردن ، برای نفس تازه کردن ، برای نفسش ... جان پناه مثل  آغوش باید باشد . امن و امان ترین ... دارید جان پناه ؟ جان پناه خودتان هستید؟! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗مردی کیسه‌ای طلا در باغ خود دفن کرده بود، اما جای دقیقش را فراموش کرد. نزد فقیهی دانا رفت و راهکار عجیبی شنید: «نیمه‌شب برخیز و تا صبح خالصانه برای خدا نماز بخوان، بدون اینکه لحظه‌ای به گمشده‌ات فکر کنی!» ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱 گاهی چه دل‌گیر می‌شوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ می‌شود؛ گاهی از حکمتش شاکی و گاهی راضی؛ گاهی مشکوک و  گاهی مجذوب عدالتش می‌شوی؛ گاهی از رگ گردن به تو نزدیک‌تر و گاهی دور می‌شود از تو؛ گاهی قدرتش در لبخند تو جاری می‌شود و گاهی در گریه‌ات؛ خدا همان خداست، کاش این قدر ما  گاهی به گاهی نمی‌شدیم! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتن نعمت فقط خوشی نیست، مسئولیت هم داره. وقتی شبی سیر غذا می‌خوری و همسایه‌ات گرسنه می‌خوابه، فردای قیامت ازت می‌پرسن… اون وقت میگی: کاش نعمت‌ها به اندازه‌ی قوت بود، نه گرفتاری. 🌱مرحوم‌آیت‌الله‌مجتهدی‌تهرانی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✵━━┅═🌸‿🌸═┅━✵ 📚 (تب کرد و مُرد) 💠در ایام قدیم پیرمرد مهربانی با تک پسرش زندگی می‌کرد. این دو خیلی رابطه عاطفی با یک دیگر داشتند تا این که پیرمرد پس از ماه‌ها بیماری در بستر جانش را از دست داد. به همین خاطر پسرک شب و روز در حال گریه و زاری بود. همسایه‌ها و آشنایان هم گروه گروه برای تسلیت گفتن می‌آمدند و می‌رفتند. 💠پسرک یتیم هم در این حین مدام از پدرش تعریف می‌کرد. به هر گروهی که می‌رسید، از خوبی‌ها و رفتارهای  پدرش می‌گفت و از این که چگونه بیمار شد و دکترش چه کسی بود و چه دوایی خورد و چه شد که مرد. خلاصه همه این اتفاقات را با جزئیات بسیار و با آب و تاب فراوان تعریف می‌کرد. 💠این رفت و آمدها تمامی نداشت، پسرک یتیم هم بهترین خوردنی‌ها را می‌خرید و جلوی میهمانانش می‌گذاشت و حسابی پذیرایی می‌کرد. میهمانان هم بدون تعارف مشغول خوردن می‌شدند و برای این که بیشتر در خانه‌ی پسر بمانند و بیشتر و بهتر از خوردنی‌های آن‌جا استفاده کنند، سعی می‌کردند پسر را به حرف وادارند. هرکس می‌رسید، خودش را غمگین نشان می‌داد و با تأسف به پسر می‌گفت: «خدا رحمت کند پدرت آدم خوبی بود؛ راستی چه شد که آن بی‌چاره به این زودی مرد!» 💠پسر هم که منتظر چنین پرسشی بود، با آب و تاب بسیار سیر تا پیاز مرگ و زندگی پدرش را تعریف می‌کرد. در این مدت میهمانان خوبس به خودشان هم می‌رسیدند و با این که همه‌ی ماجراهای مرگ و زندگی پیرمرد را شنیده بودند،  باز هم فردای آن روز به دیدن پسر می‌آمدند و از او می‌پرسیدند که پدرت چگونه مرد؟ 💠پسر از علاقه و اشتیاق دیگران به شنیدن ماجرای مرگ و زندگی پدرش تعجب می‌کرد و نمی‌فهمید که چرا مردم این همه به شنیدن حرف‌های او علاقه نشان می‌دهند. تا این که روزی یکی از دوستان پدرش به دیدن پسر رفت و گفت: «سوگواری و عزاداری بس است. بهتر است به فکر ادامه دادن کار و کاسبی پدرت باشی. سخن گفتن از حال و روز زندگی و مرگ پدر که نشد کار. چشم باز کنی، می‌بینی این مردم دار و ندارت را خورده‌اند و برده‌اند و تو سرت بی کلاه مانده. پس بهتر است که زوتر درب خانه‌ات را ببندی!». 💠پسر که انتظار شنیدن چنین حرف‌هایی را از دوست صمیمی پدرش نداشت، ناراحت شد و گفت: «این چه حرف‌هایی است که می‌زنید. مردم به پدر من علاقه و ارادت زیادی داشتند و حالا به خاطر اوست که این جا جمع می‌شوند و به حرف‌های من گوش می‌دهند.» 💠دوست پدرش وقتی دید که پسرک متوجه حرف‌هایش نمی‌شود تصمیم گرفت که شام به خانه پسرک برود. وقتی سفره‌ی شام را انداختند، به پسر گفت: « ای پسر بهتر است برای من هم تعریف کنی که چه شد که پدرت بیمار شد و چگونه مرد.» پسر گفت: «شما که از همه چیز خبر دارید!!! ...» 💠دوست پدرش گفت: «بله خبر دارم؛ اما مثل همه دوست دارم از زبان تو بشنوم.» پسر مشغول تعریف شد. دوست پدرش کم کم مشغول خوردن غذا شد. تا حرف پسر می‌خواست قطع شود، سوالی تازه می‌پرسید و پسر هم جوابش را می‌داد. ساعتی که گذشت، همه‌ی غذاها خورده شد. پسر که حرفش تمام شد، دست برد توی سفره که چیزی بخورد که دید هیچ غذایی نمانده!! تازه متوجه شد که هر روز چه بلایی به سرش می‌آید که او اصلا" فکرش را هم نمی‌کرده. شرمنده شد. می‌خواست از دوست پدرش عذرخواهی کند که او نگذاشت و گفت: «از این به بعد هر کس از تو پرسید پدرت چگونه مرد، بگو: «تب کرد و مُرد. آن وقت می‌بینی که کسی به سراغت نمی‌آید و چیزی از تو نمی‌پرسد.» 💠پسر به نصیحت دوست پدرش گوش کرد. خیلی زود همه همسایه‌ها و افراد شکمو از خانه‌اش دور  شدند و پسر توانست به کار و کاسبی تعطیل شده‌ی پدرش برسد. 💠کاربرد ضرب المثل از آن ایام به بعد هرکسی بخواهد از زیر بار تعریف‌ها و گفت وگوهای بی اهمیت شانه خالی کند، می‌گوید: «تب کرد و مُرد.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من آدمیم که میبخشم چون با بخشیدن قلبم آروم میگیره ولی فراموش نمیکنم چون تجربه هام باعث میشن دیگه آسیب نبینم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱 گاهی دلت می‌خواهد از دید بعضی آدم‌ها پنهان بمانی آدم‌هایی که مدام در زندگی‌ات سرک می‌کشند و با ژست صمیمیت داشته‌هایت را می‌شمرند احساساتت را خط کشی می‌کنند اشتباهاتت را سرزنش می‌کنند به چیزهایی که خود ندارند حسادت می‌کنند دست می‌گذارند روی نقطه ضعف‌هایت و آن را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنند و هر کاری که لازم باشد می‌کنند تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند فریب ظاهرشان را نخور این آدم‌ها " آینه " نیستند، " شیشه خرده‌"‌اند... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751