eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
🔘 داستان کوتاه روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد ! فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! " چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی ! موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر در قلبت نمیرقصی اگر با جانت عشق نمی ورزی اگر با‌نگاهت جانی گرم نمیشود اگر با لبخندت دلی نمی‌تپد اگر دستانت حرم انگشتان محبوبی نیست اگر سرانگشت عشق بر تار گیسویی نمی نوازی.... بیهوده به دنبال خدا و در انتظار بهشت نباش.... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🔺اگه به یه آدم بگی فوق العاده ایی، فوق العاده تر از قبل میشه اگه یه آدمو برای تلاشش تحسین کنی بیشتر تلاش میکنه اگه به یکی بگی که چقدر قشنگ میخندی قشنگ تر میخنده اگه به یکی بگی چقدر خوشگل شدی واقعا خوشگل‌تر میشه و از همه مهم تر اگه تو مهربون بمونی مهربونیِ این دنیا ته نمیکِشه ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
708.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف مردم مانند موج دریاست ... اگر در مقابلش بایستی خسته ات میکند و اگر با آن همراهی کنی غرقت میکند ! قرار نیست که همه ی آدم ها شما را درک کنند و این اشکالی ندارد آن ها حق دارند نظر دهند و شما کاملا حق دارید آن را نادیده بگیرید ! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ باد گفت آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟ شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر می شد پیرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد. در آن هنگام آفتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است. در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من آدمیم که میبخشم چون با بخشیدن قلبم آروم میگیره ولی فراموش نمیکنم چون تجربه هام باعث میشن دیگه آسیب نبینم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱حرف حق رو امروز آقای مشاور گفت که: "‌وقتی برای چیزی که باید سوگواری نکردی، حالا برای همه‌چیز سوگواری." اینجوریه که لیوان میشکنه گریه ات میگیره، تو بحث کوچیک دلت میشکنه، تحمل دردت پایین میاد، وقتی چیزی رو که میخوای نمیشه؛ صبرت تموم میشه و اشک جاری میشه و.. بعضی وقتا ضعیف بودن و سوگواری کردن، دقیقا خود ِ خودِ قوی بودنه! لازم نیست همیشه قوی باشی بعضی وقتا باید اجازه بدی شرایط بگذره و رنج تموم بشه. غصه خوردن و ناراحت بودن بخشی از احساس های ماست که نباید سرکوب بشه ولی نباید بزاری مدت طولانی توی اون حال و هوا بمونی فقط همین، اگه اینو بلد باشی شاید جلوی خیلی از آسیب های روحیتو بگیره. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
898.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ نمیشه همه رو راضی نگه داشت 📗وقتی زنان بخواهند 🌱گریس بانی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🔘 داستان کوتاه نزدیک دو ماه است پدر بازنشسته شده! مدام سرش گرم دوستان و کتاب هایش و بقیه اوقات مشغول دنیای مجازی ست. زندگی اش را به دقت زیرنظر دارم! صبح ها به رسم عادت ساعت هفت بیدار میشود! میرود نانوایی و برمیگردد شعر میخواند؛ مادرم را بیدار میکند به اتفاق صبحانه میخورند؛ میرود سراغ کتاب هایش! ناهار را زودتر از زمان شاغل بودنش میخورد! بعد از ناهار چرت میزند... بعد از ظهرها را اغلب بهمراه مادرم با دوستانش شریک میشود. خوشحال و سرحال است. کمی چاق تر شده... در این مدت هرکس اورا دیده بازنشستگی اش را تبریک گفته اغلب با هدیه ی کوچک یا دسته گل! پدر معتقد است سی سال کار کرده و اکنون زمان استراحت اوست. به تمامی تفریحاتی که اطرافیانش پیشنهاد میکنند پاسخ مثبت داده و از اینکه دغدغه ی مرخصی ندارد بسیار احساس رضایت میکند. اما!.... مدتی ست به مادرم فکر میکنم. پا به پای پدر در برخی موارد خیلی بیشتر از او برای زندگی شان زحمت کشیده. اگر پدر سی سال هرروز هشت ساعت پشت میز نشسته، مادر بیست و چهار ساعت سرپا فضای خانه را مدیریت کرده. پدر بعد از سی سال به استراحت فکر میکند.. اما مادر هنوز سر اجاق برای ناهار پیاز خرد میکند. پدر در آرامش کتاب میخواند. مادر جارو بدست خانه تکانی میکند... هرازگاهی پدر ظرف هارا میشوید یا سیب زمینی میپزد... و با جمله ای به اعضای خانواده این لطف بزرگش را اعلام میکند! مادر اما انگار مجبور به انجام وظایفش است.. همه از او انتظار دارند و او بدون خستگی و بدون ابلاغ آن مسئولیتش را انجام میدهد. مادر را نگاه میکنم. کی قرار است بازنشسته شود؟ کی قرار است از او بخاطر مشغولیت بیست و چهارساعته اش بعد سی سال با هدیه ای یا دسته گلی تقدیر شود؟ مادر کی قرار است به استراحت و دغدغه های تک نفره اش فکر کند؟!!!.... به مادراتون بگید که قدردان حضور و تمام خوبیهاشون هستید. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نگاه به خودت بنداز ببین خودتو چقدر درگیر چیزای بی ارزش کردی ببین چقدر داری به خودت ظلم میکنی ... غم میخوری و استرس داری میترسی از اینده ای که هنوز نیومده ... می ترسی از اتفاقاتی که اصلا قرار نیست اتفاق بیفتن ...! دلیل این همه ترس و احساس بی پناهی یه جایی در اعماق وجودت خدارو فراموش کردی و فکر میکنی تنهایی چرا خدا رو حس نمیکنی .. دیگه خدا باید چجوری بهت بگه که من هستم چقدر آیه و نشانه باید بفرسته که باورش کنی و بفهمی که بالاسرت قدرتی هست به اسم "خدا" ... خدایی که بی اذنش برگی از درخت نمیفته خدایی که اگه برات بخواد هیچ کس جلودارش نیست ... پس خودتو دست غم و غصه نده و توکل کن به خدا مطمئن باش خودش بغلت میکنه آرومت میکنه ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗تو شهر ما یه آقای مرده شوری بوده به اسم آقای بخشی، که از قضا دوستی داشته که از مرگ میترسیده، یه بار این دوست آقای بخشی بهش میگه بیا و کاری کن! یه روز که مرده نداشتی و سرت خلوت بود خبرم کن بیام و منو مثل یه مرده بشور تا من ترسم بریزه و برای مرگ آماده بشم مثلا... خلاصه اینم موافقت میکنه و یه روز که سرش خلوت بوده این دوستش رو خبر میکنه که بیا تا بشورمت....این دوست میره و لباساشو در میاره و تو حوض مرده شور خونه میخوابه و اماده میشه تا این اقای بخشی بیاد بشورتش...اقای بخشی لیفی که معمولا باهاش مرده ها رو میشسته میاره که دوستش بهش میگه من چندشم میشه اگه میشه یه لیف نو برام بیار....اینم قبول میکنه و میره تا از اتاق تدارکات یه لیف نو بیاره و به دوستشم میگه پس تو توی حوض بخواب تا من بیام.... در همین بین یکی از پرسنل مرده شور خونه میاد و دنبال آقای بخشی میگشته و باهاش کار داشته...میرسه به بخش شستشوی اموات و همینطور صدا میزده بخشی.... که یک دفعه این آقای دوست بزرگوار از تو حوض بلند میشه و میگه :بخشی رفته لیف بیاره!!!🤣 دیگه اون یارو زهره ترک میشه و پا به فرار میذاره🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751