هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📚آفتاب و مهتاب
درزمانهای قدیم پسر خياطى بود که روزى موقع کار خوابش برد. پدر او، او را صدا زد و بيدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مىديدم. پدر هرچه اصرار کرد، بچه خياط خواب خود را تعريف نکرد. پدر شکايت برد پيش حاکم. حاکم پسر را خواست و خواب او را از او پرسيد. پسر نگفت. حاکم دستور داد او را زندانى کنند و آب و غذا به او ندهند تا به حرف بيايد.
اين بود تا اينکه روزى دختر حاکم براى تفريح به ديدن زندان رفت. در آنجا دختر و پسر هم ديگر را ديدند و عاشق هم شدند. حاکم سرزمين همسايه معمائى براى اين حاکم فرستاد تا آنرا حل کند. معما اين بود: از سنگ آسيابى که برايت فرستادهام يک دست لباس بدوز و برايم بفرست. پادشاه و وزراء هرچه فکر کردند، چيزى به عقل آنها نرسيد. ”بچه خياط“ را صدا کردند و حل معما را از او خواستند. پسر با شمشيرى سنگ آسياب را دو نيم کرد. ميان آن پارچهاى بود. از آن پارچه لباسى دوخت و براى حاکم همسايه فرستاد. حاکم برخلاف قولى که به پسر داده بود او را آزاد نکرد. مدتى گذشت. حاکم همسايه معماى ديگرى براى اين حاکم فرستاد. معما اين بود: در جعبهاى را که برايتان فرستادهام پيدا کرده و آن را باز کنيد. باز حاکم مجبور شد ”بچه خياط“ را خبر کند و به او قول آزادى او را داد. ”بچه خياط“ جعبه را در آب فرو کرد. آب به درون جعبه نفوذ کرد جعبه پر از آب شد و به در آن فشار آورد و باز شد.
جعبه را براى حاکم سرزمين همسايه فرستادند.اين حاکم باز هم پسر را ازاد نکرد. گذشت تا اينکه باز هم حاکم همسايه معماى ديگرى را طرح کرد. سه ماديان فرستاد تا اين حاکم معلوم کند کدام مادر و کدام کرهٔ آن است. حاکم بچه خياط را خبر کرد. بچه خياط قول ازدواج با دختر حاکم را از او گرفت. ماديانها را حرکت داد. يکى جلو مىرفت و دو تاى ديگر بهدنبال او. بچه خياط گفت ماديان جلوئى مادر و دوتاى ديگر کرههاى او هستند. حاکم اين بار به قول خود وفا کرد و دختر خود را به عقد بچه خياط درآورد. از آن طرف حاکم سرزمين همسايه فهميد که معماها را بچه خياط حل کرده است. او هم دختر خود را به بچه خياط داد. سالى گذشت و هر دو زن بچه خياط زائيدند. يکى پسر و ديگرى دختر. روزى بچه خياط پسر خود را روى يک زانو و دختر خود را روى زانوى ديگر خود نشانده بود که حاکم ا در وارد شد و به او گفت حالا بايد خواب آن روزت را برايم بگوئي. بچه خياط گفت: خواب ديدم که با دخترهاى دو حاکم عروسى کردهام و از آنها دو بچه دارم. يکى بهنام مهتاب و ديگرى بهنام آفتاب و هر کدام روى يک زانويم نشستهاند. مثل حالا. حاکم متعجب شد و گفت: چرا همان موقع خوابت را نگفتي. پسر گفت اگر مىگفتم، آنچه را که در خواب ديده بودم ديگر عمل نمىشد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت کفاش و سوزن کفاشی
"نمک نشناس نباشیم"
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✅حلّش کن ، نشد ، ندیده بگیر
✍ با مداد شمعي نصف مبل كرم رنگ رو سياه كرده بود. صداش كردم و با تظاهر به ناراحتي گفتم : عزيزم من اينجا چيزهاي ناراحت كننده اي می بينم به نظرت بايد چكار كنم ؟
خيلی خونسرد سر تكون داد و گفت : خب پاكش كن ...
اگه پاك نمي شه، چشماتو ببند !
🔅به همين سادگي ! تمام فلسفه ی آرامش رو در همين جمله ي كوتاه به من پر مدعّای مثلاً تحصيل كرده ياد آوري كرد !
و من بفكرِ تمام مشكلاتي كه با اين قاعده ساده میشد با اونها مواجه شد ولی به بدترين شكل باهاشون كلنجار رفته بودم و همه جا هم با خودم می بردمشون ، افتادم !
👈 از اون روز قانون زندگي من اين شده
"پاكش كن ، اگه پاك نمی شه چشماتو ببند" این است رمز آرامش .
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️این شکلِ دنیاست…
اگه به کسی خوبی کنی،
هیچ تضمینی نیست که خوبیت به خودت برگرده
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
#جرج_برنار_دشاو
🍁 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا رحم کن🤲😭🤲
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗دوستی می گفت؛
بچه که بودم، یه جوجه داشتم.
خیلی دوستش داشتم.
یه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که یهو
نوک زد توی چشمم.
خیلی دردم اومد.
تو عالم بچگی کلی بهش فحش دادم.
اما الان میفهمم که تقصیر اون نبود!
تقصیر خودم بود!
هر وقت کسی که شعور و فهم درستی نداره رو به خودت نزدیک کنی حتما بهت آسیب میزنه!
این یه قانونه ..
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی میآید یکی میرود و این قانون بقای زندگیست
اما تو که رفتی هیچ کس نیامد
انگار قانون بقا هم پوچ است وقتی تو نیستی... 🌱
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
زندگی مانند بازی شطرنج است
ما نقشه ای میریزیم اما اجرای آن، مشروط به حرکت هایی است که رقیب، به دلخواه میکند. این رقیب در زندگی، سرنوشت است…
📗 در باب حکمت زندگی
🌱 آرتور شوپنهاور
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼فاجعه چیه؟
🌱استاد_الهی قمشه ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗زن ایستاده بود جلوی آینه و خودشو نگاه می کرد. مرد نشسته بود روی لبه تخت و همسرش را تماشا میکرد. از آنجایی که تولد زنش نزدیک بود ازش پرسید: کادو تولد چی دوست داری برات بگیرم عزیزم؟ زن گفت: دلم میخواد دوباره چهارده سالم بشه!
در صبح روز تولد، مرد به آشپزخانه رفت و برای همسرش یک کاسه بزرگ زیبا بچگانه آورد که برای صبحانه اش بخوره و سپس او را به شهر بازی برد.
چه روزی!!! اونا سوار همه بازیهای تو پارک شدند! اسلاید مرگ، دیوار ترس، فریاد غلتک، همه چیز!!!
پنج ساعت بعد اونا از پارک اومدن بیرون. کاملا گیج و مبهوت! سرشون گیج می رفت و معده شون آشوب شده بود. سپس شوهر زنشو برد ساندویچی و یک سیب زمینی سرخ کرده بزرگ و نوشیدنی شوکولاتی براش خرید.
بعد اینها، زنش را به برد به سینما و اونجا هم براش ذرت بو داده، نوشابه گازدار، آب نبات مورد علاقش و… خرید! چه ماجراجویی شگفت آوری! در نهایت اونها رفتن خونه و کاملا خسته سقوط کردن تو تختخواب!
مرد به همسرش لبخند زد و عاشقانه ازش پرسید: “خب عزیزم، از اینکه دوباره مثل ۱۴ ساله ها زندگی کردی چه احساسی داری؟”
زن به آرامی چشماشو باز کرد و گفت: “من منظورم سایز لباسهام بود که دوست دارم مثل ۱۴سالگیم باریک و رو فرم باشم گلابیم!!!”
🌱نتیجه اخلاقی این داستان: مردها حتی اگر به حرف زنهاشون هم گوش بدن، هیچوقت منظور اونارو درک نمیکنن. 😐
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751