فردی از عارف خواست
که او را موعظه کند
عارف گفت :
#مـرنج و #مـرنجـان
گفت:
«مرنجان را فهمیدم
یعنی کسی را اذیت نکنم
ولی «مرنج» یعنی چی؟
چهطور میتوانم ناراحت نشوم
مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده
یا فحش داده ، چهطور نباید برنجم؟
عارف پاسخ داد:
علاج آن است که خودت را کَسی ندانی
و اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمیرنجی
جفا کشیم و ملامت خوریم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
تمام غصهها از همان جایی
آغاز میشوند که، ترازو برمیداری
و میافتی به جان دوست داشتنت..
اندازه می گیری،
حساب و کتاب میکنی،
مقایسه میکنی…
و خدا نکند حساب و کتابت برسد
به آن جا که
زیادتر دوستش داشتهای،
زیادتر گذشتهای،
زیادتر بخشیدهای،
به قدر یک ذره،
حتی یک ثانیه...
درست از همان جاست که
توقع آغاز میشود،
و توقع آغاز همه رنجهایی است
که ما میبریم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
و اما چند نکته مدیریتی برای زندگی :
ﺩﺭﺁﻣﺪ:
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺗﮑﯿﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺧﺮﺝ :
ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﺑﺰﻭﺩﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ
ﺩﺍﺭﯾﺪ .
ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ:
ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺧﺮﺝ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺭﯾﺴﮏ:
ﻫﺮﮔﺰ ﻋﻤﻖ ﯾﮏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻧﮑﻨﯿﺪ .
ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ:
ﻫﻤﻪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺍﺕ:
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﮐﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستی که مفهومی داریم به نام 'اثر قایق خالی' ؛ اگر این مفهوم رو درک کنیم، خیلی مشکلات ذهنی ما حل میشه!👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌼فوايد آيه الکرسی:
▫️ خواندن آن هنگام خروج از منزل، هفتاد هزار فرشته نگهبان شما می شوند...
▪️ هنگام ورود به منزل، قحطی و فقر، هرگز به منزلتان نمی آيد...
▫️ خواندن بعد از وضو، شخصيت شما را ۷۰ درجه بلندمرتبه تر می سازد...
▪️ خواندن قبل از استراحت، فرشته ها تمام شب را محافظتان خواهند بود...
🌱 خواندن بعد از نماز واجب، فاصله شما تا بهشت فقط مرگ است...
التماس دعا🤲
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دوختن پارگی های
روح با نخ توبه !!!!
از باغبانی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت: کاشت بذر عشق
در زمین دلها، زیر نور ایمان !!!!!
از باستان شناسی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : کاویدن جانها برای
استخراج گوهر درون !!!!!
از آیینه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : زدودن غبار آیینه دل
با شیشه پاک کن توکل !!!!!
از میوه فروشی پرسیدند :
زندگی یعنی چه ؟
گفت : دست چین خوبی ها
در صندوقچه دل !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱حاج اسماعیل دولابی میگفتند
وقتی به خدا بگویی خدایا!
من غیر از توکسی را ندارم؛ خدا
غیور است وخواستهات را اجابت میکند
خدا درکارهمه برکت
درخانه شان آرامش
در وجودشان نورخودت را قرار بده
بُخل و حسادت تنگ نظری را از همه دور کن
چشم دیدن شادی و موفقیت دیگران را
به همه ی ما عطا کن❤️
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بساط "چای" عجب بساط عاشقانه ای بود اونوقتها ...
مادر چهارزانو میزد کنار سماور ، بابا تکیه به دیوار میزد و پاهاشو دراز میکرد
ما هم دور تا دور نیم دایره دوزانو و چهارزانو مینشستیم به چای !
عالم و آدم رو یادمون می رفت. صدای حورت کشیدن بابا که بلند میشد ...
زل میزدیم به همدیگه
نه به صفحه تلویزیون و گوشی..
دنیامون چشما و دستا و صورت همدیگه بود.
هل و دارچین و زعفرون زنجبیلش هم همین زل زدنا ...
بازم بشینیم به چای...❤️
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
𖣇⃟ཽ࿆᪥⃟💦᪥❮«𖣇⃟ཽ࿆᪥⃟💦᪥❮«
• واسه اونایـے ڪھ همیشه فڪر میڪنن خیلـے دیر شده ... !
گـُلِمـن🌸 ، میشه اینو ڪامل با من بخونـے ؟
یه نفر تو ۳۰ سالگـے تازه میره دانشگاه و درس خوندن رو شروع میڪنه و یه نفر از ۱۸ سالگـے میره دانشگاه و تو ۲۰ سالگـے ترڪ تحصیل میڪنه!
یه نفر تو ۳۹ سالگـے تازه میخواد ازدواج ڪنه و ڪلـے ذوق و شوق داره و هرچقدر پیش میره بیشتر همسرش رو دوست داره ، یه نفر تو ۲۶ سالگـے ازدواج ڪرده و بعد از چند وقت جدا میشه!
یه نفر تو سن ۳۸ سالگـے با هزار دوا و درمان بچهدار میشه و ڪلـے شڪرگزاره! یه نفر بدون هیچ مشڪلـے بچهدار میشه و از نگھداری اون بچه منصرف میشه و واگذارش میڪنه!
یه نفر تو سن ۷۵ سالگـے بچههاش واسش تولد میگیرن ، یه نفر تو سن ۵۵ سالگی بچههاش میذارنش خونهی سالمندان!
دنیا با اعداد و ارقام ڪاری نداره!
چون اعداد و ارقام خوشبختـے و بدبختـے تورو تعیین نمیڪنن.
اون چیزی که زندگیت رو تغییر میده ، ذهن و فڪر تو هستش. پس همهی این اعداد و ارقام رو بذار ڪنار و اونطوری ڪھ دوست داری زندگـے ڪن ، تصمیم بگیر و ادامه بده ...
فڪرت رو ڪھ عوض کنـے ؛ زندگیت هم به سرعت تغییر میڪنه.
درواقع همه چیز از فڪر تو شروع میشه!
این سن نیست ڪھ محدودت میڪنه ، فڪرته دوست خوبم !
راستش ، من به سن معتقد نیستم ؛ من به انرژی معتقدم
نذارید سن به شما دیڪته ڪنه اینڪه چه ڪاری رو بڪنید و چه ڪاری رو نڪنید!
هرگـ🙅🏻♀ــز فکر نڪنید باید سالها قبل شروع میڪردید!
این فکر باورهاتون رو خراب میڪنه...
در عوض بگید : میخوام همین الان شروع ڪنم و
بھترین سالهای زندگیم رو خلق ڪنم. 🌱
بھ قولِ پائولو ڪوئیلو :
اڪنون ڪاری را شروع ڪردم ڪھ میتوانستم 10 سالِ قبل آغاز ڪنم اما ، چون 20 سالِ دیگر صبر نڪردم خوشحالـم ...
تو هم همین الان شـروع ڪن !
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📗*#داستان_ضربالمثل:*
*خرش از پل گذشت*
▫️در زمان ناصرالدین شاه قاجار، پیرمردی اهل حنیفقان کنار رودخانه موردکی آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را میگذراند. پیرمرد یک گاو، هشت گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود. روزی، دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه پیرمرد رسید.
▪️ دزد به پیرمرد گفت: میخواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو میدهم. پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها، خانه بزرگی در شهر میخرد و ثروتمند زندگی میکند، برای همین قبول کرد. از فردای آن روز، پیرمرد شروع به ساختن پل کرد و درختان خرمای خود را برید تا برای ساختن ستونهای پل از آنها استفاده کند. روزها تا دیر وقت سخت کار میکرد و پیش خود میگفت دیگر به کلبه، آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم.
▫️پس، هر روز حیوانات خود را میکشت و غذاهای خوب برای خود و دزد درست میکرد. حتی در ساختن پل از چوبهای کلبه و آسیاب خود استفاده میکرد، طوری که بعد از گذشت یک هفته ساختن پل، دیگر نه کلبهای برای خود جا گذاشت نه آسیابی. به دزد گفت: پل تمام شد و تو میتوانی از روی پل رد شوی. دزد به پیرمرد گفت: من اول شترهای خود را از روی پل رد میکنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسههای طلا بار دارد، آسیب نزند. پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده. دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت: وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را از من بگیر. پیرمرد قبول کرد و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد.
وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند. وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند، ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید جریان را تعریف کن.ذپیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش میرفت فقط نمیدانم چرا وقتی خرش از پل گذشت، شدم تنهای تنهای تنها ...ضربالمثل خرش از پل گذشت از همین جا، شروع شد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکاری به جا و به وقتش درسته👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751