هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖شامت را اینجا بخور و دهنگیرهات را جای دیگر 🍽️
📖 داستان یک ضربالمثل قدیمی ایرانی
گاهی تعارف آنقدر زیاد میشود
که فراموش میکنیم
📌 صاحبخانه هم دل دارد
📌 سفره هم حرمت دارد
این داستان، روایت ضربالمثل
«شامت را اینجا بخور و دهنگیرهات را جای دیگر»
است؛
حکایتی ساده اما پر از حرفهای عمیق 👀✨
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📗 حکایت خواندنی
پادشاهی شکم گنده بیمار شد. حکیم را به بالین طلبید. پس از معاینه گفت: علی التحقیق سلطان پس از چهل روز از دنیا خواهد رفت. شاه برآشفت و حکیم را در بند کشید و از ترس مرگ و غم و غصهی فراق لب به خوردنیها نزد و روز به روز لاغرتر شد. اما پادشاه روز چهلم بهبود یافت و حکیم را به گردن زدن فرا خواند، و با عتاب گفت: سخنت دروغ آمد. طبیب پاسخ داد: بهبودیات از تدبیر من است. بیماریات پرخوری بود، با ترس از مرگ و کم خوری، لاغر شدی و اندام ناهنجارت میزان شد. شاه خوشحال گشت و او را خلعت داد.
مولوی میگوید: در وجود آدمی سه هزار مار هست و هر هزار مار به یک لقمهی آکل (غذا) زنده میشوند. و اگر از سه لقمه یک لقمه کم کنی، هزار مارِ نفِس تو مرده میشود و اگر دو لقمه کم کنی، دو هزار مار مرده شود. اگر یک لقمه زیاده کنی، هزار مارِ نفس تو زنده شود. خدا ما را توفیق دهد به کم خوردن و کم گفتن و کم خفتن...!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایتی زیبا وپند آموز...👌👏
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💕💕
گاهی ما کمبودهای خود را در کودکانمان میبینیم و انها را با محبت بی جا خفه میکنیم.
کودک، تمام روز نیاز اصلی و حقیقی اش محبت، نوازش، و توجه پدر و مادر است.
👈 مادر تمام روز این فرصت را دارد که به فرزندش محبت کند، اما گاهی احساس تنهایی ما در کودکی موجب میشود،
کودک را با محبت بی جا خفه کنیم،
غذا در دهانش بگذاریم،
در انتخاب و پوشیدن لباسش دخالت کنیم،
بر خلاف میلش در حمام کنارش باشیم،
و او را در رختخواب کنار خود بخوابانیم.
کودک با این روشها اشباع نخواهند شد، خفه خواهند شد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چند تا حرف حرف رو نگه دار ، به درد همه عمرت میخوره...☘
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 حکایت ملانصرالدین
ملا نصرالدین تنها کفشی را که داشت برای تعمیر نزد پینه دوز برد. از آنجا که پینه دوز در صدد تعطیل کردن دکانش بود، به ملا گفت: فردا برای تحویل کفش هایت بیا. ملانصرالدین با ناراحتی گفت: اما من کفش دیگری ندارم که تا فردا بپوشم. پینه دوز شانه بالا انداخت و گفت: به من ربطی ندارد، اما می توانم یک جفت کفش مستعمل تا فردا به تو قرض بدهم. ملا نصر الدین فریاد کشید: چی؟! تو از من می خواهی کفشی را بپوشم که قبلا پای کس دیگری بوده؟ پینه دوز با خونسردی جواب داد: حمل افکار و باورهای دیگران تو را ناراحت نمی کند، ولی پوشیدن یک جفت کفش دیگری تو را می آزارد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
همیشه عجله داشتم و... کارهایم خوب پیش نمیرفت چون عجله داشتم و... آرام و قرار نداشتم چون عجله داشتم!!! در تمام طول زندگیام همیشه جوری زیست و رفتار کردهبودم که انگار دنبالم گذاشتهاند و باید بدوم و باید نگران باشم و باید احتیاط کنم و باید سریعتر باشم... هیچکس نبود که در میانهی راه و آنجا که بیش از اندازه داشتم جان میکندم و تقلا میکردم، مرا بکشد کناری و بگوید: آرامتر آدمِ حسابی!!! نه عقبتر از تو خبریست، نه جلوتر... هرچه که هست در اکنون است، در همین دقیقه و ثانیهی در حال وقوع... داری از چه و به کجا فرار میکنی؟ اکنون را که از دست بدهی، زندگی را از دست دادهای!!! زندگی را میبازی که چه چیزی را ببری؟ چه چیز مهمتری از زندگی میتواند وجود داشتهباشد؟
کاش کسی مرا کنار میکشید و نمیگذاشت اینقدر بیهوده خودم را به رنج و مکافات بیندازم و نابود کنم. کاش کسی مرا خیلی زودتر از اینها از این مهلکهی بیهوده کنار میکشید...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖گاهی یه بدبیاری کوچیک،
یه تأخیرِ اعصابخُردکن،
یا حتی شکستن پای یه الاغ…
میتونه جون آدمو نجات بده.
اون موقع فکر میکنی دنیا مخالفته
ولی بعداً میفهمی همون اتفاق
دستِ خدا بوده برای نجاتت.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📚#دآســټـآݩک
هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است…» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم.
پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است. پدر من یک سرباز بود. او در زندگی اش هم مثل یک سرباز قوی و با اراده بود. او شخصیتی نیرومند داشت و سختی های روزگار موهایش را سفید کرده بود.
از نوجوانی برای تامین زندگی خانواده اش دوندگی و کار و کسب درآمد را شروع کرد. همیشه تا دیر وقت کار می کرد، اما هرگز گله نمی کرد. علی رغم سختی هایی که در بیرون تحمل می کرد، در خانه همیشه چهره ای خندان داشت.
با وجود آن که پدرم هر روز از صبح زود تا دیر وقت شب دوندگی می کرد، اما تحصیل من و برادرم در مدرسه، فشار مالی خانواده را سنگین کرده بود و خانواده ام زندگی را به سختی می گذراند.
پدرم برای بهبود دادن به معاش و درآمد خانواده، یک حوضچۀ پرورش ماهی کرایه کرد. پولش را قرض گرفت؛ بچه ماهی خرید و هر روز به تغذیۀ آنها مشغول شد. چشم گذاشته بود که بچه ماهی ها زود رشد کنند.
چادری کنار حوضچه زد و هر روز از صبح تا شب به آن، که امید خانواده شده بود، رسیدگی کرد. مادر مترصد بود که بعد از فروختن محصول، چند اسباب جدید به خانه اضافه کند. من و برادرم هم امیدوار بودیم کتاب های جدیدی بخریم.
اما یک روز با خبر غیرمنتظره ای که پدر به ما داد، همۀ رؤیاهایمان رنگ باخت. همۀ ماهی ها مرده بودند. سکوت مرگباری خانه را فراگرفت. صدای گریۀ مادرم را از اتاق می شنیدم که با خودش نجوا می کرد:
«همه چیز تمام شد! این همه پول از دیگران قرض گرفته بودیم.» در این هنگام پدرم لبخندی به مادرم زد و گفت: «عیبی ندارد! موفقیت که قرار نیست به آسانی به دست بیاید! این شکست برای ما درس می شود.»
بعداً از پدرم پرسیدم: وقتی ماهی ها مردند، همۀ ما گریه می کردیم. چرا شما گریه نکردید؟
پدرم جواب داد: «مردها نباید گریه کنند، فوق فوقش باید از اول شروع کنند.»
پدرم برای جبران زیان مالی که بر خانواده وارد شده بود، خود را روزانه بیست و چهار ساعت وقف کار در کنار حوضچه کرد. دیگر کم پیش می آمد که او را ببینیم.
چین های روی صورتش عمیق تر شد، موهایش سفیدتر شد و خیلی پیرتر از سنش به نظر می رسید. طوری که گاه از خودم می پرسیدم آی این مرد که می بینم، پدر من است؟ آیا او واقعاً کمتر از ۵۰ سال دارد؟
کم کم که بزرگ می شدم، عزمم را جزم کردم که برای بهتر و آسان تر شدن زندگی برای پدرم تلاش بیشتری بکنم و در زندگی موفق باشم.
در پایان سال ۱۹۹۸خدمت سربازی را تمام کردم و وارد دانشگاه ارتش شدم. حوضچۀ پرورش ماهی پدرم هم چند سال متوالی محصول خوبی داد.
در تعطیلات زمستانی بعد از نیم سال اول تحصیلم در دانشگاه، با حقوقی که گرفته بودم، یک ریش تراش برقی برای پدرم هدیه خریدم. وقتی آن را به او دادم، پدرم ریش تراش را در دو دستش گرفت و مدتی طولانی به آن خیره شد. متوجه شدم که چشم هایش پر از اشک شد.
پدرم که مردی دارای شخصیت محکم و قوی، با هدیه ناچیزی که از پسرش گرفته بود، متأثر شد و اولین بار گریه کرد. عشق پدر به فرزندان، عشقی عمیق و بزرگ است. من هرگز اشک پدرم را فراموش نخواهم کرد
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
600.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خودم قول دادم
هیچ وقت غصهی گذشته رو نخورم
غصهی اتفاق افتاده
بدترین روزی رو که داشتم یادمه
اما فقط یادمه ...
مثل اون روز درد نمیکشم
مثل اون روز اشک نمیریزم
یه شبایی تو زندگیم اومدن که فکر کردم
این آدم مچاله شده دیگه
تا صبح دووم نمیاره ولی صبح شد..
یه روزایی تو زندگیم اومدن که فک کردم
عقربه ها دیگه قراره تکون نخورن
ولی گذشت ، رد شد تموم شد ...
اگه باور کنیم که هیچ چیزی توی زندگی
دائمی نیست دیگه هیچوقت غصه نمیخوریم..
چه اشک بریزی و خودتو به درو دیوار بکوبی،
چه بخندی و قدم بزنی ،
دیگه نمیتونی زمان رو به عقب برگردونی
همه چی میگذره ...
پس غصهی اتفاقی که افتاده رو
هیچوقت نخور ....
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱مومـنبـودنجسـارتمیخواد🙂
✿ اینکهوسطیـهعدهبـینمـاز؛نمازبخونے
◐ اینکهوسطیهعـدهبیحجاب؛حجابداشتهباشے
✿ اینکهحد و حدودنامحـرم و محرم؛رورعایتڪنے
◐ اینکهتوفاطمیهمشکیبپوشی؛بقیهعروسیبگیرن
✿ اینکهبهجایآھنگ؛قرآنومداحےگوشمیدی
بهخودتافتخارکن
بهشیعهبودنت
بهمنتظرفرجبودنت
بهگریهکنحسینبودنت🥲
بزارھمهمسخرهکنن
میارزهبهلبخندمھـدیِفاطمه🖐🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751