eitaa logo
داستان های جذاب
70.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
🌹🍃 ࿐ྀུ‌  🌹🍃 ࿐ྀུ‌🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 📚راحت ترین راه بهلول برای کوه نوردی شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید : میخواهم از کوهی بلند بالا روم می تواني نزدیکترین را ه رابه من نشان دهی؟ بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است حکایت زندگی از نگاه بهلول شخصی از بهلول پرسید: می‌توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟ بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن انها بالا میرود و از طرف دیگر زندگی آن ها پائین می‌آید   📚خواجة بخشنده و غلام وفادار درويشي كه بسيار فقير بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي‌ديد كه جامه‌های زيبا و گرانقيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي‌بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم. زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي‌خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي‌پرسيد آن ها چيزي نمي‌گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي‌گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي‌برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي‌كردند و هيچ نمي‌گفتند. شاه انها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي‌گفت: ای مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل طوری 🤍 "باور دارم که خوبی کردن، همیشه و در هر شرایطی جواب میده. چه زود، چه دیر." ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱 پر باشیم از آرزوهای خوب برای دیگران مطمئن باشید به خودتون بر می گرده👌 بهترینها را براتون آرزو میکنم 🤍 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پول ندارم😅 کار ندارم... 🤕 درسم تموم نشده... 🤓🤯 یجورایی از شرایط ازدواج فقط سن و نیازش رو دارم... چه کار کنم؟ 🌱دکتر_سعید_عزیزی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_مادر_کودک 🐻 داستان خرس مهربون و دوستان جنگلی‌اش در دل جنگلی سرسبز و آرام، خرسی زندگی می‌کرد به نام باربد. باربد خرسی بزرگ و قهوه‌ای بود با قلبی به بزرگی همان جنگل! همه‌ی حیوان‌ها او را دوست داشتند چون همیشه لبخند می‌زد، کمک می‌کرد و هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد. یک روز صبح، وقتی آفتاب از لای شاخه‌های درخت‌ها سرک کشید، باربد از خواب بیدار شد. کش و قوسی به خودش داد و گفت: «چه روز خوبی برای مهربونی کردنه!» همان موقع، صدایی شنید. صدای گریه‌ی کوچکی از سمت برکه می‌آمد. باربد با قدم‌های سنگینش رفت آن‌طرف و دید سنجاب کوچولویی روی سنگ نشسته و گریه می‌کند. باربد آرام پرسید: «سنجاب کوچولو، چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟» سنجاب با صدای لرزان گفت: «فندق‌هامو جمع کرده بودم، باد همه‌شونو برد توی آب… حالا دیگه هیچی ندارم برای زمستون!» باربد لبخند زد و گفت: «نگران نباش، من کمکت می‌کنم!» او با پنجه‌های بزرگش داخل آب رفت، و یکی‌یکی فندق‌ها را بیرون آورد. وقتی کار تمام شد، فندق‌ها را توی برگ‌های خشک پیچید و گفت: «حالا ببرشون خونه‌ت، و قول بده همیشه لبخند بزنی!» سنجاب کوچولو از خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت: «تو مهربون‌ترین خرس دنیایی!» چند روز بعد، برف سنگینی بارید. جنگل سفید و ساکت شد. همه‌ی حیوان‌ها در خانه‌هایشان بودند، جز خرگوش سفید کوچکی که گم شده بود. او در برف‌ها می‌لرزید و نمی‌دانست راه لانه‌اش کجاست. باربد که برای پیدا کردن چوب رفته بود، خرگوش را دید. بی‌درنگ پالتویش را باز کرد و خرگوش را بغل کرد تا گرم شود. گفت: «نترس کوچولو، من می‌برمت پیش مامانت.» باربد با دقت، ردپاها را دنبال کرد تا بالاخره به لانه‌ی خرگوش‌ها رسید. مادر خرگوش اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم، باربد مهربون!» باربد لبخند زد و گفت: «تشکر لازم نیست، مهربونی خودش پاداش داره.» روزها گذشت و مهربانی‌های باربد در جنگل زبانزد شد. هر حیوانی که مشکلی داشت، می‌دانست باربد کمکش می‌کند. او هیچ‌وقت منتظر تشکر یا هدیه نبود، فقط از خوشحالی دیگران خوشحال می‌شد. بهار که رسید، حیوان‌ها تصمیم گرفتند جشن بزرگی بگیرند. روباه نقاش جنگل با گل و برگ، تابلویی درست کرد که رویش نوشته بود: 🤍 "به افتخار خرس مهربان جنگل، دوست همه‌ی ما!" 🤍 در آن جشن، همه رقصیدند و خندیدند. باربد وسط حلقه نشست و گفت: «خوشحال‌ترین لحظه‌ی زندگی من همین الان است، چون می‌بینم همه شادند.» و از آن روز به بعد، هر وقت حیوانی در جنگل کاری مهربانانه انجام می‌داد، دیگران می‌گفتند: «باربد ازت یاد گرفته!» و این‌گونه، مهربانی مثل نوری گرم، در دل همه‌ی ساکنان جنگل پخش شد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر این کار رو انجام ندید به خیلی از خواسته هاتون می‌رسید ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت_غاز_یک_پا روزی ملانصرالدین غازی پخته برای حاکم تازه وارد هدیه میبرد. در بین راه گرسنگی بر او غلبه کرد، یک ران آن را خورد و باقی را به خدمت حاکم آورد. حاکم چون غاز بریان را یک پا دید، پرسید: پس یک پای این غاز چه شد؟ ملا گفت: در شهر ما غازها یک پا بیشتر ندارند اگر باور ندارید غازهایی را که در کنار استخر ایستاده اند نگاه کنید. حاکم نزدیک پنجره رفت دید که غازها روی یک پا ایستاده و به خواب رفته اند. اتفاقا در همان موقع چند نفر از فراشان آنها را با چوب زده و به آشیانه خود بردند. حاکم رو به ملا کرد و گفت: نگاه کن دروغ گفته ای این غازها همه دوپا دارند. ملا گفت: چوبی که آنها خوردند اگر شما خورده بودید عوض دو پا چهار پا فرار میکردید.😁 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
گاهی گردش پرگارِ تقدیر، در دست تو نیست، باید بنشینی و نظاره کنی. اما مرکز را که درست انتخاب کرده باشی، دلت که قرص باشد، دیگر هرچه می خواهد بچرخد ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
655.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی یوغ بی شرمانه ای است که، بر گردنمان آویخته ایم، زخمهای عمیقش‌تا سالها وبال گردنمان است سر جملگی امان کلاه گشادی رفته، شوق آمدن امروز و فرداهایی که ذوقمرگمان میکند.. و از لابه لای دلمشغولیهایمان گاهی از سر ذوق به او دست رفاقت میدهیم... و چه زیرکانه به حماقت ما می خندد ..! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📗حکایت_ملانصرالدین_و_سلمانی روزي ملانصرالدین دست بچه اي را گرفته وارد سلماني شدوبه سلماني گفت: چون من تعجيل دارم اول سرمرا بتراش وبعد موهاي بچه را بزن. سلماني هم تقاضاي اورا انجام داد. ملا بعد از اصلاح عمامه را برداشت و رفت و گفت: تاچند دقيقه ديگر برمي گردم! سلماني سر طفل را هم اصلاح کرد و خبري از آمدن ملا نشد! سلماني رو به طفل نمود وگفت:پدرت نيامد! بچه گفت : اوپدرم نبود. سلماني گفت : پس که بود؟ بچه پاسخ داد:او مردي بود که در سر کوچه به من گفت بيا برويم دونفري مجانی اصلاح کنيم!😂😂 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
830.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیای ادم ها وقتی خراب میشود که انسان های دروغگو نقش آدمهای مهربون رو بازی می کنند ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751